هوا آنقدر سرد بود که میتوانست از پوست عبور کند اما جونگکوک ترجیح داد ...
*
هوا آنقدر سرد بود که میتوانست از پوست عبور کند، اما جونگکوک ترجیح داد ژاکت ضخیمش را نبسته باقی بگذارد. او از این حس سوزانِ سرمای سئول که هرگونه فکر اضافی را از سرش میپراند، استقبال میکرد.
مدتها بود که به اینجا نیامده بود؛ به این پشتبام قدیمی که زمانی برای او یک پناهگاه بینقص محسوب میشد. جایی که چراغهای درهمتنیدهی شهر در زیر پایش مثل یک دریای ستارهفشان سوسو میزدند و هیچکس دنبال «آیدل معروف» نبود. اینجا فقط او بود و یک فنجان قهوهی سرد شده در دستش.
روی لبهی بتنی پشتبام نشست، با پاهای آویزان. به نظر میرسید سئول نفس عمیقی کشیده و حالا در خوابی آرام فرو رفته است. صدای وزوز دوردست ترافیک و بوی مرطوب آسفالت بعد از باران، تنها همدمهایش بودند.
او هدفونهایش را درآورده بود تا به سکوت گوش دهد. در واقع، گوش دادن به سکوت این روزها سختترین کار دنیا بود؛ چون مغزش بیدرنگ شروع به پخش کردن هزاران ملودی ناتمام و دغدغهی کاری میکرد.
«میتونم این قهوه رو بندازم دور و یک نوشیدنی بهتر براتون بیارم؟»
صدایی آرام و غیرمنتظره او را از غرق شدن در افکارش بیرون کشید. جونگکوک سرش را برگرداند. کنار درِ ورودی پشتبام، دختری ایستاده بود که احتمالاً صاحب این پنتهاوس کوچک بود یا یکی از ساکنین ساختمان. او یک پتوی بافتنی دور شانههایش پیچیده بود و یک سینی کوچک در دست داشت.
جونگکوک لبخند خجلی زد و فنجان را پایین گذاشت. «اوه... من متأسفم. من مزاحم شدم؟»
دخترک جلو آمد و روی لبه، کمی دورتر از او نشست. «مزاحم؟ نه اصلاً. این پشتبام تقریباً همیشه مال منه، اما امشب... خب، امشب یک مهمون خاص دارم.»
او با این حرف، کاملاً واضح کرد که او را شناخته است. خبری از جیغ، هیجان یا درخواست امضا نبود. فقط یک نگاه آرام و ملایم. این نوع برخورد برای جونگکوک از هر هدیهای ارزشمندتر بود.
دختر سینی را بینشان گذاشت. دو فنجان کوچک چای معطر و یک بشقاب بیسکویت خانگی.
«من "لینا" هستم. فکر کردم چای بابونه بیشتر از اون قهوهی سرد میتونه کمکتون کنه.»
جونگکوک فنجان گرم را در دست گرفت. «جئون جونگکوک هستم. ممنونم، لینا شی.»
آنها برای چند دقیقه فقط به شهر نگاه کردند. چای داغ و تلخی مطبوع بیسکویتها سکوت را پر میکرد. جونگکوک احساس کرد که برای اولین بار در هفتههای اخیر، شانههایش شل شدهاند.
لینا به ماهِ تقریباً کامل در آسمان اشاره کرد. «میدونی، این ماه اینجا یک چیز عجیب داره. انگار از بقیهی جاهای سئول درخشانتره.»
جونگکوک لبخند زد. «شاید برای اینکه از اینجا همهچیز کوچکتره. دغدغهها، مشکلات، حتی خودِ سئول. وقتی از بالا نگاه میکنی، درخشش ماه راحتتر به چشم میاد.»
لینا سر تکان داد. «دقیقا. من اینجا میآم تا به خودم یادآوری کنم که هر چقدر هم دنیا شلوغ و بزرگ باشه، یک گوشهی کوچک و ساکت هم برای من وجود داره. یک نقطهی امن.»
«منم همینطور.» جونگکوک زمزمه کرد. «من معمولاً این نقطه رو فراموش میکنم.»
آن شب، آنها نه دربارهی موسیقی حرف زدند، نه دربارهی شهرت یا تورهای جهانی. آنها دربارهی طعم بیسکویتها، دربارهی اینکه چطور مردم در آپارتمانهای زیر پایشان مشغول زندگیهای معمولیشان هستند، و دربارهی حس خوبِ قدم زدن زیر باران صحبت کردند.
وقتی جونگکوک آماده رفتن شد، ساعت از دو بامداد گذشته بود. او از جایش بلند شد، ژاکتش را کامل بست و رو به لینا که هنوز به ماه خیره بود، گفت: «ممنونم لینا شی. به خاطر قهوه... و به خاطر اینکه... این نقطه امن رو بهم یادآوری کردی.»
لینا با همان آرامش خاص لبخند زد. «شب شما بخیر، جونگکوک شی. امیدوارم دفعهی بعد که این ماه کامل شد، دوباره همینجا ببینمتون.»
جونگکوک بدون گفتن کلمهای دیگر، آرام از پشتبام پایین رفت و در دل شلوغیهای خاموش سئول گم شد. او فنجان چای را در دست نداشت، اما گرمای آن لحظهی کوتاه و آرام، تا عمق وجودش نفوذ کرده بود. میدانست که به زودی، خیلی زود، دوباره به آن پشتبام پناه خواهد برد؛ به دنبال نقطهی امن و درخشش ماهِ کامل.
هوا آنقدر سرد بود که میتوانست از پوست عبور کند، اما جونگکوک ترجیح داد ژاکت ضخیمش را نبسته باقی بگذارد. او از این حس سوزانِ سرمای سئول که هرگونه فکر اضافی را از سرش میپراند، استقبال میکرد.
مدتها بود که به اینجا نیامده بود؛ به این پشتبام قدیمی که زمانی برای او یک پناهگاه بینقص محسوب میشد. جایی که چراغهای درهمتنیدهی شهر در زیر پایش مثل یک دریای ستارهفشان سوسو میزدند و هیچکس دنبال «آیدل معروف» نبود. اینجا فقط او بود و یک فنجان قهوهی سرد شده در دستش.
روی لبهی بتنی پشتبام نشست، با پاهای آویزان. به نظر میرسید سئول نفس عمیقی کشیده و حالا در خوابی آرام فرو رفته است. صدای وزوز دوردست ترافیک و بوی مرطوب آسفالت بعد از باران، تنها همدمهایش بودند.
او هدفونهایش را درآورده بود تا به سکوت گوش دهد. در واقع، گوش دادن به سکوت این روزها سختترین کار دنیا بود؛ چون مغزش بیدرنگ شروع به پخش کردن هزاران ملودی ناتمام و دغدغهی کاری میکرد.
«میتونم این قهوه رو بندازم دور و یک نوشیدنی بهتر براتون بیارم؟»
صدایی آرام و غیرمنتظره او را از غرق شدن در افکارش بیرون کشید. جونگکوک سرش را برگرداند. کنار درِ ورودی پشتبام، دختری ایستاده بود که احتمالاً صاحب این پنتهاوس کوچک بود یا یکی از ساکنین ساختمان. او یک پتوی بافتنی دور شانههایش پیچیده بود و یک سینی کوچک در دست داشت.
جونگکوک لبخند خجلی زد و فنجان را پایین گذاشت. «اوه... من متأسفم. من مزاحم شدم؟»
دخترک جلو آمد و روی لبه، کمی دورتر از او نشست. «مزاحم؟ نه اصلاً. این پشتبام تقریباً همیشه مال منه، اما امشب... خب، امشب یک مهمون خاص دارم.»
او با این حرف، کاملاً واضح کرد که او را شناخته است. خبری از جیغ، هیجان یا درخواست امضا نبود. فقط یک نگاه آرام و ملایم. این نوع برخورد برای جونگکوک از هر هدیهای ارزشمندتر بود.
دختر سینی را بینشان گذاشت. دو فنجان کوچک چای معطر و یک بشقاب بیسکویت خانگی.
«من "لینا" هستم. فکر کردم چای بابونه بیشتر از اون قهوهی سرد میتونه کمکتون کنه.»
جونگکوک فنجان گرم را در دست گرفت. «جئون جونگکوک هستم. ممنونم، لینا شی.»
آنها برای چند دقیقه فقط به شهر نگاه کردند. چای داغ و تلخی مطبوع بیسکویتها سکوت را پر میکرد. جونگکوک احساس کرد که برای اولین بار در هفتههای اخیر، شانههایش شل شدهاند.
لینا به ماهِ تقریباً کامل در آسمان اشاره کرد. «میدونی، این ماه اینجا یک چیز عجیب داره. انگار از بقیهی جاهای سئول درخشانتره.»
جونگکوک لبخند زد. «شاید برای اینکه از اینجا همهچیز کوچکتره. دغدغهها، مشکلات، حتی خودِ سئول. وقتی از بالا نگاه میکنی، درخشش ماه راحتتر به چشم میاد.»
لینا سر تکان داد. «دقیقا. من اینجا میآم تا به خودم یادآوری کنم که هر چقدر هم دنیا شلوغ و بزرگ باشه، یک گوشهی کوچک و ساکت هم برای من وجود داره. یک نقطهی امن.»
«منم همینطور.» جونگکوک زمزمه کرد. «من معمولاً این نقطه رو فراموش میکنم.»
آن شب، آنها نه دربارهی موسیقی حرف زدند، نه دربارهی شهرت یا تورهای جهانی. آنها دربارهی طعم بیسکویتها، دربارهی اینکه چطور مردم در آپارتمانهای زیر پایشان مشغول زندگیهای معمولیشان هستند، و دربارهی حس خوبِ قدم زدن زیر باران صحبت کردند.
وقتی جونگکوک آماده رفتن شد، ساعت از دو بامداد گذشته بود. او از جایش بلند شد، ژاکتش را کامل بست و رو به لینا که هنوز به ماه خیره بود، گفت: «ممنونم لینا شی. به خاطر قهوه... و به خاطر اینکه... این نقطه امن رو بهم یادآوری کردی.»
لینا با همان آرامش خاص لبخند زد. «شب شما بخیر، جونگکوک شی. امیدوارم دفعهی بعد که این ماه کامل شد، دوباره همینجا ببینمتون.»
جونگکوک بدون گفتن کلمهای دیگر، آرام از پشتبام پایین رفت و در دل شلوغیهای خاموش سئول گم شد. او فنجان چای را در دست نداشت، اما گرمای آن لحظهی کوتاه و آرام، تا عمق وجودش نفوذ کرده بود. میدانست که به زودی، خیلی زود، دوباره به آن پشتبام پناه خواهد برد؛ به دنبال نقطهی امن و درخشش ماهِ کامل.
- ۴.۷k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط