{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گامهاش تندتر شد

گام‌هاش تندتر شد.
وقتی رسید به ردیف مایا، ایستاد.
مین جی رو دید. تنها، نشسته روی زمین سرد، گیتارش تو بغلش، اشک می‌ریخت ولی صداش حتی یه لحظه نلرزید.
یونگی نفسش بند اومد.
دخترش داشت برای مادرش همون آهنگی رو می‌خوند که مایا عاشقش بود.
آروم، بدون اینکه صداش دربیاد، رفت جلوتر و پشت یه درخت ایستاد.
فقط نگاه کرد و گوش داد تا آهنگ تموم شد.
بعد وقتی مین جی گریه کرد، دیگه نتونست تحمل کنه.
قدم گذاشت جلو.
مین جی سرشو بلند کرد، اول ترسید، بعد باباشو دید.
چشماش پر اشک، ولی لبخند ضعیفی زد:
«بابا... تو هم اومدی؟»
یونگی زانو زد کنارش روی زمین سرد، دستشو گذاشت روی شونه‌ش، صداش پر از بغض:
«آره دخترم... دلم گرفت امشب. اومدم پیش مامانت... پیشتون.»
مین جی سرشو گذاشت تو سینه باباش، گریه‌ش شدت گرفت:
«بابا... من... من فقط می‌خواستم براش بخونم. اون آهنگو همیشه دوست داشت. فکر کردم شاید... شاید بشنوه.»
یونگی محکم بغلش کرد، اشک‌هاش روی موهای مین جی می‌ریخت:
«شنید، مین جی. قسم می‌خورم که شنید. مامانت همیشه اینجاست. تو صدای تو، تو خنده‌ت، تو هر نفس تو. اون هیچ‌وقت ما رو تنها نگذاشت.»
مین جی با صدای گرفته گفت:
«ولی چ
دیدگاه ها (۲)

«ولی چرا گاهی اینقدر خالیه بابا؟ چرا حس می‌کنم یه تیکه از قل...

happy birday my love 💕

صداش تو سکوت قبرستون پیچید. محکم، شفاف، پر از احساس. حتی یه ...

پیشخدمت گفت که زود برمی‌گرده و تنها رفت بیرون.تاکسی گرفت و گ...

چند ماه بعدساعت هشت شب بود. آسمان سئول ابری و سرد، باد پاییز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط