Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part:4
نویسنده :
شروع کردن به گفتن گذشتشون به هم دیگه
اول از همه جینا شروع کرد به گفتن
جینا:
من وقتی که ۷ سال داشتم بابام مامانم خیلی میزد و مامانم از دنیا رفت و بابام بعد از اینکه مامانم فوت کرد منو همش میزد منم یه داداش داشتم که ۱۴ سال داشت بعد از فوت مامانم اونم غیب شد وقتی ۱۵ سالم شد بابام تو قمار باخت و منو به عنوان یه برده جن*سی فروخت و من از اون به بعد تو دست آدما میچرخیدم و فروخته و خریده میشدم البته داداشم الان فک کنم ۲۴ سال داشته باشه و اونم مافیا هست دنبال من میگرده
~هعییی چه زندگی سختی داشتی
بزار منم بگم
+باش بگو
جنا: منم وقتی چهار ده سال داشتم مامان بابام از دست دادم داداشم ازم محافظت میکرد و چون بابام مافیا بود داداشمم مافیا شد من عاشق جونگکوک و یک سال بعد از اینکه مامان و بابام فوت شدن من داداشم تو خیابون راه میرفتیم و داداشم هواسش نبود و تو خیابون داشت میومد که نزدیک بود ماشین بزنه بهش که من داداشم پرت کردم اونور و خودم با اون ماشین برخورد کردم پاهام از دست دادم از اون موقع به بعد دیگه ویلچر میشینم
+هعیی چه بد
~اهمم
+(یه تیک به ذهنش خورد)
+جنا نظرت چیه که کمکت کنم بتونی راه بری
~هعیی مرسی ولی من نمیتونم
+چرا نتونی من کمکت میکنم فقط تو یکم تلاش کن
~نهه جینا نمیتونم
+لطفاااا لطفا قبول کن اگر نتونستی به ارباب بگو منو تنبیه کنه باشه؟
~همم تنبیه که نه ولی اگر نتونستم باید با داداشم ازدواج کنی
+اممم ازدواج که نه نمیتونم ولی کمکت میکنم
~باش ولی من تو رو عروس خودمون میکنم(حاجی چه زود مچ شدن 😂)
+خب نظرت چیه از فردا شروع کنیم به تمرین
~ام باش قبوله
بادا«نویسنده»
تا شب باهم کلی حرف زدن همه چیز زندگیشون به هم دیگه گفتن (عهه اعتمادشون به هم مثل برق بود حالا من یارو رو ده سال میشناسم بهش هنوز نگفتم اسمم چیه😂)
در حال حرف زدن بودن که
_جینااااا
+ارباب داره صدام میزنه من باید برم ( رو به جنا)
~باش برو
+بله ارباب
_بیا پایین کارت دارم
+اومدم ارباب (درحال اومدن پایین از پله)
+بله ارباب کاری داشتین؟
_ارهه جنا چطوره ؟
+خوبه از صبح اصلا ایشون تنها نگذاشتم همش کنارشون بودم
_خوبه
از این به بعد نمیخواد کاری انجام بدی فقط با جنا وقت بگذرون (کاش مامانم اینجور بود)
+چشم ارباب
_اتاقتم میگم ببرن کنار اتاق جنا
+ممنون ارباب
_میتونی بری
+رفتم تو اتاقم تا وارد شدم افتادم رو تخت و به سقف خیره شدم و حرفای جنا رو تو ذهنم تکرار میکردم
جنا:
تنبیه که نه ولی اگر نتونستم باید با داداشم ازدواج کنیییی
باش ولی من تو رو عروس خودمون میکنممم
+خیلی دلم یه جوری بود نگران بودم نکنهه واقعا جنا بخواد این کار بکنه
همینجور با خودم فکر میکردم که یهوو خاموشیی ...
ادامه.....
بچه ها ببخشید اگر دیر گذاشتم چون نت نداشتم
اینم ساعت ۳ و ۴ نوشتم بینش چرت میزدم😂
امیدوارم خوب شده باشه
بارش شهاب سنگ دیدین ؟ خیلی زیبا بود 🫠🎀
چطور بود؟
💋❤️
به اجبار کنار تو
part:4
نویسنده :
شروع کردن به گفتن گذشتشون به هم دیگه
اول از همه جینا شروع کرد به گفتن
جینا:
من وقتی که ۷ سال داشتم بابام مامانم خیلی میزد و مامانم از دنیا رفت و بابام بعد از اینکه مامانم فوت کرد منو همش میزد منم یه داداش داشتم که ۱۴ سال داشت بعد از فوت مامانم اونم غیب شد وقتی ۱۵ سالم شد بابام تو قمار باخت و منو به عنوان یه برده جن*سی فروخت و من از اون به بعد تو دست آدما میچرخیدم و فروخته و خریده میشدم البته داداشم الان فک کنم ۲۴ سال داشته باشه و اونم مافیا هست دنبال من میگرده
~هعییی چه زندگی سختی داشتی
بزار منم بگم
+باش بگو
جنا: منم وقتی چهار ده سال داشتم مامان بابام از دست دادم داداشم ازم محافظت میکرد و چون بابام مافیا بود داداشمم مافیا شد من عاشق جونگکوک و یک سال بعد از اینکه مامان و بابام فوت شدن من داداشم تو خیابون راه میرفتیم و داداشم هواسش نبود و تو خیابون داشت میومد که نزدیک بود ماشین بزنه بهش که من داداشم پرت کردم اونور و خودم با اون ماشین برخورد کردم پاهام از دست دادم از اون موقع به بعد دیگه ویلچر میشینم
+هعیی چه بد
~اهمم
+(یه تیک به ذهنش خورد)
+جنا نظرت چیه که کمکت کنم بتونی راه بری
~هعیی مرسی ولی من نمیتونم
+چرا نتونی من کمکت میکنم فقط تو یکم تلاش کن
~نهه جینا نمیتونم
+لطفاااا لطفا قبول کن اگر نتونستی به ارباب بگو منو تنبیه کنه باشه؟
~همم تنبیه که نه ولی اگر نتونستم باید با داداشم ازدواج کنی
+اممم ازدواج که نه نمیتونم ولی کمکت میکنم
~باش ولی من تو رو عروس خودمون میکنم(حاجی چه زود مچ شدن 😂)
+خب نظرت چیه از فردا شروع کنیم به تمرین
~ام باش قبوله
بادا«نویسنده»
تا شب باهم کلی حرف زدن همه چیز زندگیشون به هم دیگه گفتن (عهه اعتمادشون به هم مثل برق بود حالا من یارو رو ده سال میشناسم بهش هنوز نگفتم اسمم چیه😂)
در حال حرف زدن بودن که
_جینااااا
+ارباب داره صدام میزنه من باید برم ( رو به جنا)
~باش برو
+بله ارباب
_بیا پایین کارت دارم
+اومدم ارباب (درحال اومدن پایین از پله)
+بله ارباب کاری داشتین؟
_ارهه جنا چطوره ؟
+خوبه از صبح اصلا ایشون تنها نگذاشتم همش کنارشون بودم
_خوبه
از این به بعد نمیخواد کاری انجام بدی فقط با جنا وقت بگذرون (کاش مامانم اینجور بود)
+چشم ارباب
_اتاقتم میگم ببرن کنار اتاق جنا
+ممنون ارباب
_میتونی بری
+رفتم تو اتاقم تا وارد شدم افتادم رو تخت و به سقف خیره شدم و حرفای جنا رو تو ذهنم تکرار میکردم
جنا:
تنبیه که نه ولی اگر نتونستم باید با داداشم ازدواج کنیییی
باش ولی من تو رو عروس خودمون میکنممم
+خیلی دلم یه جوری بود نگران بودم نکنهه واقعا جنا بخواد این کار بکنه
همینجور با خودم فکر میکردم که یهوو خاموشیی ...
ادامه.....
بچه ها ببخشید اگر دیر گذاشتم چون نت نداشتم
اینم ساعت ۳ و ۴ نوشتم بینش چرت میزدم😂
امیدوارم خوب شده باشه
بارش شهاب سنگ دیدین ؟ خیلی زیبا بود 🫠🎀
چطور بود؟
💋❤️
- ۱.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط