{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبزه کبود شده بود.
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاشت روی میز کنارش، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همنطور که از ترس میلرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد:
|°نه انسانها واقعیت ندارند°|
دیدگاه ها (۰)

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

پارت چهار

تکپارتی جونگ کوک

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

ابلیس

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷رینا با خودش: کجام...؟آ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت هشتمویو تهیونگسه روز از اون شبی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط