غرقدرگذشته
#غرق_در_گذشته
(p1)
از زبان نویسنده:
عشق دردناکه، مگه نه؟مخصوصا برای کوکونوی...
بعد اون آتش سوزی بزرگ، کوکونوی، عشق اولش، و همینطور احساساتشو همونجا از دست داد، اون فقط بخاطر آکانه خلافکار شد، میخواست زودتر پول بیمارستان اکانه رو دربیاره و نجاتش بده! از همون بچگی مغزشو بخاطر اکانه خراب کرد، از خوابش گذشت، شبانه روز درحال تلاش بود... و وقتی خبر مرگ اکانه رو شنید، دنیا رو سرش خراب شد، اون از پول متنفر بود، اما وسواس پیدا کرد، به پول در اوردن. به پول و هرچیزی که مربوط به پول بود و حالا تبدیل شده به یه ردفلگ روانی که تمام چیزش پوله، پول! و حالا هم عضوی از بونتنه، از خطرناک ترین مافیا های ژاپن.
یه روز، به کتابخونه ای که اونجا برای پول در اوردن برای اکانه مطالعه میکرد سر زد، ادمای زیادی اونجا بودن. کلاهی روی سرش داشت که هویتش رو مخفی میکرد، لباس گرون قیمتی پوشیده بود.
اول نگاهی به اطرافش انداخت، کتابی از قفسه برداشت و بعد نشست روی یکی از صندلی ها تا کتاب رو بخونه.
هوا داشت تاریک میشد، کوکونوی کتاب رو بست و نفس عمیقی کشید، اروم بلند شد تا کتاب رو بزاره تو قفسه، اما نگاهش به کسی که کنارش نشسته بود افتاد، یه دختر که سرشو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود، یه لحظه حس دژژاوو به کوکونوی دست داد، همون موقعی که با اکانه اومده بود کتابخونه، اکانه با اینکه خودش کوکو رو دعوت کرده بود، همونجا خوابیده بود. نفس کوکو بند اومد، انقد غرق توی کتاب بود که اصلا نفهمید کِی اومده و کنارش نشسته، اما درست مثل اکانه، اون هم خواب بود،موهاش کمی روی صورتش ریخته بودن.
انرژی عجیبی کوکو رو به سمت اون دختر کشید، دست لرزون و سردش رو اروم دراز کرد که موهاش رو کنار بزنه، اما قبل اینکه بخواد اینکار رو بکنه...
-:. . .کی هستی؟
چشمای هتروکرومی زرد و آبیش رو باز کرد و با چشمای منگ بهش نگاه کرد. کوکو چشماش گرد شد ولی خودشو جمع کرد و دستشو عقب کشید. دختره بعد چند ثانیه نگاه کردن، سرشو بلند کرد، صاف رو صندلی نشست و بدنشو کش و قوص داد، خمیازه ای کشید و لم داد روی صندلی.
-:اوم...نگفتی کی هستی...
کوکونوی:لازم نمیدونم بهت بگم.
-:عااا...همین چند ثانیه پیش میخواستی موهامو بدی پشت گوشم.
کوکونوی از اینکه اون دختره فهمیده کوکو میخواست چیکار کنه، شکه شد، ولی پنهونش کرد، دستاشو داخل جیبای کتش گذاشت و با جدیت بهش نگاه کرد.
کوکونوی:. ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ددددددددددددددددددددد
منتظر پارت دو باش گولمنگولو🚶♀️
فعلا.
(p1)
از زبان نویسنده:
عشق دردناکه، مگه نه؟مخصوصا برای کوکونوی...
بعد اون آتش سوزی بزرگ، کوکونوی، عشق اولش، و همینطور احساساتشو همونجا از دست داد، اون فقط بخاطر آکانه خلافکار شد، میخواست زودتر پول بیمارستان اکانه رو دربیاره و نجاتش بده! از همون بچگی مغزشو بخاطر اکانه خراب کرد، از خوابش گذشت، شبانه روز درحال تلاش بود... و وقتی خبر مرگ اکانه رو شنید، دنیا رو سرش خراب شد، اون از پول متنفر بود، اما وسواس پیدا کرد، به پول در اوردن. به پول و هرچیزی که مربوط به پول بود و حالا تبدیل شده به یه ردفلگ روانی که تمام چیزش پوله، پول! و حالا هم عضوی از بونتنه، از خطرناک ترین مافیا های ژاپن.
یه روز، به کتابخونه ای که اونجا برای پول در اوردن برای اکانه مطالعه میکرد سر زد، ادمای زیادی اونجا بودن. کلاهی روی سرش داشت که هویتش رو مخفی میکرد، لباس گرون قیمتی پوشیده بود.
اول نگاهی به اطرافش انداخت، کتابی از قفسه برداشت و بعد نشست روی یکی از صندلی ها تا کتاب رو بخونه.
هوا داشت تاریک میشد، کوکونوی کتاب رو بست و نفس عمیقی کشید، اروم بلند شد تا کتاب رو بزاره تو قفسه، اما نگاهش به کسی که کنارش نشسته بود افتاد، یه دختر که سرشو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود، یه لحظه حس دژژاوو به کوکونوی دست داد، همون موقعی که با اکانه اومده بود کتابخونه، اکانه با اینکه خودش کوکو رو دعوت کرده بود، همونجا خوابیده بود. نفس کوکو بند اومد، انقد غرق توی کتاب بود که اصلا نفهمید کِی اومده و کنارش نشسته، اما درست مثل اکانه، اون هم خواب بود،موهاش کمی روی صورتش ریخته بودن.
انرژی عجیبی کوکو رو به سمت اون دختر کشید، دست لرزون و سردش رو اروم دراز کرد که موهاش رو کنار بزنه، اما قبل اینکه بخواد اینکار رو بکنه...
-:. . .کی هستی؟
چشمای هتروکرومی زرد و آبیش رو باز کرد و با چشمای منگ بهش نگاه کرد. کوکو چشماش گرد شد ولی خودشو جمع کرد و دستشو عقب کشید. دختره بعد چند ثانیه نگاه کردن، سرشو بلند کرد، صاف رو صندلی نشست و بدنشو کش و قوص داد، خمیازه ای کشید و لم داد روی صندلی.
-:اوم...نگفتی کی هستی...
کوکونوی:لازم نمیدونم بهت بگم.
-:عااا...همین چند ثانیه پیش میخواستی موهامو بدی پشت گوشم.
کوکونوی از اینکه اون دختره فهمیده کوکو میخواست چیکار کنه، شکه شد، ولی پنهونش کرد، دستاشو داخل جیبای کتش گذاشت و با جدیت بهش نگاه کرد.
کوکونوی:. ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ددددددددددددددددددددد
منتظر پارت دو باش گولمنگولو🚶♀️
فعلا.
- ۲۶۴
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط