{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست،

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست،
هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست،

از خون دلم هر مژه‌ای پنداری،
سیخیست که پارهٔ جگر بر سر اوست!

«ابو سعید ابوالخیر»
دیدگاه ها (۱۰)

عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه می دانی،در شعله نرقصیدی ، پروانه ...

بر سماع راست هر تن چیز نیستطعمۀ هر مرغکی انجیر نیسترقص آنجا ...

می شناسم من گروهی ز اولیاء، که دهان شان بسته باشد از دعا! ...

ساقیا امشب پر از دردم خرابم کن، سیه مستـم نما سیر از شرابم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط