{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرگز این قصه ندانست کسی:

هرگز این قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت، نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
برسر مهر نبود ...

آه، این درد مرا می فرسود:
«او به دل عشق دگر می ورزد؟»
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده ست ...!

#هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۰)

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسیآن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ف...

❤❤هرگز این قصه ندانست ڪسیآن شب آمد به سراے من و خاموش نشستسر...

هرگز این قصه ندانست کسی :آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر...

.آه، این درد مرا می فرسود:«او به دل عشق دگر می ورزد؟»گریه سر...

عمر رفت و راز عشق از دل نیامد بر زبان‌...

من فاصله بگیر ! هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم ه...

می‌روی اما گریز چشم وحشی رنگ توراز این اندوه بی آرام نتواند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط