{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*حتما بخونید*

*حتما بخونید*

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی!

پرنده: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم!

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود....

پرنده: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی! انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید!

پرنده: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است!
انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را بیاد اورد. چیزی که نمی دانست چیست، شاید یک اوج دوست داشتنی!

پرنده: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد اما اگر تمرین نکند فراموش میشود!

پرنده این را گفت و پر زد.. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و بیاد اورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیهه دلتنگی توی دلش موج زد.

انوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

" یادت می اید؟؟؟؟
تو را با دوبال و دوپا آفریده بودم؟؟؟؟
زمین و اسمان هر دو برای تو بود اما تو اسمان را ندیدی راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟؟؟؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. انوقت رو به خدا کرد و گریست!
دیدگاه ها (۹)

^-^

بعضی وقتا باید مثه من تنها باشیتنهای تنها....هی اهنگ گوش بدی...

او هم آدم استاگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفتغصه نخوراگر ر...

اتاقم قشنگه؟؟؟؟؟شب بخیر

ممنون که میخونین. این داستان واقعی نیست

my shy boy

پلیس من...p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط