{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می

مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت و کوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود. دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند ...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:
"گل بو مادران"

(هوشنگ مرادی کرمانی)
دیدگاه ها (۴)

زندگي فاصله ي آمدن و رفتن ماست...شايد آن خنده که امروز دريغش...

آﯾﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﻠﻤﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ؟ﺳﭙﺎﺱ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺴﺖ...

تاریخچه ی کلمه یOK:سالها پیش کشور انگلیس در جنگ جهانی دوم پس...

" بخونید, خیییلی قشنگ و آموزندست"سیاه پوشیده بود، به جنگل آم...

بازی ارواح در شعله آتش¹..باد وزیدن گرفت.از میان دالان ها گذشت و زیر ابریشم ها،جسم گرفت.

زوزه ی گرگ"14سانی با ذوق و شوق در انتهای فرش قرمز که از داخل...

سلامممممخوب هستین همه؟[ازمایشگاه سرد]♧فصل اول♧پارت نهم:دیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط