میگویند

می‌گویند
بس که دستی گرم
کسی به سرت نکشیده
موهایت سفید شده‌اند
ریش هایت بلند .
می‌گویند
مجنون جدیدی شده‌ای
که یادت نمی‌آید
مدرن‌ترین عاشقانه‌هایت را
پای کدام زن می‌نوشتی .
می‌گویند و پشت سرت می‌خندند .
می‌خندند و شانه به شانه می‌لرزم .
دوستانمان باور نمی‌کنند
از پشت همین گوشی
چه قولهای بزرگی
که میان دو شهر رد و بدل نمی‌شدند
و نمی‌دانندقرار فقط کنار خیابان نیست .
گاهی در حاشیه درد
قرار می‌گیرم
تا با کناری‌ات کنار بیایم .
گاهی قرار این است
که تا پنجره را با چشم هایم باز می‌کنم
اشکهایم میان زمین و آسمان تقسیم شوند
و اوضاع روحی این شهر لعنتی
با حال خراب من به هم بریزد .
این روزها من از کجا بدانم
چگونه از چشم هایم پلک‌خوانی‌ات کرده‌اند ! ؟
به ریش بلند تو می‌خندند
و بغض من
بغض
بغض
گره‌ای است که فقط به دست لب‌های‌شان باز می‌شود .


دلواژه های / سعید
دیدگاه ها (۶)

شهرم شهر بن بست ها بودشهر رفتن تا گمشدنشهر دیوارها بودشهر بی...

روی تقدیرم نوشته ... اشتباهزیر هیج آسمانی جایم نیستکوله بارم...

میدونی رفیق...اونایی که وزنشون بیشتر از جسمشونه اشتباه نگیری...

جوجه ای رو دیدم که بخیالش گربه هم لولو ست....هیچی دیگه غفلت ...

وقتی قرار است بروی، دل دل نکن …منتظر نمانهیچ اتفاقی ماندگارت...

لطفا به بندِ اولِ سبابه ات بگو کمی حوصله اش بیشتر شود تا حضو...

فاصله ای برای زنده ماندن جیمین روی زانوهایش جلوی من ماند، مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط