آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبزه کبود شده بود.
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاشت روی میز کنارش، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همنطور که از ترس میلرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد:
|°نه انسانها واقعیت ندارند°|
دیدگاه ها (۰)

م‍‌ی‍‌دون‍‌ی ع‍‌ج‍‌ی‍‌ب ت‍‌ری‍‌ن ج‍‌ای زن‍‌دگ‍‌ی ا‍‌و‌ن‍‌ج‍‌...

ه‍ی‍‌چ‍وق‍‌ت، ه‍‌ی‍‌چک‍‌س، تو ش‍‌ل‍وغ‍ی‍‌ا ی‍‌اد م‍‌ن نب‍‌ود...

𝓛𝓸𝓷𝓵𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼 𝓶𝓮𝓪𝓷𝓼 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓲 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓽𝓸 𝓵𝓲𝓿𝓮 𝔀𝓲𝓽𝓱 𝓶𝔂𝓼𝓮𝓵𝓯 .✤𖠶تنهایی یع...

:)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۹اخ.. قلبم بي قرارش بود د...

( ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۵ فصل ۳ )قلبم داشت از جا در میومد.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط