شرلوکSherlock
شرلوک*Sherlock
part 24 (3)🌀✒️
شرلوک به سرعت به سمت در فلزی که روباه ماسکدار به آن اشاره کرده بود، حرکت کرد. صدای آژیر پلیس نزدیکتر میشد و شرلوک میدانست که زمان زیادی ندارد. او باید جعبهی سیاه را پیدا میکرد.
در همین حال، در اتاق ملاقات، جان واتسون به آرامی چشمانش را باز کرد. گیجی از چهرهاش موج میزد. اطرافش را نگاه کرد. دو مرد نقابدار و چند مامور پلیس که به نظر میرسید تازه وارد شدهاند.
«جان؟» صدای آشنایی شنید. شرلوک بود که از ورودی شکسته برگشته بود. چهرهاش خسته اما مصمم بود. «حالت خوبه؟»
جان به شرلوک خیره شد. «تو… تو کی هستی؟» صدای جان ضعیف و لرزان بود. «اینجا… اینجا کجاست؟»
شرلوک قلبش فشرده شد. دقیقاً همانطور که پیشبینی کرده بود. فراموشی جان کامل بود. «من شرلوک هستم، جان. دوست تو. تو ضربه خوردی و حافظهات رو موقتاً از دست دادی. اما همه چیز درست میشه.»
جان با ناباوری سرش را تکان داد. «حافظهام؟… من… هیچی یادم نمیاد.» اشک در چشمانش جمع شد. «من حتی نمیدونم شما کی هستید. این غیرممکنه.»
لستراد که کنار جان ایستاده بود، با لحنی آرام گفت: «نگران نباشید دکتر واتسون. ما اینجا هستیم که کمکتون کنیم. این آقای شرلوک هولمز، به شما کمک کرده که از دست ربایندههاتون نجات پیدا کنید.»
جان به شرلوک نگاه کرد. در چشمان شرلوک، چیزی دید که باعث شد کمی احساس آرامش کند. «شما… شما منو نجات دادید؟»
«بله، جان. تو فقط باید استراحت کنی. ما بقی کارها رو من انجام میدم.» شرلوک به سمت جعبهی سیاه رفت که روی میزی قرار داشت. جعبه فلزی براقی بود که نور کمی را جذب میکرد.
روباه ماسکدار که حالا دستگیر شده بود، با نفرتی گفت: «تو فکر کردی بردی، هولمز؟ این تازه اولشه. فناوری جعبهی سیاه فراتر از درک توئه.»
شرلوک جعبه را برداشت. «این جعبه فقط یک دستگاه ذخیرهسازی اطلاعات نیست. من اینو حس میکنم.»
لستراد گفت: «ما بقی رو به ما بسپارید شرلوک. شما باید از دکتر واتسون مراقبت کنید.»
شرلوک به جان نگاه کرد. جان هنوز گیج بود و اضطراب در چهرهاش هویدا بود. «حق با شماست، بازرس.» شرلوک جعبه سیاه را به دست لستراد داد. «اما من باید بفهمم این جعبه چیه و چرا اینقدر براشون مهمه.»
جان به شرلوک که داشت از پایگاه خارج میشد، نگاه کرد. «صبر کن… تو… تو واقعاً کی هستی؟»
شرلوک ایستاد و برگشت. لبخندی محو بر لبانش نشست. «من شرلوک هستم، جان. و ما با هم، ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم. حتی اگه تو الان یادت نیاد.»
شرلوک از پایگاه خارج شد و به سمت شفق صبحگاهی لندن رفت. جعبه سیاه امن بود، اما معمای آن هنوز حل نشده بود. و مهمتر از همه، جان واتسون، همراه وفادارش، بدون خاطره، کنار او بود. این تازه آغاز راه بود.
ادامه دارد...
پایان پارت ۲۴...
part 24 (3)🌀✒️
شرلوک به سرعت به سمت در فلزی که روباه ماسکدار به آن اشاره کرده بود، حرکت کرد. صدای آژیر پلیس نزدیکتر میشد و شرلوک میدانست که زمان زیادی ندارد. او باید جعبهی سیاه را پیدا میکرد.
در همین حال، در اتاق ملاقات، جان واتسون به آرامی چشمانش را باز کرد. گیجی از چهرهاش موج میزد. اطرافش را نگاه کرد. دو مرد نقابدار و چند مامور پلیس که به نظر میرسید تازه وارد شدهاند.
«جان؟» صدای آشنایی شنید. شرلوک بود که از ورودی شکسته برگشته بود. چهرهاش خسته اما مصمم بود. «حالت خوبه؟»
جان به شرلوک خیره شد. «تو… تو کی هستی؟» صدای جان ضعیف و لرزان بود. «اینجا… اینجا کجاست؟»
شرلوک قلبش فشرده شد. دقیقاً همانطور که پیشبینی کرده بود. فراموشی جان کامل بود. «من شرلوک هستم، جان. دوست تو. تو ضربه خوردی و حافظهات رو موقتاً از دست دادی. اما همه چیز درست میشه.»
جان با ناباوری سرش را تکان داد. «حافظهام؟… من… هیچی یادم نمیاد.» اشک در چشمانش جمع شد. «من حتی نمیدونم شما کی هستید. این غیرممکنه.»
لستراد که کنار جان ایستاده بود، با لحنی آرام گفت: «نگران نباشید دکتر واتسون. ما اینجا هستیم که کمکتون کنیم. این آقای شرلوک هولمز، به شما کمک کرده که از دست ربایندههاتون نجات پیدا کنید.»
جان به شرلوک نگاه کرد. در چشمان شرلوک، چیزی دید که باعث شد کمی احساس آرامش کند. «شما… شما منو نجات دادید؟»
«بله، جان. تو فقط باید استراحت کنی. ما بقی کارها رو من انجام میدم.» شرلوک به سمت جعبهی سیاه رفت که روی میزی قرار داشت. جعبه فلزی براقی بود که نور کمی را جذب میکرد.
روباه ماسکدار که حالا دستگیر شده بود، با نفرتی گفت: «تو فکر کردی بردی، هولمز؟ این تازه اولشه. فناوری جعبهی سیاه فراتر از درک توئه.»
شرلوک جعبه را برداشت. «این جعبه فقط یک دستگاه ذخیرهسازی اطلاعات نیست. من اینو حس میکنم.»
لستراد گفت: «ما بقی رو به ما بسپارید شرلوک. شما باید از دکتر واتسون مراقبت کنید.»
شرلوک به جان نگاه کرد. جان هنوز گیج بود و اضطراب در چهرهاش هویدا بود. «حق با شماست، بازرس.» شرلوک جعبه سیاه را به دست لستراد داد. «اما من باید بفهمم این جعبه چیه و چرا اینقدر براشون مهمه.»
جان به شرلوک که داشت از پایگاه خارج میشد، نگاه کرد. «صبر کن… تو… تو واقعاً کی هستی؟»
شرلوک ایستاد و برگشت. لبخندی محو بر لبانش نشست. «من شرلوک هستم، جان. و ما با هم، ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم. حتی اگه تو الان یادت نیاد.»
شرلوک از پایگاه خارج شد و به سمت شفق صبحگاهی لندن رفت. جعبه سیاه امن بود، اما معمای آن هنوز حل نشده بود. و مهمتر از همه، جان واتسون، همراه وفادارش، بدون خاطره، کنار او بود. این تازه آغاز راه بود.
ادامه دارد...
پایان پارت ۲۴...
- ۱.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط