تکبریاعشق
#تکبر.یا.عشق.
#پارت6
-------------------------------------------------------
همیاری مدتی به تماشا کردن بازی بازیکنا ادامه داد.با فهمیدم نقاط قوت و ضعف های بازیکن ها از دیوار جدا شد و به سمت در زمین بازی رفت و از اونجا خارج شد.
همیاری به سمت دفتر نوئل رفت.با رسیدن به دفتر،درست جلوی در وایساد و دستش رو بالا برد سپس تا حدودی مشت کرد و دو بار به در ضربه زد.
صدای نوئل از پشت در شنیده شد که به آرومی می گفت «بیا داخل » همیاری با شنیدن این حرف قدمی به جلو برداشت که در باز شد و همیاری به نگاه جدی و سردی وارد شد.
همیاری:ظهر بخیر آقای نوا
همیاری تعظیم کوچکی کرد و چشمانش رو باز کرد و با دیدن نوئل که مثل همیشه روی صندلی نشسته بود و به تمرین بازیکن ها رو تماشا می کرد
با جدیت سرش رو بلند کرد و اون موقع بود که به سمت نوئل رفت و درست سمت راستش ایستاد در حالی که نوئل روی صندلی نشسته بود.
همیاری:بفرماید همه چیز رو نوشت
نوئل بدون هیچ حرفی تخته ساشی رو از دست همیاری گرفت، نگاه کوتاهی به نوشته های همیاری انداخت سپس تخت شاسی را روی میز جلو گذاشت و با جدیت به همیاری نگاه کرد.
نوئل:توجهت رو جلب کرد؟
چشم های همیاری برای لحظهای گشاد شد و با تعجب به نوئل نگاه کرد اما با دیدن نگاه سرد نوئل سریع به خودش اومد.
دستش جلوی دهنش گذاشت سپس در حالی که چشم هاشو بسته بود صرفه کرد.
همیاری :درسته به نظرم جالب اومد. چیز خاصی نیست.
همیاری چشمانش رو با جدیت باز کرد و به چشم های نوئل خیره شد.
نوئل: باشه...کارت برای امروز تمومه می تونی مرخص شی
همیاری سری تکون داد و بدون هیچ حرف اضافهای تعظیم کرد سپس به سمت در رفت همین که در باز شد با قدم های مطمئن و محکم از دفتر نوئل بیرون رفت.
همیاری مستقیم به سمت راه روی که به اتاق می رسید رفت و شروع کرد قدم زدن.
صدای پاشنه های کفش سیاه و براق همیاری همه جارو گرفته بود، قدم هاش هر بار با اعتقادار محکم به زمین می خورد و صدای تق ایجاد می کرد.
چند دقیقه فقد طول کشید که به راه روی که به اتاقش می رسوندش، رسید.
ناگهان دست از راه رفتن برداشت سپس برگشت و با جدیت و دقت پشت سرش رو برسی کرد وقتی متوجه شد کسی نیست سرش به جلو برگشت و این دفعه روبرویش رو برسی کرد.
با فهمیدن اینکه کسی اینجا نیست آهی از آسودگی کشید و بعد با نگاه مشکوک به اطراف یقه ای لباس رو کنار زد و یهو دستش رو زیر لباسش برد و از لباس زیرش یه پاکت سیگار بیرون آورد.
کایزر:نه نه نه نه واقعاً که سیگار؟ ازت انتظار نداشتم
کایزر با قدم های مطمئن و کندی عمدی نزدیک شد. لبخند پر از تمسخر و طعنه زد در حالی که دست هایش باز کرد بود و دست عاشق رو به طرفین با شانهی کمی بالا رفته برده بود.
قلب همیاری با شنیدن صدای کایزر شروع به تند تند تپیدن از ترس کرد و بدنش برای لحظهای لرزید و چشمانش از تعجب و ناباوری گشاد شد و با ترس و استرس به عقب نگاه کرد.
همیاری:چیز...
کایزر با دیدن این حالت همیاری پوزخند تمسخر آمیزی زد و با تحقیر و سرگرمی به همیاری نگاه کرد.
کایزر:چی شده کوتوله نکن به حرف های نوئل جونت بی توجهی کردی؟
لبخند کایزر پر از تمسخر و طعنه بود چشم هایش از این کشف جدید برق زده بود.
همیاری با دیدن اون لبخند و اون حالت فهمید اگر الان حرفی نزنه لو میره و اصلاً دلش نمی خواست به این فکر کنه که اگر نوئل و باباش این موضوع رو بفهمن چقدر قرار سرش غر بزنن.
با این فکر با جدیت به کایزر نگاه کرد در حالی که دست هاشو مشت کرده بود و لب هاشو محکم به هم فشار داد بود.
#پارت6
-------------------------------------------------------
همیاری مدتی به تماشا کردن بازی بازیکنا ادامه داد.با فهمیدم نقاط قوت و ضعف های بازیکن ها از دیوار جدا شد و به سمت در زمین بازی رفت و از اونجا خارج شد.
همیاری به سمت دفتر نوئل رفت.با رسیدن به دفتر،درست جلوی در وایساد و دستش رو بالا برد سپس تا حدودی مشت کرد و دو بار به در ضربه زد.
صدای نوئل از پشت در شنیده شد که به آرومی می گفت «بیا داخل » همیاری با شنیدن این حرف قدمی به جلو برداشت که در باز شد و همیاری به نگاه جدی و سردی وارد شد.
همیاری:ظهر بخیر آقای نوا
همیاری تعظیم کوچکی کرد و چشمانش رو باز کرد و با دیدن نوئل که مثل همیشه روی صندلی نشسته بود و به تمرین بازیکن ها رو تماشا می کرد
با جدیت سرش رو بلند کرد و اون موقع بود که به سمت نوئل رفت و درست سمت راستش ایستاد در حالی که نوئل روی صندلی نشسته بود.
همیاری:بفرماید همه چیز رو نوشت
نوئل بدون هیچ حرفی تخته ساشی رو از دست همیاری گرفت، نگاه کوتاهی به نوشته های همیاری انداخت سپس تخت شاسی را روی میز جلو گذاشت و با جدیت به همیاری نگاه کرد.
نوئل:توجهت رو جلب کرد؟
چشم های همیاری برای لحظهای گشاد شد و با تعجب به نوئل نگاه کرد اما با دیدن نگاه سرد نوئل سریع به خودش اومد.
دستش جلوی دهنش گذاشت سپس در حالی که چشم هاشو بسته بود صرفه کرد.
همیاری :درسته به نظرم جالب اومد. چیز خاصی نیست.
همیاری چشمانش رو با جدیت باز کرد و به چشم های نوئل خیره شد.
نوئل: باشه...کارت برای امروز تمومه می تونی مرخص شی
همیاری سری تکون داد و بدون هیچ حرف اضافهای تعظیم کرد سپس به سمت در رفت همین که در باز شد با قدم های مطمئن و محکم از دفتر نوئل بیرون رفت.
همیاری مستقیم به سمت راه روی که به اتاق می رسید رفت و شروع کرد قدم زدن.
صدای پاشنه های کفش سیاه و براق همیاری همه جارو گرفته بود، قدم هاش هر بار با اعتقادار محکم به زمین می خورد و صدای تق ایجاد می کرد.
چند دقیقه فقد طول کشید که به راه روی که به اتاقش می رسوندش، رسید.
ناگهان دست از راه رفتن برداشت سپس برگشت و با جدیت و دقت پشت سرش رو برسی کرد وقتی متوجه شد کسی نیست سرش به جلو برگشت و این دفعه روبرویش رو برسی کرد.
با فهمیدن اینکه کسی اینجا نیست آهی از آسودگی کشید و بعد با نگاه مشکوک به اطراف یقه ای لباس رو کنار زد و یهو دستش رو زیر لباسش برد و از لباس زیرش یه پاکت سیگار بیرون آورد.
کایزر:نه نه نه نه واقعاً که سیگار؟ ازت انتظار نداشتم
کایزر با قدم های مطمئن و کندی عمدی نزدیک شد. لبخند پر از تمسخر و طعنه زد در حالی که دست هایش باز کرد بود و دست عاشق رو به طرفین با شانهی کمی بالا رفته برده بود.
قلب همیاری با شنیدن صدای کایزر شروع به تند تند تپیدن از ترس کرد و بدنش برای لحظهای لرزید و چشمانش از تعجب و ناباوری گشاد شد و با ترس و استرس به عقب نگاه کرد.
همیاری:چیز...
کایزر با دیدن این حالت همیاری پوزخند تمسخر آمیزی زد و با تحقیر و سرگرمی به همیاری نگاه کرد.
کایزر:چی شده کوتوله نکن به حرف های نوئل جونت بی توجهی کردی؟
لبخند کایزر پر از تمسخر و طعنه بود چشم هایش از این کشف جدید برق زده بود.
همیاری با دیدن اون لبخند و اون حالت فهمید اگر الان حرفی نزنه لو میره و اصلاً دلش نمی خواست به این فکر کنه که اگر نوئل و باباش این موضوع رو بفهمن چقدر قرار سرش غر بزنن.
با این فکر با جدیت به کایزر نگاه کرد در حالی که دست هاشو مشت کرده بود و لب هاشو محکم به هم فشار داد بود.
- ۱۷۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط