{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس اون زندگی که با هم داشتیم اون همه خاطره نورا با صد

پس… اون زندگی که با هم داشتیم… اون همه خاطره…» نورا با صدایی لرزان پرسید.

«همه‌ش واقعی بود،» سام جواب داد و دستش را جلو آورد. «حداقل برای ما. انگار یه دنیای دیگه داشتیم که فقط مال خودمون بود.»

نورا با تردید دستش را در دست سام گذاشت. گرمای دستش، درست شبیه همان حسی بود که هر شب در خواب حس می‌کرد. انگار سرما و تنهایی سال‌هایش داشت آب می‌شد.

«فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت…»

«منم همین‌طور،» سام حرفش را قطع کرد. «ولی حالا که پیدات کردم، دیگه نمی‌ذارم بری.»

آن شب، مهمانی فراموش شد. نورا و سام ساعت‌ها کنار هم نشستند، حرف زدند و خندیدند. گویی تمام حرف‌هایی که در رؤیاهایشان ناتمام مانده بود، حالا داشت به سرانجام می‌رسید. دنیای بیداری، حالا به اندازه‌ی دنیای خواب‌هایشان، شیرین و واقعی شده بود. آن‌ها دیگر فقط رؤیای هم نبودند؛ آن‌ها خودِ واقعیت بودند. واقعیتی که تازه شروع شده بود.

اگه ادامه شو میخواید بگید بزارم
دیدگاه ها (۰)

نورا همیشه با حسِ بازگشت از جایی دور از خواب بیدار می‌شد، نه...

سلام بچه ها اون رمانی رو که نوشته بودم یادتونه بنظرم خوب نشد...

ازدواج قرار دادی ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط