{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ولی چرا گاهی اینقدر خالیه بابا چرا حس میکنم یه تیکه از

«ولی چرا گاهی اینقدر خالیه بابا؟ چرا حس می‌کنم یه تیکه از قلبم گم شده؟»
یونگی سرشو تکون داد، دستشو کشید روی موهاش:
«چون ما آدمیم، دخترم. دلتنگی بخشی از دوست داشتنه. ولی بدون... مامانت به ما نگاه می‌کنه و افتخار می‌کنه. به تو که اینقدر قوی شدی، به صدات که می‌تونه آسمون رو بلرزونه. اون همیشه می‌گفت "مین جی ما یه روز دنیا رو می‌گیره." و حالا می‌بینم که راست می‌گفت.»
مین جی سرشو بلند کرد، به باباش نگاه کرد، اشک‌هاش هنوز می‌ریختن:
«بابا... تو هم دلت تنگ می‌شه؟ گاهی فکر می‌کنم فقط منم که...»
یونگی لبخند غمگینی زد، دست مین جی رو گرفت و گذاشت روی قلبش:
«هر روز، فرشته‌م. هر روز که بیدار می‌شم و نمی‌بینمش. ولی بعد تو رو می‌بینم... و می‌فهمم که اون هنوز اینجاست. تو بهترین قسمتشه. تو هدیه‌ش به منی.»
هر دو یه لحظه ساکت شدن، فقط به سنگ قبر نگاه کردن.
بعد مین جی آروم گفت:
«بابا... می‌شه با هم بمونیم اینجا؟ فقط یه کم دیگه؟»
یونگی سرشو تکون داد، بازوشو دور دخترش انداخت:
«تا هر وقت که بخوای. ما سه‌تامونیم امشب.»
و هر دو، تو سکوت شب سرد سئول، کنار هم نشستن و به عکس مایا نگاه کردن.
باد می‌وزید، ولی دیگه سرد نبود. انگار یه گرمای آشنا دورشون پیچیده بود.
پایان💕
دیدگاه ها (۱)

happy birday my love 💕

میدونم نمیبینی....نمیشنوی ....نگاه نمیکنی ....ولی خواستم بهت...

گام‌هاش تندتر شد.وقتی رسید به ردیف مایا، ایستاد.مین جی رو دی...

صداش تو سکوت قبرستون پیچید. محکم، شفاف، پر از احساس. حتی یه ...

چند ماه بعدساعت هشت شب بود. آسمان سئول ابری و سرد، باد پاییز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط