کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#Part 4
حضور هیونجین در تالار دادگاه، موجی از سکوت و انتظار را به همراه داشت. نگاه قاضیها، که تا پیش از این بیاحساس و سرد بود، اکنون با کنجکاوی و شاید کمی تعجب، به او دوخته شده بود.
قاضی اول، با صدایی که کمی قدرت بیشتری داشت، پرسید: "هیونجین. چه چیزی تو را به این دادگاه کشانده است؟ حکم صادر شده و جای هیچ اعتراضی نیست."
هیونجین با وقار و اطمینان، نگاهی به فلیکس و سپس به هان انداخت. "حضور من به دلیل درخواست شفاعت است. این دو نوجوان، اگرچه در دنیای فانی اشتباهاتی داشتهاند، اما قلبشان پاک است و شایستهی فرصتی دوباره."
قاضی دوم، با لحنی خشک، گفت: "فرصت دوباره؟ آنها جان خود را از دست دادهاند. راه بازگشت بسته شده است."
هیونجین لبخندی زد. "مرگ، پایان نیست. تنها یک گذار است. مهم، درسهایی است که از زندگی آموخته میشود. من شاهد بودهام که چگونه هان، برای نجات دوستش، از سرنوشت خود گذشت. این فداکاری، گناهان او را پاک میکند."
نگاه قاضیها به سمت هان چرخید. هان، با همان لبخند تلخ، سرش را پایین انداخت.
قاضی سوم، که تا آن لحظه ساکت بود، با صدایی آرام و متفکر گفت: "فداکاری هان قابل ستایش است. اما گناه فلیکس چه؟ او نیز باید پاسخگوی اعمالش باشد."
هیونجین به سمت فلیکس برگشت. "فلیکس، اگرچه جوان است، اما درس بزرگی آموخته است. او حالا اهمیت انتخابهایش را درک کرده و پشیمانی در دلش موج میزند. او حالا میداند که زندگی، هدیهای گرانبهاست که نباید با بیاحتیاطی آن را از دست داد."
فلیکس با چشمانی پر از اشک، به هیونجین نگاه کرد. "من... من واقعا متاسفم. اگر برگردم، قول میدم که هیچوقت دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنم."
قاضی اول، پس از لحظهای سکوت، گفت: "شفاعت تو، قابل احترام است. اما قوانین، قوانین هستند. نمیتوان به سادگی از کنارشان گذشت."
هیونجین نگاهی عمیق به قاضیها انداخت. "من هم گناهکار بودم. من هم در دنیای فانی، اشتباهاتی کردم. اما بخشش، راهی است که ما را به رستگاری میرساند. اگر ما به بندگانمان فرصت بخشش ندهیم، چگونه انتظار داریم که خودمان بخشیده شویم؟"
سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد. انگار که کلمات هیونجین، در تار و پود نورانی تالار، طنینانداز شده بود. قاضیها به یکدیگر نگریستند، گویی در حال مشورتی ناگفته بودند.
سرانجام، قاضی سوم با صدایی آرام گفت: "هیونجین. استدلال تو، ما را به فکر فرو برد. ما نیز، باید در اجرای عدالت، رحمی را نیز لحاظ کنیم."
قاضی اول ادامه داد: "با در نظر گرفتن فداکاری هان، و پشیمانی واقعی فلیکس، و همچنین شفاعت تو، ما حکمی جدید صادر میکنیم."
فلیکس و هان، نفسهایشان را حبس کرده بودند.
قاضی دوم با صدایی قاطع گفت: "شما هر دو، به جای عذاب ابدی، فرصتی دوباره برای بازگشت به دنیای فانی خواهید داشت. اما این فرصت، رایگان نخواهد بود."
فلیکس با هیجان پرسید: "یعنی... یعنی میتونیم برگردیم؟"
قاضی اول سرش را به نشانهی تایید تکان داد. "بله. اما با شرایطی. شما باید وظیفهای را که سرنوشتتان برایتان تعیین کرده، به پایان برسانید. اگر در انجام آن وظیفه موفق شوید، گناهانتان بخشوده خواهد شد. اما اگر شکست بخورید..."
لحظهای مکث کرد و سپس ادامه داد: "...حکم اولیه، یعنی عذاب ابدی، اجرا خواهد شد."
هیونجین با رضایت لبخند زد. "من میدانستم که عدالت، همیشه با رحمت همراه است."
فلیکس نگاهی به هان انداخت. چشمان هان، دیگر آن تلخی همیشگی را نداشت. در عوض، امیدی تازه در آنها دیده میشد.
#Part 4
حضور هیونجین در تالار دادگاه، موجی از سکوت و انتظار را به همراه داشت. نگاه قاضیها، که تا پیش از این بیاحساس و سرد بود، اکنون با کنجکاوی و شاید کمی تعجب، به او دوخته شده بود.
قاضی اول، با صدایی که کمی قدرت بیشتری داشت، پرسید: "هیونجین. چه چیزی تو را به این دادگاه کشانده است؟ حکم صادر شده و جای هیچ اعتراضی نیست."
هیونجین با وقار و اطمینان، نگاهی به فلیکس و سپس به هان انداخت. "حضور من به دلیل درخواست شفاعت است. این دو نوجوان، اگرچه در دنیای فانی اشتباهاتی داشتهاند، اما قلبشان پاک است و شایستهی فرصتی دوباره."
قاضی دوم، با لحنی خشک، گفت: "فرصت دوباره؟ آنها جان خود را از دست دادهاند. راه بازگشت بسته شده است."
هیونجین لبخندی زد. "مرگ، پایان نیست. تنها یک گذار است. مهم، درسهایی است که از زندگی آموخته میشود. من شاهد بودهام که چگونه هان، برای نجات دوستش، از سرنوشت خود گذشت. این فداکاری، گناهان او را پاک میکند."
نگاه قاضیها به سمت هان چرخید. هان، با همان لبخند تلخ، سرش را پایین انداخت.
قاضی سوم، که تا آن لحظه ساکت بود، با صدایی آرام و متفکر گفت: "فداکاری هان قابل ستایش است. اما گناه فلیکس چه؟ او نیز باید پاسخگوی اعمالش باشد."
هیونجین به سمت فلیکس برگشت. "فلیکس، اگرچه جوان است، اما درس بزرگی آموخته است. او حالا اهمیت انتخابهایش را درک کرده و پشیمانی در دلش موج میزند. او حالا میداند که زندگی، هدیهای گرانبهاست که نباید با بیاحتیاطی آن را از دست داد."
فلیکس با چشمانی پر از اشک، به هیونجین نگاه کرد. "من... من واقعا متاسفم. اگر برگردم، قول میدم که هیچوقت دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنم."
قاضی اول، پس از لحظهای سکوت، گفت: "شفاعت تو، قابل احترام است. اما قوانین، قوانین هستند. نمیتوان به سادگی از کنارشان گذشت."
هیونجین نگاهی عمیق به قاضیها انداخت. "من هم گناهکار بودم. من هم در دنیای فانی، اشتباهاتی کردم. اما بخشش، راهی است که ما را به رستگاری میرساند. اگر ما به بندگانمان فرصت بخشش ندهیم، چگونه انتظار داریم که خودمان بخشیده شویم؟"
سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد. انگار که کلمات هیونجین، در تار و پود نورانی تالار، طنینانداز شده بود. قاضیها به یکدیگر نگریستند، گویی در حال مشورتی ناگفته بودند.
سرانجام، قاضی سوم با صدایی آرام گفت: "هیونجین. استدلال تو، ما را به فکر فرو برد. ما نیز، باید در اجرای عدالت، رحمی را نیز لحاظ کنیم."
قاضی اول ادامه داد: "با در نظر گرفتن فداکاری هان، و پشیمانی واقعی فلیکس، و همچنین شفاعت تو، ما حکمی جدید صادر میکنیم."
فلیکس و هان، نفسهایشان را حبس کرده بودند.
قاضی دوم با صدایی قاطع گفت: "شما هر دو، به جای عذاب ابدی، فرصتی دوباره برای بازگشت به دنیای فانی خواهید داشت. اما این فرصت، رایگان نخواهد بود."
فلیکس با هیجان پرسید: "یعنی... یعنی میتونیم برگردیم؟"
قاضی اول سرش را به نشانهی تایید تکان داد. "بله. اما با شرایطی. شما باید وظیفهای را که سرنوشتتان برایتان تعیین کرده، به پایان برسانید. اگر در انجام آن وظیفه موفق شوید، گناهانتان بخشوده خواهد شد. اما اگر شکست بخورید..."
لحظهای مکث کرد و سپس ادامه داد: "...حکم اولیه، یعنی عذاب ابدی، اجرا خواهد شد."
هیونجین با رضایت لبخند زد. "من میدانستم که عدالت، همیشه با رحمت همراه است."
فلیکس نگاهی به هان انداخت. چشمان هان، دیگر آن تلخی همیشگی را نداشت. در عوض، امیدی تازه در آنها دیده میشد.
- ۱۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط