Part
Part: 8
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
هیونجین گفت:
زن آیندم چه امشب خوشگل شده!
هیونجین:
چرا حرف نمیزنی، ماه قشنگم؟
واییییییییییی حتی نمی تونم نفس بکشم!
لب های هیونجین آروم آروم پایین اومد و به گردنم رسید.
می خواستم دستامو بلند کنم تا اونو از خودم دور کنم که یه دفعه.......
یه دفعه صندلی رو چرخوند و منو رو به روی خودش قرار داد!
الحق که مامانم راست گفت که یه مرده هیکلیه خوش قیافه ست.
دهنم خشک شده!
هیونجین:
نترس کاری بهت ندارم، ماه قشنگم!
من:
به من نگو ماه قشنگم، چون مال تو نیستم!
هیونجین:
اشتباه نکن، خوب اینو تو گوشت فرو کن این یه تهدیده.
تو ماله منی، فقط من!
خندیدم و گفتم:
کم دروغ بگو...
هیونجین از کمر گرفتمو منو از روی صندلی جدا کرد و انداخت رو شونه هاش.
اینقدر زدمش آخرش شونشو محکمگاز گرفتم و داد زدم و گفتم:
بزارم رو زمین!
هیونجین:
بس کن!
من:
بزارم زمین وگرنه محکم گازت میگیرم.
گفت:
گاز بگیر من مشکلی ندارم دارم حال میکنم!
من:
چیکار بکنم منو میزاری زمین؟
یه لحظه مکث کرد گفت:
سوال خوبی پرسیدی.
بگو با من ازدواج میکنی تا من بزارمت زمین.
من:
چرا می خوای با من ازدواج کنی در حالی که ما دشمن خونی هستیم درحالی که مشکل داریم؟
گفت:
به تو ربطی نداره!
من:
بزارم زمین تا باهم دیگه حرف بزنیم ازت خواهش میکنم!
هیونجین:
رو کولم که هستی هم میتونی صحبت کنی.
من:
بزار پایین بیا برم برای معرفیه خودم!
هیونجین:
به الکس گفتم کنسلش کنه!
من:
منظورت چیه؟
امشب همه مشتاق دیدن من بودن.
هیونجین:
هیچ کس خبر نداشت که تو قراره خودت و معرفی کنی جز من و الکس.
من:
الکس هم با توئه؟
هیونجین:
دستیارمه!
من:
مراسم چی میشه؟
هیونجین:
آخرشو خودم برنامه ریزی کردم و الکس انجام میده!
من:
چیکار کردی؟
هیونجین:
هیچی اونا شام که خوردن میشینن صحبت و مست کردن چند تا اجرا مختلف میبینن و بعد گورشون رو گم میکنن و میرن!
من:
داری کجا میبریم؟
هیونجین:
جایی که تحت محافظت هست هیچ کس نه میدونه کجاست نه مارو میبینن!
من:
تو الان....... یعنی منو گرفتی یا دزدیدی؟
بایه صدای بهشتی خندید و گفت:
نه گرفتمت نه دزدیدمت!
من:
پس چی؟
هیونجین:
تو مال منی و من صاحبتم، کسی اسم اینو نمیزاره دزدی.
من:
ای خدااااا!
میشه بزاریم زمین؟
جوابی نداد و تو راه به یه راهرویی تاریک رسیدیم!
وایساد.......
هیونجین:
اول بهم بگو که باهام ازدواج میکنی تا من بعد بزارمت زمین؟
من:
حتی اگه منفی باشه؟
هیونجین:
حتی اگه جواب ندی.
من:
میشه ازت یه سوال بپرسم؟
هیونجین:
این همه پرسیدی اینم روش!
من:
لطفا صادقانه جواب بده!
هیونجین:
باشه.
من:
چرا می خوای با من ازدواج کنی؟
هوفی کشید و گفت:
شاید چون دوست دارم!
من:
شاید؟
جوابی نداد......
بعد از چند دقیقه گفت:
حالا تو جواب سوالم رو بده و بهونه نیار!
من:
باهات.......
باهات ازدواج میکنم!
ولی اگه نکنم چی؟
هیونجین:
خانوادتو نابود میکنم!
من:
جوابت رو دادم حالا بزارم زمین!
آهی کشید و گزاشتم زمین و گفت:
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
هیونجین گفت:
زن آیندم چه امشب خوشگل شده!
هیونجین:
چرا حرف نمیزنی، ماه قشنگم؟
واییییییییییی حتی نمی تونم نفس بکشم!
لب های هیونجین آروم آروم پایین اومد و به گردنم رسید.
می خواستم دستامو بلند کنم تا اونو از خودم دور کنم که یه دفعه.......
یه دفعه صندلی رو چرخوند و منو رو به روی خودش قرار داد!
الحق که مامانم راست گفت که یه مرده هیکلیه خوش قیافه ست.
دهنم خشک شده!
هیونجین:
نترس کاری بهت ندارم، ماه قشنگم!
من:
به من نگو ماه قشنگم، چون مال تو نیستم!
هیونجین:
اشتباه نکن، خوب اینو تو گوشت فرو کن این یه تهدیده.
تو ماله منی، فقط من!
خندیدم و گفتم:
کم دروغ بگو...
هیونجین از کمر گرفتمو منو از روی صندلی جدا کرد و انداخت رو شونه هاش.
اینقدر زدمش آخرش شونشو محکمگاز گرفتم و داد زدم و گفتم:
بزارم رو زمین!
هیونجین:
بس کن!
من:
بزارم زمین وگرنه محکم گازت میگیرم.
گفت:
گاز بگیر من مشکلی ندارم دارم حال میکنم!
من:
چیکار بکنم منو میزاری زمین؟
یه لحظه مکث کرد گفت:
سوال خوبی پرسیدی.
بگو با من ازدواج میکنی تا من بزارمت زمین.
من:
چرا می خوای با من ازدواج کنی در حالی که ما دشمن خونی هستیم درحالی که مشکل داریم؟
گفت:
به تو ربطی نداره!
من:
بزارم زمین تا باهم دیگه حرف بزنیم ازت خواهش میکنم!
هیونجین:
رو کولم که هستی هم میتونی صحبت کنی.
من:
بزار پایین بیا برم برای معرفیه خودم!
هیونجین:
به الکس گفتم کنسلش کنه!
من:
منظورت چیه؟
امشب همه مشتاق دیدن من بودن.
هیونجین:
هیچ کس خبر نداشت که تو قراره خودت و معرفی کنی جز من و الکس.
من:
الکس هم با توئه؟
هیونجین:
دستیارمه!
من:
مراسم چی میشه؟
هیونجین:
آخرشو خودم برنامه ریزی کردم و الکس انجام میده!
من:
چیکار کردی؟
هیونجین:
هیچی اونا شام که خوردن میشینن صحبت و مست کردن چند تا اجرا مختلف میبینن و بعد گورشون رو گم میکنن و میرن!
من:
داری کجا میبریم؟
هیونجین:
جایی که تحت محافظت هست هیچ کس نه میدونه کجاست نه مارو میبینن!
من:
تو الان....... یعنی منو گرفتی یا دزدیدی؟
بایه صدای بهشتی خندید و گفت:
نه گرفتمت نه دزدیدمت!
من:
پس چی؟
هیونجین:
تو مال منی و من صاحبتم، کسی اسم اینو نمیزاره دزدی.
من:
ای خدااااا!
میشه بزاریم زمین؟
جوابی نداد و تو راه به یه راهرویی تاریک رسیدیم!
وایساد.......
هیونجین:
اول بهم بگو که باهام ازدواج میکنی تا من بعد بزارمت زمین؟
من:
حتی اگه منفی باشه؟
هیونجین:
حتی اگه جواب ندی.
من:
میشه ازت یه سوال بپرسم؟
هیونجین:
این همه پرسیدی اینم روش!
من:
لطفا صادقانه جواب بده!
هیونجین:
باشه.
من:
چرا می خوای با من ازدواج کنی؟
هوفی کشید و گفت:
شاید چون دوست دارم!
من:
شاید؟
جوابی نداد......
بعد از چند دقیقه گفت:
حالا تو جواب سوالم رو بده و بهونه نیار!
من:
باهات.......
باهات ازدواج میکنم!
ولی اگه نکنم چی؟
هیونجین:
خانوادتو نابود میکنم!
من:
جوابت رو دادم حالا بزارم زمین!
آهی کشید و گزاشتم زمین و گفت:
- ۶۵
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط