{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 25 (3)🌀✒️
هوا سرد و نم‌دار بود و مه غلیظی بر فراز رود تیمز کشیده شده بود. شرلوک، جان را به آپارتمانش در خیابان بیکر آورد. جان، هرچند هنوز اندکی گیج بود، اما به وضوح احساس می‌کرد که این مکان برایش آشناست.

«اینجا… خیابان بیکر، شماره ۲۲۱ب؟» جان با شگفتی پرسید و به اطراف نگاه کرد. انبوهی از وسایل، نتایج آزمایش‌های علمی و پرونده‌های کهنه، همگی در ذهنش جرقه‌هایی از خاطرات را روشن می‌کردند. «اینجا… خونه‌ی ماست، درسته شرلوک؟»

شرلوک با دیدن برق هوش در چشمان جان، لبخندی زد. «دقیقاً، جان. خونه‌ی ما.» او جعبه‌ی سیاه را روی میز گذاشت. «و این جعبه… همانطور که می‌بینی، یک دردسر بزرگ است.»

ناگهان، جان به سمت جعبه رفت. «این… این شبیه به دستگاهیه که دکتر پمبرتون داشت روش کار می‌کرد!» او جعبه را با دقت بررسی کرد. «من اون روز… اون روز قبل از اینکه همه چیز خراب بشه… داشتم باهاش کار می‌کردم.»

شرلوک با هیجان پرسید: «چی؟ چه چیزی رو به یاد آوردی، جان؟»

«اون روز… اون روز در آزمایشگاه پمبرتون بودیم.» جان با صدایی که کمی قدرت گرفته بود، ادامه داد. «ما داشتیم روی جعبه کار می‌کردیم. اون گفت که جعبه کلید دسترسی به… به گذشته است. به خاطرات. اما روباه و افرادش حمله کردند.»

جان به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد، انگار داشت تصویری در ذهنش مرور می‌کرد. «آنها دنبال جعبه بودند. پمبرتون سعی کرد آن را مخفی کند. من… من خودم آن را در جایی امن گذاشتم. قبل از اینکه… قبل از اینکه…»

چشمان جان گشاد شد. «قبل از اینکه آنها من را گرفتند و به من چیزی تزریق کردند… یک داروی فراموشی! اما انگار اثرش داشت از بین می‌رفت… و حالا… حالا همه چیز داره برمی‌گرده.»

شرلوک با جدیت گفت: «پس جعبه کلید دسترسی به خاطرات است. و روباه هم می‌دانسته. به همین دلیل بود که ما را گیر انداختند.» او به جعبه‌ی سیاه اشاره کرد. «و حالا که تو حافظه‌ات را به دست آوردی، می‌توانی به ما بگویی چطور آن را باز کنیم؟»

جان جعبه را برداشت و آن را در دستانش چرخاند. «پمبرتون یک رمزنگاری خاص برایش طراحی کرده بود. یک نوع امضای بیومتریک… اما نه فقط اثر انگشت. ترکیبی از…» او چشمانش را بست و تمرکز کرد. «…ضربان قلب و الگوهای مغزی. او می‌گفت این امن‌ترین راه برای دسترسی به خاطرات است.»

شرلوک با دقت به جان گوش می‌داد. «پس ما به دکتر پمبرتون نیاز داریم. او می‌تواند به ما کمک کند تا جعبه را باز کنیم و بفهمیم چرا اینقدر برای روباه و گروهش مهم است.»

جان سرش را تکان داد. «بله. او باید زنده باشد. ما باید او را پیدا کنیم. و باید سریع باشیم، چون آنها هم قطعاً دنبال جعبه و پمبرتون هستند.»

شرلوک با نگاهی مصمم به جان گفت: «پس آماده شو، جان. پرونده‌ی جعبه‌ی سیاه هنوز تمام نشده. و این بار، هر دو با تمام توان به دنبال حقیقت خواهیم رفت.»


ادامه دارد...

پایان پارت25 (بخش سوم)...

پیامی از نویسنده:( من خیلی برای ادامه قسمت قبل ایده داشتم ولی گفتم اگر همش بخوام بلایی سر جان بیارم حال نمی‌ده
بعدشم بچم چه گناهی کرده که الان باید آسیب ببینه 🥺
اگر بشه تو بخش چهارم یه بلایی سر شرلوک بیارم😈🎀)
دیدگاه ها (۹)

عرررررررررررررررررررررررررررررر😭😭😭🎀😭✨🥹🥹✨🥹🫠✨🎀😭🫠✨🔪😔

همزادم🥹😊🔪

دیدم همه دارن میزارن😂

شرلوک*Sherlock part 24 (3)🌀✒️شرلوک به سرعت به سمت در فلزی که...

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

شرلوک-*Sherlock part 28(3)🌀✒️نامه رسید. مردی ناشناس، با چهره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط