{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته :
"حسین"
طوریکه انگشتش زخم شده!
ازش پرسیدن :حاجی چکار میکنی؟؟!!

گفت :
چون مُیَسّرْ نیست من را کام او...
عشق بازی میکنم با نام او...
|
دیدگاه ها (۱)

ملکه بونتن p1دینگ دینگ*بیدار شدن و دیدن ساعت*وااییی ساعت 8عه...

(ادامه پارت قبل)مهمونی تموم شد و همه رفتن. اونجا فقط تو و چا...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.10ته جونگ:خوبه ......

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

پارت ۱۳(سالن مهمونی .کیف‌و کفش و لباس یونا)جونگ کوک:هی یونا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط