{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه ! ماکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
دیدگاه ها (۶)

زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش، بس که آزرده شدم چشم به پایان...

دوست بدار آنهایی را که در زندگی ات نقش داشته اند, نه آنهایی ...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط