عکس
شعر از عبدالحلیم صمدی
دروصفی زلزله ننگرهار
چه پیش آمد زمین و آسمان را
که بد میبینم اوضاع جهان را
حوادث با هم از هر گوشه جستند
طلسم خاک را در هم شکستند
نوردیدند در هم خشم و کین را
ز جا کندند بنیاد زمین را
سواد دلنشین ملک ننگر
شد از فرط تزلزل وحشت انگیز
ز وحشت لرزه بر مردم در آویخت
که رنگ سرمه از چشمی بتان ریخت
زمین ازلرزه چون دریای خورشید
منار از خاک چون فواره جوشید
________________________________
همی جستند از غم با دل چاک
خلایق چون سپند از تابه خاک
بیرون میآمدن از خانهای گور
فقیران همچو خاک آلوده زنبور
چو من با شاهد حیرت در آغوش
همه گشتند هر سو خانه بر دوش
تزلزل آنچنان شد خانه افکن
که جان بیرون دوید از خانه تن
برون جستی ز حیرت مضطرب حال
زسور تخانه آیینه تمثال
چو دیوار از تزلزل سر بسر زد
در از بیطاقتی خود را به در زد
حکیمان را تپیدن های دیوار
دهد هر لحظه یاد از نبض بیمار
______________________________
در این بام کهن بام و دری نیست
که در بالین هر خشتش سری نیست
چو غم ما را شب گور از شر و شور
که ما دیدیم خود را زنده در گور
صراحی شد خاموش از خنده فی الفور
قدح بیاختیار افتاد از دور
نبینی خانهای برپا در آفاق
به جز ویرانه دلهای عشاق
زمین از غصه زان رنج جگر سوز
تپیدی چون دل عاشق شب و روز
الهی این بلا دور از زمین باد
زمین را درد و رنج آخرین باد
_________________________
تسلیت بر تمام ملت شریف افغانستان
دروصفی زلزله ننگرهار
چه پیش آمد زمین و آسمان را
که بد میبینم اوضاع جهان را
حوادث با هم از هر گوشه جستند
طلسم خاک را در هم شکستند
نوردیدند در هم خشم و کین را
ز جا کندند بنیاد زمین را
سواد دلنشین ملک ننگر
شد از فرط تزلزل وحشت انگیز
ز وحشت لرزه بر مردم در آویخت
که رنگ سرمه از چشمی بتان ریخت
زمین ازلرزه چون دریای خورشید
منار از خاک چون فواره جوشید
________________________________
همی جستند از غم با دل چاک
خلایق چون سپند از تابه خاک
بیرون میآمدن از خانهای گور
فقیران همچو خاک آلوده زنبور
چو من با شاهد حیرت در آغوش
همه گشتند هر سو خانه بر دوش
تزلزل آنچنان شد خانه افکن
که جان بیرون دوید از خانه تن
برون جستی ز حیرت مضطرب حال
زسور تخانه آیینه تمثال
چو دیوار از تزلزل سر بسر زد
در از بیطاقتی خود را به در زد
حکیمان را تپیدن های دیوار
دهد هر لحظه یاد از نبض بیمار
______________________________
در این بام کهن بام و دری نیست
که در بالین هر خشتش سری نیست
چو غم ما را شب گور از شر و شور
که ما دیدیم خود را زنده در گور
صراحی شد خاموش از خنده فی الفور
قدح بیاختیار افتاد از دور
نبینی خانهای برپا در آفاق
به جز ویرانه دلهای عشاق
زمین از غصه زان رنج جگر سوز
تپیدی چون دل عاشق شب و روز
الهی این بلا دور از زمین باد
زمین را درد و رنج آخرین باد
_________________________
تسلیت بر تمام ملت شریف افغانستان
- ۸۶۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط