عکس
شعر از عبدالحلیم صمدی
دروصفی زلزله کنر
خوب دانند به این سینه چهها میگذرد
هر که از کوچهای معشوقه ی ما میگذرد
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجرهها ضجه ی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ
با دلی پرشده از زخم نمک میخوردیم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخوردیم
بنویسید کنر مظهر گم نامیهاست
سرزمین نفس زخمی بسطامی هاست
ننویسید کنر تلی از آواره شده است
کنر به خال لب یک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی که دلی چلچله ای میشکند
مردم هم زیر غم زلزله ای میشکند
______________________________
زیر بار غم شهرم جگرم میسوزد
به خدا بال و پرم بال پرم میسوزد
مثل مرغی شدهام در قفس از آتش
هرچه قدر این و آن وبپرم میسوزد
بوی نارنج و حناهای نکوبیده به خیر
توی این شهر پر از دود سرم میسوزد
چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به سرو قدی می سپارم می سوزد
الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر حوصلهای نیست عزیز
یاد دادن به ما نخل کمر تا نکنیم
آنچه داریم ز بیگانه تمنا نکنیم
آسمان هست غزل هست کبوتر داریم
باید این چادر ماتم زده را برداریم
____________________________
مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر
پشت هر حنجره یک ایرج دیگر داریم
مثل ققنوس زما باز شرر خواهد ساخت
کنر همین طور نمیماند و بر خواهد ساخت
داغ دیدیم شما داغ نبینید قبول
تبری هم نفس باغ نبینید قبول
هیچ جای دل آباد شما کنر نشود
سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدا مان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
کنر به امید خدا شاد جوان خواهد شد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
تسلیت بر تمام ملت شریف افغانستان
دروصفی زلزله کنر
خوب دانند به این سینه چهها میگذرد
هر که از کوچهای معشوقه ی ما میگذرد
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجرهها ضجه ی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ
با دلی پرشده از زخم نمک میخوردیم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخوردیم
بنویسید کنر مظهر گم نامیهاست
سرزمین نفس زخمی بسطامی هاست
ننویسید کنر تلی از آواره شده است
کنر به خال لب یک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی که دلی چلچله ای میشکند
مردم هم زیر غم زلزله ای میشکند
______________________________
زیر بار غم شهرم جگرم میسوزد
به خدا بال و پرم بال پرم میسوزد
مثل مرغی شدهام در قفس از آتش
هرچه قدر این و آن وبپرم میسوزد
بوی نارنج و حناهای نکوبیده به خیر
توی این شهر پر از دود سرم میسوزد
چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به سرو قدی می سپارم می سوزد
الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر حوصلهای نیست عزیز
یاد دادن به ما نخل کمر تا نکنیم
آنچه داریم ز بیگانه تمنا نکنیم
آسمان هست غزل هست کبوتر داریم
باید این چادر ماتم زده را برداریم
____________________________
مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر
پشت هر حنجره یک ایرج دیگر داریم
مثل ققنوس زما باز شرر خواهد ساخت
کنر همین طور نمیماند و بر خواهد ساخت
داغ دیدیم شما داغ نبینید قبول
تبری هم نفس باغ نبینید قبول
هیچ جای دل آباد شما کنر نشود
سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدا مان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
کنر به امید خدا شاد جوان خواهد شد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
تسلیت بر تمام ملت شریف افغانستان
- ۱.۱k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط