{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.


#Part 5

پس از صدور حکم جدید، نور تالار دادگاه بهشت، شدت بیشتری گرفت و لحظه‌ای بعد، فلیکس و هان خود را در همان کلبه‌ی جنگلی یافتند. آتش هنوز کم‌رمق بود و دود نازکی از آن به آسمان می‌رفت. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود؛ انگار که سفرشان به دنیای پس از مرگ، تنها یک رؤیای زودگذر بوده است.

هان به اطراف نگاه کرد، سپس به فلیکس. "پس... ما برگشتیم." صدایش هنوز کمی گرفته بود، اما امیدی در آن موج می‌زد.

فلیکس با هیجان گفت: "آره! باورم نمیشه! ولی... اون وظیفه چی بود؟ چی قراره انجام بدیم؟"

هان با چهره‌ای جدی گفت: "هیونجین گفت که سرنوشت ما رو تعیین می‌کنه. ولی چیزی نگفت که دقیقا چیه."

در همین لحظه، سایه‌ای بلند و باریک، از میان درختان انبوه جنگل، به سمت کلبه خزید. سایه، نه متعلق به هیچ درختی بود و نه شبیه به هیچ موجود زنده‌ای. سرد و بی‌صدا، مانند یک نجوای شوم، به آنها نزدیک می‌شد.

فلیکس غریزی به عقب رفت و دستش را به سمت هان دراز کرد. "این دیگه چیه؟"

هان، با وجود ترسی که در چشمانش نمایان بود، سعی کرد خود را آرام نشان دهد. "این... احتمالا همون بخشی از سرنوشته که باید انجامش بدیم."

سایه، با رسیدن به نزدیکی کلبه، شکل مشخص‌تری به خود گرفت. به نظر می‌رسید که از جنس دود سیاهی است که در هوا معلق مانده، اما دارای حرکتی ارادی و هدفی مشخص بود. از درون سایه، صدایی خش‌دار و قدیمی به گوش رسید:

"فلیکس... هان... شما دو نفر، برای نجات خود، پیمان بسته‌اید. پیمانی با نیروهایی که در سایه‌ها زندگی می‌کنند."

فلیکس با وحشت پرسید: "منظورت چیه؟ چه پیمانی؟"

صدا ادامه داد: "شما باید به دنیای تاریکی سفر کنید. دنیایی که در آن، موجودات فراموش‌شده و انرژی‌های کهن، در انتظارند. شما باید شیئی را پیدا کنید که در اعماق آن دنیا پنهان شده است. شیئی که قدرت بازگرداندن تعادل را دارد."

هان با کنجکاوی پرسید: "چه شیئی؟ و چگونه آن را پیدا کنیم؟"

صدا پاسخ داد: "آن شیء، 'قلب شبنم' نام دارد. و شما آن را تنها زمانی خواهید یافت که مسیر درست را از میان تاریکی‌ها پیدا کنید. راهنمای شما، نوری خواهد بود که در درون خود دارید. نور امید، نور فداکاری، و نور حقیقت."

صدای سایه، آهسته‌تر شد و گویی در باد محو می‌شد. "اگر در انجام این ماموریت موفق شوید، گناهانتان بخشوده خواهد شد و به زندگی عادی باز خواهید گشت. اما اگر شکست بخورید... دیگر راه بازگشتی نخواهد بود."

با ناپدید شدن کامل سایه، سکوت وهم‌انگیزی دوباره جنگل را فرا گرفت. فلیکس و هان، تنها و گیج، به یکدیگر نگاه می‌کردند.

فلیکس آهی کشید. "دنیای تاریکی؟ قلب شبنم؟ این دیگه چه ماموریتیه؟"

هان، با نگاهی مصمم، به چشمان فلیکس خیره شد. "هرچه که باشد، باید انجامش دهیم. این تنها شانس ماست." او دستش را به سمت فلیکس دراز کرد. "آماده‌ای؟"

فلیکس، با وجود تمام ترس و تردید، لبخندی زد و دست هان را فشرد. "آماده‌ام."

---
دیدگاه ها (۰)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 4حضور هیونجین در تا...

مافیایه عشق P:27بعد از گزارش از ایستگاه پلیس بیرون اومدن و س...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 2فلیکس در تاریکی غو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط