#درخواستی
#درخواستی
#سه_پارتی
ازدواج اجباری؟..........
Part 1
چراغ لوسترهای بزرگ سالن تمام فضا رو روشن کرده بودن و صدای آروم پیانو بین همهمه مهمونها گم میشد...
ا/ت دستش رو دور بازوی هان حلقه کرده بود و با دست دیگه دستهگل سفیدش رو اونقدر محکم فشار میداد که بند انگشتاش سفید شده بودن ولی کسی متوجه اش نبود و همه لبخند روی لبش رو میدیدن، از استرس نفس عمیقی کشید و برای چندمین بار زیرچشمی به هان نگاه کرد، از زمانی که باهاش آشنا شده بود همون قیافه ی سرد و کنترل شده رو داشت
کتوشلوار مشکی اونو بینقص کرده بودن و نگاهش فقط به رو به رو بود و هیچ حسی توی صورتش نبود انگار نه انگار که امشب شب عروسیش بود
این ازدواج انتخاب هیچکدومشون نبود....
فقط چند هفته قبل خانوادههاشون بدون اینکه حتی نظرشون رو بخوان همهچیز رو قطعی کرده بودن و حالا هر دو مجبور بودن نقش یه زوج خوشبخت رو جلوی صدها مهمون بازی کنن...
وقتی به جایگاه رسیدن، مجری مراسم با لبخند ازشون خواست کنار هم وایستن
کمی بعد مراسم به این صورت گذشت که هردو سند ازدواج رو امضا کردن و حلقه هارو رد و بدل کردن و در آخر هان به ا/ت نزدیک شد و آروم دستشو دور کمر یجی حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک کرد و یک بوسه ی مثلا عاشقانه رو شروع کرد و در ادامه با حلقه شدن دستای یجی دور گردنش اون بوسه ادامه پیدا کرد، صدای دست زدن مهمونها کل سالن رو پر کرده بود اما برای ا/ت همه ی اون صداها انگار از 100 کیلومتر دورتر میومدن...
(پرش زمانی)
بعد از ساعتها تحمل کردن یک عروسی خستهکننده بالاخره مراسم تموم شد و هر دو به خونهای رفتن که از امشب قرار بود اسمش "خونه مشترکشون" باشه
با بسته شدن در، سکوت عجیبی بینشون نشست
هان اولین کسی بود که سکوت رو شکست:
"اتاق خواب طبقه ی بالاست، برو لباساتو عوض کن"
کمی مکث کرد و ادامه داد:
"مزاحمت نمیشم"
و بعد کراواتش رو شل کرد و خودشو خسته روی انداخت و به پشتی کاناپه تکیه داد
ا/ت فقط آروم سرشو تکون داد و رفت طبقه بالا...
امشب نه شبیه شب عروسیای بود که همیشه تصورش رو میکرد، نه شروعی که آرزوش رو داشت، فقط دو غریبه زیر یک سقف...
همیشه تصورش از عروسیش این بود که قراره با کسی ازدواج کنه که دوسش داره نه کسی که مجبوره دوسش داشته باشه...
وقتی در اتاق رو باز کرد نفس عمیقی کشید و جلوی آینه قدی ایستاد و به انعکاس خودش زل زد، چشماش خسته بود اونقدری که نمیتونست انکارش کنه
لبه ی تخت نشست و اشکاش شروع به ریختن کرد حتی تصور اینکه قراره کل زندگیشو با کسی سپری کنه که دوستش نداره اونو عذاب میداد
نیم ساعت بعد هان در اتاق رو زد و گفت:
"کارت تموم شد؟"
ا/ت با یادآوری اینکه هنوز لباسش تنشه سریع اشکاشو پاک کرد و از سرجاش بلند شد
"ف...فقط یک لحظه"
هان از پشت در نفس کلافه ای بیرون داد و به دیوار تکیه داد
حدود پنج دقیقه بعد ا/ت به خودش توی آینه نگاه کرد تا حداقل ردی از گریه رو صورتش نباشه و بعد درو باز کرد و از اتاق اومد بیرون
"میتونی بری لباساتو عوض کنی"
هان که دست به سینه بود نگاهی به سر تا پای ا/ت انداخت و بعد تکیه اشو از دیوار گرفت و بدون حرفی رفت داخل اتاق و درو بست
ادامه دارد....
#سه_پارتی
ازدواج اجباری؟..........
Part 1
چراغ لوسترهای بزرگ سالن تمام فضا رو روشن کرده بودن و صدای آروم پیانو بین همهمه مهمونها گم میشد...
ا/ت دستش رو دور بازوی هان حلقه کرده بود و با دست دیگه دستهگل سفیدش رو اونقدر محکم فشار میداد که بند انگشتاش سفید شده بودن ولی کسی متوجه اش نبود و همه لبخند روی لبش رو میدیدن، از استرس نفس عمیقی کشید و برای چندمین بار زیرچشمی به هان نگاه کرد، از زمانی که باهاش آشنا شده بود همون قیافه ی سرد و کنترل شده رو داشت
کتوشلوار مشکی اونو بینقص کرده بودن و نگاهش فقط به رو به رو بود و هیچ حسی توی صورتش نبود انگار نه انگار که امشب شب عروسیش بود
این ازدواج انتخاب هیچکدومشون نبود....
فقط چند هفته قبل خانوادههاشون بدون اینکه حتی نظرشون رو بخوان همهچیز رو قطعی کرده بودن و حالا هر دو مجبور بودن نقش یه زوج خوشبخت رو جلوی صدها مهمون بازی کنن...
وقتی به جایگاه رسیدن، مجری مراسم با لبخند ازشون خواست کنار هم وایستن
کمی بعد مراسم به این صورت گذشت که هردو سند ازدواج رو امضا کردن و حلقه هارو رد و بدل کردن و در آخر هان به ا/ت نزدیک شد و آروم دستشو دور کمر یجی حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک کرد و یک بوسه ی مثلا عاشقانه رو شروع کرد و در ادامه با حلقه شدن دستای یجی دور گردنش اون بوسه ادامه پیدا کرد، صدای دست زدن مهمونها کل سالن رو پر کرده بود اما برای ا/ت همه ی اون صداها انگار از 100 کیلومتر دورتر میومدن...
(پرش زمانی)
بعد از ساعتها تحمل کردن یک عروسی خستهکننده بالاخره مراسم تموم شد و هر دو به خونهای رفتن که از امشب قرار بود اسمش "خونه مشترکشون" باشه
با بسته شدن در، سکوت عجیبی بینشون نشست
هان اولین کسی بود که سکوت رو شکست:
"اتاق خواب طبقه ی بالاست، برو لباساتو عوض کن"
کمی مکث کرد و ادامه داد:
"مزاحمت نمیشم"
و بعد کراواتش رو شل کرد و خودشو خسته روی انداخت و به پشتی کاناپه تکیه داد
ا/ت فقط آروم سرشو تکون داد و رفت طبقه بالا...
امشب نه شبیه شب عروسیای بود که همیشه تصورش رو میکرد، نه شروعی که آرزوش رو داشت، فقط دو غریبه زیر یک سقف...
همیشه تصورش از عروسیش این بود که قراره با کسی ازدواج کنه که دوسش داره نه کسی که مجبوره دوسش داشته باشه...
وقتی در اتاق رو باز کرد نفس عمیقی کشید و جلوی آینه قدی ایستاد و به انعکاس خودش زل زد، چشماش خسته بود اونقدری که نمیتونست انکارش کنه
لبه ی تخت نشست و اشکاش شروع به ریختن کرد حتی تصور اینکه قراره کل زندگیشو با کسی سپری کنه که دوستش نداره اونو عذاب میداد
نیم ساعت بعد هان در اتاق رو زد و گفت:
"کارت تموم شد؟"
ا/ت با یادآوری اینکه هنوز لباسش تنشه سریع اشکاشو پاک کرد و از سرجاش بلند شد
"ف...فقط یک لحظه"
هان از پشت در نفس کلافه ای بیرون داد و به دیوار تکیه داد
حدود پنج دقیقه بعد ا/ت به خودش توی آینه نگاه کرد تا حداقل ردی از گریه رو صورتش نباشه و بعد درو باز کرد و از اتاق اومد بیرون
"میتونی بری لباساتو عوض کنی"
هان که دست به سینه بود نگاهی به سر تا پای ا/ت انداخت و بعد تکیه اشو از دیوار گرفت و بدون حرفی رفت داخل اتاق و درو بست
ادامه دارد....
- ۹۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط