𝓹𝓪𝓻𝓽۵۶
𝓹𝓪𝓻𝓽۵۶
ات ویو
امروز بعد دانشگاه رفتم پیش مبینا و همی
*(ادامه حرفاشون)*
همی: ات.. اتفاقی افتاده؟
ات: نه نه
مبینا: پس چرا بعد دیدن گوشیت لبخند از رو چهرت رفت؟
ات: هیچی چرت و پرت بود زیاد دقت نکنین(لبخند ضایع)
همی: هیچ وقت از کارات سر در نیاوردم
یهو گوشیه ات زنگ خورد و ات گوشیشو جواب داد
ات: الو
کوک: ات از صبح کجایی؟
ات: دانشگاه
کوک: یه ساعته که دانشگات تموم شده
ات: ساعت رفت آمد منو میگیری؟
کوک: ات من فقط نگرانتم
ات: با همیو مبینا اومدم کافه
کوک: زود برگرد
ات: باشه الان میام خدافظ
قطع کرد
ات: بچه ها من باید برم خدافظ
مبینا و همی: خدافظ
ات کیفشو برداشتو رفت
ویو کمپانی
ات با عجله وارد کمپانی شد
همین که در سالن تمرینو باز کرد، همه برگشتن سمتش
جین: اوه اوه... خانم تشریف آوردن
جیمین: فکر کنم راه خونه رو گم کرده بود
ات: خیلی بامزهاین
جونگکوک اومد جلوش وایساد
کوک: خوبی؟
ات: آره، مگه چی شده؟
کوک: هیچی... فقط نگران شده بودم
ات لبخند زد
ات: ببخشید که دیر شد
یونجون از اون طرف سالن اومد سمت ات
یونجون: چیزی خوردی؟
ات: آره، با همی و مبینا کافه بودیم
کای لبخند زد
کای: پس برای ما هیچی نیاوردی؟
ات: دفعه بعد براتون میگیرم
ته: شاهد باشین، خودش گفت
همه خندیدن
همون موقع مربی وارد سالن شد
مربی: خب بچهها، استراحت تموم شد، همه برین سر جاتون
همه رفتن وسط سالن
تمرین شروع شد و حدود سه ساعت طول کشید
آخر تمرین همه از خستگی روی زمین نشسته بودن
هوبی نفس عمیقی کشید
هوبی: بچهها... بریم شام؟
جین: من از اول تمرین منتظر همین جمله بودم
همه خندیدن...
ات ویو
امروز بعد دانشگاه رفتم پیش مبینا و همی
*(ادامه حرفاشون)*
همی: ات.. اتفاقی افتاده؟
ات: نه نه
مبینا: پس چرا بعد دیدن گوشیت لبخند از رو چهرت رفت؟
ات: هیچی چرت و پرت بود زیاد دقت نکنین(لبخند ضایع)
همی: هیچ وقت از کارات سر در نیاوردم
یهو گوشیه ات زنگ خورد و ات گوشیشو جواب داد
ات: الو
کوک: ات از صبح کجایی؟
ات: دانشگاه
کوک: یه ساعته که دانشگات تموم شده
ات: ساعت رفت آمد منو میگیری؟
کوک: ات من فقط نگرانتم
ات: با همیو مبینا اومدم کافه
کوک: زود برگرد
ات: باشه الان میام خدافظ
قطع کرد
ات: بچه ها من باید برم خدافظ
مبینا و همی: خدافظ
ات کیفشو برداشتو رفت
ویو کمپانی
ات با عجله وارد کمپانی شد
همین که در سالن تمرینو باز کرد، همه برگشتن سمتش
جین: اوه اوه... خانم تشریف آوردن
جیمین: فکر کنم راه خونه رو گم کرده بود
ات: خیلی بامزهاین
جونگکوک اومد جلوش وایساد
کوک: خوبی؟
ات: آره، مگه چی شده؟
کوک: هیچی... فقط نگران شده بودم
ات لبخند زد
ات: ببخشید که دیر شد
یونجون از اون طرف سالن اومد سمت ات
یونجون: چیزی خوردی؟
ات: آره، با همی و مبینا کافه بودیم
کای لبخند زد
کای: پس برای ما هیچی نیاوردی؟
ات: دفعه بعد براتون میگیرم
ته: شاهد باشین، خودش گفت
همه خندیدن
همون موقع مربی وارد سالن شد
مربی: خب بچهها، استراحت تموم شد، همه برین سر جاتون
همه رفتن وسط سالن
تمرین شروع شد و حدود سه ساعت طول کشید
آخر تمرین همه از خستگی روی زمین نشسته بودن
هوبی نفس عمیقی کشید
هوبی: بچهها... بریم شام؟
جین: من از اول تمرین منتظر همین جمله بودم
همه خندیدن...
- ۱۹۷
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط