رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای

## قسمت اول: تقدیم به سکوت و تاریکی

**مکان:** سئول، منطقه گانگنام. یک پنت‌هاوس مخفی در طبقات بالایی یک برج تجاری متروکه.
**زمان:** نیمه شب، بارانی شدید.

صدای سوت باد، تنها موسیقی متن این شب سنگین بود. نامجون، که حالا دیگر فقط «آر. ام» یا «کیم نامجون» نبود، در برابر پنجره‌های سرتاسری اتاق کارش ایستاده بود. انعکاس شهر زیر پایش، همچون تابلویی از میلیون‌ها لامپ نئونی بود که در باران محو می‌شدند. او حالا «لرد نقره‌ای» بود؛ لقب جدیدش در دنیای زیرزمینی که در آن، کلمات به اندازه گلوله‌ها قدرت داشتند، اما تنها یک نفر معنای واقعی سکوت را می‌فهمید: خودش.

دست‌هایش بر روی سطح سرد شیشه قرار گرفت. زیرسیگاری کریستالی بر روی میز چوبی بزرگی که تنها دارایی‌ای بود که از زندگی قبلی‌اش حفظ کرده بود، روشن ماند. او منتظر بود. نه برای یک محموله، نه برای یک معامله، بلکه برای یک پیام.

چند ماه بود که این نام، این اسم، همچون خاری در چاکرای امپراتوری‌اش فرو رفته بود. **"ا.ت"**. دختری که گفته می‌شد کلید دسترسی به اسناد حساس بزرگترین رقیبش، گروه "اژدهای سیاه"، است. همه او را یک جاسوس معمولی می‌دانستند، اما نامجون که با دقت اسناد و گزارش‌های ریز را در دفترچه چرمی‌اش می‌خواند، می‌دانست که این زن، بیش از یک مهره است؛ او **قفل** بود.

صدای زنگ خفیفی از گوشی ماهواره‌ای قدیمی‌اش آمد. فقط یک پیام: **«آشیانه آماده است.»**

نامجون آهی کشید. او هیچ‌وقت برای این کارها ساخته نشده بود. او شاعری بود که مجبور شد کت و شلوار ضدگلوله بپوشد. او فیلسوفی بود که باید در مورد مرگ و زندگی حکم می‌داد. اما در این دنیای سیاه، وفاداری و قدرت حرف اول را می‌زد، و نامجون رهبر بود. رهبر یعنی هر کاری لازم باشد برای حفظ آنچه که دوستش دارد (حتی اگر آن چیز، بقای خودش باشد) انجام دهد.

ناگهان، صدای آژیرها از دوردست شنیده شد، اما آنها نه به سوی این برج، بلکه به سوی یک انبار متروکه در حاشیه شهر می‌رفتند. تله بود. تله‌ای کلاسیک برای جذب توجه پلیس، در حالی که کار اصلی در سکوت انجام می‌شد.

او به سمت میز برگشت و یک تفنگ دستی سبک، با دسته نقره‌ای که با حکاکی‌های پیچیده تزئین شده بود را برداشت. وزن آن در دستش آشنا و سنگین بود.

«هیچ‌کس نمی‌تواند مرا مجبور به دیدن کند. این را خودت انتخاب کردی، ا.ت.» زیر لب زمزمه کرد، گویی با روح خود دختر حرف می‌زند.

همزمان با باز شدن درب آسانسور مخفی، سه مرد تنومند و خاموش وارد شدند. رهبرشان، مردی با چشمانی سرد به نام "جیهوپ"، سرش را به نشانه احترام پایین انداخت.

"لرد نقره‌ای، شکار انجام شد. او مقاومتی نکرد."

نامجون با نگاهی تیز او را بررسی کرد. "مقاومت نکرد؟ این با گزارش‌های من درباره روحیه او جور در نمی‌آید."

جیهوپ لحظه‌ای مکث کرد، انگار در حال انتخاب کلمات بود. "ظاهراً... شوکه بود. اما او را آوردیم. در انبار."

نامجون به سمت درب خروجی رفت. باران همچنان شدید می‌بارید. "دیگر نیازی به انبار نیست. او را بیاورید به اینجا. می‌خواهم خودم ببینم این 'قفل' دقیقا چه شکلی است."

هنگامی که نامجون وارد لیموزین ضدگلوله شد، نگاهش به تابلویی از نقاشی امپرسیونیست که روی دیوار پنت‌هاوس بود افتاد؛ منظره‌ای از درختان بید در مه. همیشه آرامش را در آنجا پیدا می‌کرد. اما امشب، آرامش آخرین چیزی بود که به او تعلق داشت. او به سوی سرنوشتی می‌رفت که خودش آن را رقم زده بود: مواجهه با زن مرموزی که قرار بود کلید دنیای او باشد.

---

**ادامه دارد...**
سورپرایز یه چند روزی بود که داشتم مینوشتمش هر روز ۲ پارت میزارم🎀
دیدگاه ها (۰)

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت دوم: دیدار در...

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت سوم: کتابخانه...

فوق‌العاده است! هان جیسانگ (Han Jisung) از استری کیدز با انر...

*هوا آنقدر سرد بود که می‌توانست از پوست عبور کند، اما جونگکو...

‌کاش می شد برای همیشه رفت ؛به سکوت و آرامش یک خانه ی روستایی...

🔻 نوجوان با جنگ شناختی وارد #دنیای_موازی جدیدی می شود که در ...

چپتر ۹ _ آرکانیوم و جنونماه ها گذشت...و سکوت خانه کوچک لیندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط