{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نورا همیشه با حس بازگشت از جایی دور از خواب بیدار میشد

نورا همیشه با حسِ بازگشت از جایی دور از خواب بیدار می‌شد، نه با حسِ تمام شدنِ خواب.

برای بعضی آدم‌ها خواب فقط تصویری گذرا بود؛ برای او، خواب مثل شهری دیگر بود با خیابان‌هایی که وقتی چشم باز می‌کرد هنوز کفش‌هایش را از گردِ آن پر می‌یافت.

گاهی بوی باران می‌آمد، گاهی بوی چوب نم‌خورده، گاهی صدای زنی را می‌شنید که اسمش را صدا نمی‌زد اما انگار خیلی خوب می‌شناختش.

و هر بار، پیش از آنکه چهره‌ها کامل شوند، صبح همه‌چیز را می‌بلعید.

آن شب هم خواب دید.

خانه‌ای قدیمی بود؛ خانه‌ای که از راهروهای باریکش، از دیوارهای رنگ‌پریده‌اش و از پنجره‌ای که رو به حیاطی پر از شب‌بو باز می‌شد، حسِ فراموشی می‌ریخت.

نورا در راهرو ایستاده بود و به درِ نیمه‌بازِ انتهای آن نگاه می‌کرد.

چراغی زرد و ضعیف از اتاق می‌تابید و سایه‌ی مردی روی دیوار افتاده بود.

قلبش تند زد.

او را می‌شناخت.

نه از بیداری، از خواب‌های دیگر.

مردی با چشم‌های تیره، با همان سکوتی که همیشه پیش از حرف زدن در صورتش می‌نشست.

مرد آرام گفت:

«بالاخره اومدی.»

نورا خواست بپرسد تو کی هستی؟ اما کلمه‌ها در گلویش گیر کردند.

به جای آن، فقط یک چیز گفت:

«کجا هستیم؟»

مرد لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که انگار از اندوه ساخته شده باشد.

«جایی که همیشه برمی‌گردیم.»

قبل از اینکه نورا چیزی بفهمد، از پایین پله‌ها صدایی آمد.

زنی گفت:

«شما دوتا نباید اینجا با هم باشین.»

نورا برگشت.

راهرو خالی بود.

اما وقتی دوباره رو به مرد چرخید، او هم ناپدید شده بود.

فقط باران می‌آمد.

از سقف، از پنجره، از دیوارها.

و بیداری مثل سقوطی ناگهانی روی سرش فرود آمد.

صبح، نورا با همان حس همیشگی از خواب پرید.

موبایلش روی میز لرزید و او بدون نگاه کردن می‌دانست باز هم چند دقیقه از بیدار شدنش گذشته.

عادت داشت این‌طور بیدار شود؛ با تپش قلب، با احساس جا ماندن از چیزی مهم، با پرسشی که هیچ‌وقت پاسخ نمی‌گرفت.

او لیوان آب را از کنار تخت برداشت و جرعه‌ای نوشید.

خانه‌ی کوچک و مرتبش ساکت بود.

روی صندلی، کت خاکستری‌اش افتاده بود.

روی میز، دفترچه‌ای باز مانده بود که چند صفحه‌ی آخرش پر از یادداشت‌های پراکنده بود:

خانه‌ی قدیمی

مرد با چشم‌های تیره

زن؟

باران

صدا: «شما دوتا نباید اینجا با هم باشین»

نورا این نوشته‌ها را هفته‌ها بود که جمع می‌کرد.

نه اینکه می‌فهمید به چه درد می‌خورند؛ فقط می‌دانست اگر ننویسد، خواب‌ها مثل مه از ذهنش ناپدید می‌شوند.

مادرش سال‌ها پیش گفته بود که او زیادی خیال‌پرداز است.

دوست‌هایش می‌گفتند زیاد به نشانه‌ها فکر می‌کند.

اما هیچ‌کس نمی‌توانست توضیح دهد چرا بعضی شب‌ها نورا با جای خالی‌ای در دلش بیدار می‌شود، انگار کسی در خواب دستش را گرفته و درست پیش از رسیدن، رها کرده باشد.

آن روز، قرار بود به مهمانی‌ای برود که خیلی علاقه‌ای به آن نداشت.

دوست نزدیکش، لیلا، اصرار کرده بود.

«باید بیای. یه کم از این حال و هوای عجیب دربیای. تازه، یه آدم جدید هم هست که شاید دوستش داشته باشی.»

نورا همان‌طور که موهایش را می‌بست، زیر لب گفت:

«من هنوز از آدم‌های قدیمی درست سر درنیاوردم، آدم جدید برای چی؟»

لیلا خندید:

«برای اینکه شاید یکی از همین آدم‌های قدیمی، فقط تو خواب‌هاته.»

نورا چیزی نگفت.

فقط همان‌طور که شانه را روی موهایش می‌کشید، برای لحظه‌ای حس کرد انگار کسی پشت سرش ایستاده و اسمش را صدا می‌زند.

وقتی برگشت، اتاق خالی بود.

غروب که شد، نورا با اکراه به مهمانی رفت.

خانه‌ی میزبان، طبقه‌ی سوم یک ساختمان قدیمی در شمال شهر بود.

چراغ‌های زرد، صدای خنده، بوی قهوه و سیگار و موسیقیِ آرام، همه‌چیز را از واقعیت جدا می‌کرد.

نورا بیشتر در حاشیه می‌ایستاد تا وسط جمع.

یک لیوان نوشیدنی در دستش بود که بیشتر از آنکه بنوشد، پناهش داده بود.

تا وقتی لیلا دستش را گرفت و گفت:

«بیا، می‌خوام معرفی‌ات کنم.»

نورا خواست اعتراض کند، اما لیلا او را از میان جمعیت گذراند و به مردی رساند که کنار پنجره ایستاده بود.

قدبلند بود، با موهای تیره و صورتی آرام، اما چیزی در چشم‌هایش حالت آشناییِ دردناک داشت.

لیلا گفت:

«نورا، این سامه. سام، نورا.»

نورا دستش را دراز کرد، اما سام قبل از آنکه دست بدهد، لحظه‌ای طولانی به او نگاه کرد.

طوری که انگار کسی را بعد از سال‌ها گم‌کردن پیدا کرده باشد.

سپس آهسته گفت:

«تو رو می‌شناسم.»

نورا خندید، از آن خنده‌های کوتاه و بی‌اعتماد.

«بعید می‌دونم.»

سام اما نگاهش را از او برنداشت.

«نه… می‌شناسم.

فقط نمی‌دونم از کجا.»

همان لحظه، صدای موسیقی دور شد.

جمعیت محو شد.

و نورا با تمام وجود احساس کرد که اتاق، برای یک لحظه، همان خانه‌ی قدیمیِ خوابش شده است.

ادامه را اگر بخواهی، در فصل دوم می‌نویسم
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها اون رمانی رو که نوشته بودم یادتونه بنظرم خوب نشد...

ایتزی

«دلم برات یه ذره شده...»مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط