{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبزه کبود شده بود.
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاشت روی میز کنارش، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همنطور که از ترس میلرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد:
|°نه انسانها واقعیت ندارند°|
دیدگاه ها (۰)

م‍‌ی‍‌دون‍‌ی ع‍‌ج‍‌ی‍‌ب ت‍‌ری‍‌ن ج‍‌ای زن‍‌دگ‍‌ی ا‍‌و‌ن‍‌ج‍‌...

م‍‌‌ن خ‍‌‌يل‍‌‌ی وق‍‌‌ته ح‍‌‌ت‍‌‌ی ح‍‌‌وص‍‌‌له ن‍‌‌اراح‍‌‌تی...

𝓛𝓸𝓷𝓵𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼 𝓶𝓮𝓪𝓷𝓼 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓲 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓽𝓸 𝓵𝓲𝓿𝓮 𝔀𝓲𝓽𝓱 𝓶𝔂𝓼𝓮𝓵𝓯 .✤𖠶تنهایی یع...

:)

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

#غرق_در_گذشته(p1)از زبان نویسنده:عشق دردناکه، مگه نه؟مخصوصا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط