{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#درخواستی

#درخواستی
#چهار_پارتی
ازدواج اجباری؟.......
Part 2
ا/ت چند ثانیه همونجا جلوی در ایستاد.. صدای بسته شدن در اتاق، سکوت خونه رو شکست...
نگاهش رو دور تا دور راهرو چرخوند و بعد آروم از پله‌ ها پایین رفت
سالن بزرگ، با اینکه نور کافی داشت، عجیب دلگیر به نظر می‌رسید نگاهی به دسته گلش که روی میز بود انداخت و نفس عمیقی کشید، هنوز باورش نمی‌شد فقط توی چند هفته، تمام زندگی‌ای که برای خودش تصور کرده بود، از بین رفته باشه...
حدود نیم ساعت بعد صدای باز شدن در اتاق اومد
هان با یه تی‌شرت مشکی و شلوار راحتی از پله‌ها پایین اومد، موهای نیمه‌خیسش روی پیشونیش افتاده بودن و آستین‌هاش رو تا روی ساعد بالا زده بود بدون اینکه چیزی بگه، مستقیم به سمت آشپزخونه رفت...
ا/ت زیرچشمی نگاهش می‌کرد که هان در یخچال رو باز کرد، چند لحظه داخلش رو نگاه کرد و بعد بی‌حوصله گفت:
"گرسنه‌ای؟"
ا/ت برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
"نه..."
هان حتی برنگشت نگاهش کنه فقط گفت:
"دروغ نگو"
ا/ت اخم ریزی کرد
"واقعاً اشتها ندارم"
هان بطری آب رو که ازش خورده بود روی کابینت گذاشت و آروم نفسش رو بیرون داد
"از صبح چیزی نخوردی، با معده خالی هم نمی‌تونی بخوابی"
بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، مشغول آماده کردن یه شام ساده شد
صدای خرد شدن سبزیجات و برخورد آروم ظرف‌ها تنها صدایی بود که توی خونه شنیده می‌شد
ا/ت به کانتر تکیه داده بود و دست به سینه نگاهش بی‌اختیار روی حرکات هان ثابت مونده بود
بعد از چند دقیقه، هان دو تا بشقاب روی میز گذاشت
"بشین"
ا/ت آروم نشست
هر دو توی سکوت غذا می‌خوردن و هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد...
بعد از چند لقمه، هان قاشقش رو کنار گذاشت و گفت:
"یه چیز رو از همین اول روشن کنیم"
ا/ت سرش رو بالا آورد و بهش سوالی خیره شد که هان ادامه داد:
"این ازدواج، انتخاب من هم نبود"
نگاهش برای اولین بار مستقیم توی چشم‌های ا/ت نشست
"پس لازم نیست ازم بترسی یا نقش یه همسر ایده آل رو بازی کنی، حداقل وقتی خودمون دوتاییم لازم نیست"
ا/ت چند لحظه فقط نگاهش کرد انتظار شنیدن همچین جمله‌ای رو نداشت
هان ادامه داد:
"من به حریم شخصیت احترام می‌ذارم تا وقتی خودت نخوای، هیچ اجباری از طرف من وجود نداره"
برای اولین بار از شروع اون شب، فشار سنگینی که روی سینه ا/ت نشسته بود، کمی کمتر شد
شاید هنوز هان رو نمی‌شناخت...
شاید هنوز هیچ حسی نسبت بهش نداشت...
اما حداقل مطمئن شده بود قرار نبود زندگیش کنار یک غریبه، به یک کابوس تبدیل بشه...
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱۰)

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

ریاکشن پارت ۲

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

پارت 3

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط