پلیس من...p6
𝕄𝕪 𝕡𝕠𝕝𝕚𝕔𝕖
کوک
شروع کرد گوشت ها روبا دقت خرد کردن برداشتشونو سرخ شون کرد روی میز کاهو و کیمچی گذاشت برنجی که از قبل توی یخچال داشت رو گذاشت تا گرم کنه لباساشو پوشید حوله ای روی سرش گذاشتو باهاش موهای خیس اش رو تکون داد موهاش هنوز یکم نم داشت ولی از اتاق بیرون رفت بوی خیلی خوب غذا باعث شده بود بفهمه که خیلی گشنشه
جونگ کوک چشمش به تهیونگ خورد لبخند کمرنگی زد: از اتاقت خوشت اومد؟
ته: آره همه چی خیلی خوب بود ممنون
کنار جونگ کوک وایستاد
ته: کمک می خوای؟
جونگ کوک به اون فاصله نزدیکشون نگاه کرد و بعد به چشمای تهیونگ هر دو به هم نگاهی کردن
کوک گلو اش رو صاف کرد یکم فاصله گرفت و گفت:
نه ممنون،خسته ای بشین تا غذا رو بیارم
ته: خب تو ام خسته ای...مطمئنی کمک نمی خوای؟
کوک: آره آره مطمئنم
ته: باشه...
روی صندلی نشست و به جونگ کوک که آشپزی می کرد نگاه کرد
جونگ کوک متوجه سنگینی نگاهش شده بود : چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
ته: اصلا بهت نمی خوره پلیس باشی
کوک: واقعا؟! خیلیا بهم میگن
ته:شاید برای تتو و پیرسینگ ات هست
کوک:شاید
ته: میشه یه سوال بپرسم؟
کوک: راحت باش بپرس
ته: چرا داداشت مافیاعه تو پلیس؟
کوک:بابام مافیا بود
ته: واقعا!؟(تعجب زیاد)
جونگ کوک نگاهی به تهیونگ کرد نگاهشو گرفت و گفت:
آره... جونگ وو راه بابام رو رفت ولی من... اصلا خوشم نمیومد
اون راهو روش رو مامانم هم همینطوری بود... اونم بدش میومد بابام می دونست خوشم نمیاد راهشو به خاطر همین با جونگ وو خیلی بهتر رفتار می کرد و دوستش داشت از بچگی عاشق پلیسا بودم...قهرمانای زندگیم بودن هیچ وقت به بابام نگفتم... مامانم مردبابام خیلی اذیتش می کرد و حرص اش می داد...روز به روز رفتار بابام با جونگ وو بهتر می شد من دیگه نتونستم تحمل کنمو و از اون عمارت کوفتی فرار کردم
و رفتم اداره پلیس و کار پیدا کردم بعد دو سال خبر مرگ بابام اومد...
ته: جونگ کوک...(غم)
کوک لبخند تلخی زد: هی برای خودمم عادی شده چیز خاصی نیست
ته: اما...
کوک: ولش کن بیا غذا بخوریم
توی ۲ تا کاسه برنج ریخت و گوشتم روی میز گذاشت
کوک: ببخشید که غذای زیادتر نتونستم درست کنم...غذا ها هم ساده اس...
ته: نه عالیه دستت درد نکنه
جونگ کوک خنده ریزی کرد: تو که هنوز نخوردی که میگی عالیه
تهیونگ به خنده جونگ کوک که اولین بار بود می خندید با تعجب نگاه کرد لبخند مستطیلی زد و گفت: مطمئنم عالیه حتی اگه هنوز نخورده باشم
تیکه گوشتی برداشت و توی کاهو گذاشت و خورد و با صدای آرومی گفت: خنده بهت میاد
کوک: ها؟
تازه یادش افتاد خندیده سرفه الکی کرد
تهیونگ خندید: دیگه دیره
توی کاهو گوشتی گذاشت و سمت جونگ کوک گرفت
جونگ کوک با بهت نگاهش کرد
تهیونگ: بگیر دیگه
کوک: م ممنون
امروز با این ۲ پارت نوشتم
زیاد نوشتم که جبران بشه💜 شرطی هم نمیذارم چونکه معلوم نیست پارت بعد رو کی بذارم بی زحمت خودتون لایک کنید دیگه🙃😁
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#تهکوک
#BTS
کوک
شروع کرد گوشت ها روبا دقت خرد کردن برداشتشونو سرخ شون کرد روی میز کاهو و کیمچی گذاشت برنجی که از قبل توی یخچال داشت رو گذاشت تا گرم کنه لباساشو پوشید حوله ای روی سرش گذاشتو باهاش موهای خیس اش رو تکون داد موهاش هنوز یکم نم داشت ولی از اتاق بیرون رفت بوی خیلی خوب غذا باعث شده بود بفهمه که خیلی گشنشه
جونگ کوک چشمش به تهیونگ خورد لبخند کمرنگی زد: از اتاقت خوشت اومد؟
ته: آره همه چی خیلی خوب بود ممنون
کنار جونگ کوک وایستاد
ته: کمک می خوای؟
جونگ کوک به اون فاصله نزدیکشون نگاه کرد و بعد به چشمای تهیونگ هر دو به هم نگاهی کردن
کوک گلو اش رو صاف کرد یکم فاصله گرفت و گفت:
نه ممنون،خسته ای بشین تا غذا رو بیارم
ته: خب تو ام خسته ای...مطمئنی کمک نمی خوای؟
کوک: آره آره مطمئنم
ته: باشه...
روی صندلی نشست و به جونگ کوک که آشپزی می کرد نگاه کرد
جونگ کوک متوجه سنگینی نگاهش شده بود : چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
ته: اصلا بهت نمی خوره پلیس باشی
کوک: واقعا؟! خیلیا بهم میگن
ته:شاید برای تتو و پیرسینگ ات هست
کوک:شاید
ته: میشه یه سوال بپرسم؟
کوک: راحت باش بپرس
ته: چرا داداشت مافیاعه تو پلیس؟
کوک:بابام مافیا بود
ته: واقعا!؟(تعجب زیاد)
جونگ کوک نگاهی به تهیونگ کرد نگاهشو گرفت و گفت:
آره... جونگ وو راه بابام رو رفت ولی من... اصلا خوشم نمیومد
اون راهو روش رو مامانم هم همینطوری بود... اونم بدش میومد بابام می دونست خوشم نمیاد راهشو به خاطر همین با جونگ وو خیلی بهتر رفتار می کرد و دوستش داشت از بچگی عاشق پلیسا بودم...قهرمانای زندگیم بودن هیچ وقت به بابام نگفتم... مامانم مردبابام خیلی اذیتش می کرد و حرص اش می داد...روز به روز رفتار بابام با جونگ وو بهتر می شد من دیگه نتونستم تحمل کنمو و از اون عمارت کوفتی فرار کردم
و رفتم اداره پلیس و کار پیدا کردم بعد دو سال خبر مرگ بابام اومد...
ته: جونگ کوک...(غم)
کوک لبخند تلخی زد: هی برای خودمم عادی شده چیز خاصی نیست
ته: اما...
کوک: ولش کن بیا غذا بخوریم
توی ۲ تا کاسه برنج ریخت و گوشتم روی میز گذاشت
کوک: ببخشید که غذای زیادتر نتونستم درست کنم...غذا ها هم ساده اس...
ته: نه عالیه دستت درد نکنه
جونگ کوک خنده ریزی کرد: تو که هنوز نخوردی که میگی عالیه
تهیونگ به خنده جونگ کوک که اولین بار بود می خندید با تعجب نگاه کرد لبخند مستطیلی زد و گفت: مطمئنم عالیه حتی اگه هنوز نخورده باشم
تیکه گوشتی برداشت و توی کاهو گذاشت و خورد و با صدای آرومی گفت: خنده بهت میاد
کوک: ها؟
تازه یادش افتاد خندیده سرفه الکی کرد
تهیونگ خندید: دیگه دیره
توی کاهو گوشتی گذاشت و سمت جونگ کوک گرفت
جونگ کوک با بهت نگاهش کرد
تهیونگ: بگیر دیگه
کوک: م ممنون
امروز با این ۲ پارت نوشتم
زیاد نوشتم که جبران بشه💜 شرطی هم نمیذارم چونکه معلوم نیست پارت بعد رو کی بذارم بی زحمت خودتون لایک کنید دیگه🙃😁
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#تهکوک
#BTS
- ۴۷۳
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط