ماه من
ماه من🌙
پارت ۴
اونجو اشکاش اوج گرفت، پاهاش سست شد و افتاد رو زمین.
ـ مگه چیکار کردم که انقدر ازم متنفره.
روز بعد
هر سه داشتند صبحونه میخوردند.
مادر بزرگ لقمه آخرشو قورت داد و روبه تهیونگ گفت: پسرم یه هفته دیگه عقدتونه بخاطر همین باید برید لباس و وسایل بخرید.
ـ تهیونگ سرشو چرخوند طرف مادر بزرگ و گفت: مامان بزرگ نمیشه تو و اونجو برید؟
ـ نه پسرم تو باید بری تو دامادی.
تهیونگ با کلافگی سری تکون داد و گفت: باشه.
مادر بزرگ سرشو رو به اونجو چرخوند و با لبخند گفت: عزیزم هر چی میخوای بخر باشه.
اونجو لبخندی زد و جواب داد: باشه مامان بزرگ ممنون.
مادربزرگ از رو جاش بلند شد و به سمت اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ زیر چشمی با حرص به اونجو نگاه میکرد، قاشق تو دستشو پرت کرد تو بشقاب و از جا بلند شد، با صدای نسبتاً بلندی گفت: زود حاضر شو بیا، نمیتونم دو ساعت منتظر توعه احمق باشم.
اونجو از حرفش ناراحت شد، اصلا دلیل رفتار های تهیونگ رو نمیفهمید.
سرشو تکون داد و آروم از جا بلند شد و به سمت اتاقش قدم برداشت.
بعد حاضر شدن سریع وارد حیاط شد و به سمت BMW مشکی تهیونگ قدم برداشت، در صندلی عقب رو باز کرد تا خواست سوار بشه تهیونگ با اخم گفت: هی راننده شخصیت نیستم ها! بیا جلو بشین.
با استرس در رو بست و سوار صندلی شاگرد شد.
چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد.
هر دو بدون حرف نشسته بودند، نزدیک چراغ راهنما شدند و چراغ قرمز شد و ماشین ایستاد.
یه پسر بچه که تو دستش که سبد پر از گل های رنگارنگ بود بین ماشین ها قدم میزد و نزدیک پنجره ها میرف تا گل هاشو بفروشه.
بعد فروش یه گل رفت طرف ماشین تهیونگ و تقه ای به شیشه پنجره زد.
تهیونگ پنجره رو باز کرد و پسره گفت: عمو یه گل میخرید
با اخم جواب داد: نه نمیخواد
ـ عمو لطفا، ببین همسرت هم کنارته براش یدونه بخر.
اونجو با تعجب به اون پسر و تهیونگ نگاه کرد.
خواست بگه من میخرم ولی تهیونگ حتی نزاشت حرفشو بزنه با اخم رو به پسره گفت: اون همسر من نیست اصلا حیف گل برای این! تو هم برو به یکی دیگه بفروش گل هاتو.
شیشه پنجره رو بالا داد، چراغ سبز شد و دوباره حرکت کردند.
اونجو دلش مثل شیشه ای شکست، مگه چیکار کرده بود مگه چی کم داشت که حتی لایق یه دونه شاخه گل هم نبود.
اشکاش اوج گرفت سرشو به پنجره چسبوند.
چند دقیقه بعد کنار یه پاساژ بزرگ ایستادند، از ماشین پیاده شدند و وارد پاساژ شدند.
اونجو با قدم های آروم پشت سر تهیونگ راه میرفت.
تهیونگ پوفی کشید و چرخید طرفشو و گفت: یا از کنار من راه بیا، یا جلو تر از من برو.
اونجو بدون حرفی سریع رفت کنار تهیونگ و هر دو به سمت مغازه لباس فروشی قدم برداشتند.
پارت ۴
اونجو اشکاش اوج گرفت، پاهاش سست شد و افتاد رو زمین.
ـ مگه چیکار کردم که انقدر ازم متنفره.
روز بعد
هر سه داشتند صبحونه میخوردند.
مادر بزرگ لقمه آخرشو قورت داد و روبه تهیونگ گفت: پسرم یه هفته دیگه عقدتونه بخاطر همین باید برید لباس و وسایل بخرید.
ـ تهیونگ سرشو چرخوند طرف مادر بزرگ و گفت: مامان بزرگ نمیشه تو و اونجو برید؟
ـ نه پسرم تو باید بری تو دامادی.
تهیونگ با کلافگی سری تکون داد و گفت: باشه.
مادر بزرگ سرشو رو به اونجو چرخوند و با لبخند گفت: عزیزم هر چی میخوای بخر باشه.
اونجو لبخندی زد و جواب داد: باشه مامان بزرگ ممنون.
مادربزرگ از رو جاش بلند شد و به سمت اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ زیر چشمی با حرص به اونجو نگاه میکرد، قاشق تو دستشو پرت کرد تو بشقاب و از جا بلند شد، با صدای نسبتاً بلندی گفت: زود حاضر شو بیا، نمیتونم دو ساعت منتظر توعه احمق باشم.
اونجو از حرفش ناراحت شد، اصلا دلیل رفتار های تهیونگ رو نمیفهمید.
سرشو تکون داد و آروم از جا بلند شد و به سمت اتاقش قدم برداشت.
بعد حاضر شدن سریع وارد حیاط شد و به سمت BMW مشکی تهیونگ قدم برداشت، در صندلی عقب رو باز کرد تا خواست سوار بشه تهیونگ با اخم گفت: هی راننده شخصیت نیستم ها! بیا جلو بشین.
با استرس در رو بست و سوار صندلی شاگرد شد.
چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد.
هر دو بدون حرف نشسته بودند، نزدیک چراغ راهنما شدند و چراغ قرمز شد و ماشین ایستاد.
یه پسر بچه که تو دستش که سبد پر از گل های رنگارنگ بود بین ماشین ها قدم میزد و نزدیک پنجره ها میرف تا گل هاشو بفروشه.
بعد فروش یه گل رفت طرف ماشین تهیونگ و تقه ای به شیشه پنجره زد.
تهیونگ پنجره رو باز کرد و پسره گفت: عمو یه گل میخرید
با اخم جواب داد: نه نمیخواد
ـ عمو لطفا، ببین همسرت هم کنارته براش یدونه بخر.
اونجو با تعجب به اون پسر و تهیونگ نگاه کرد.
خواست بگه من میخرم ولی تهیونگ حتی نزاشت حرفشو بزنه با اخم رو به پسره گفت: اون همسر من نیست اصلا حیف گل برای این! تو هم برو به یکی دیگه بفروش گل هاتو.
شیشه پنجره رو بالا داد، چراغ سبز شد و دوباره حرکت کردند.
اونجو دلش مثل شیشه ای شکست، مگه چیکار کرده بود مگه چی کم داشت که حتی لایق یه دونه شاخه گل هم نبود.
اشکاش اوج گرفت سرشو به پنجره چسبوند.
چند دقیقه بعد کنار یه پاساژ بزرگ ایستادند، از ماشین پیاده شدند و وارد پاساژ شدند.
اونجو با قدم های آروم پشت سر تهیونگ راه میرفت.
تهیونگ پوفی کشید و چرخید طرفشو و گفت: یا از کنار من راه بیا، یا جلو تر از من برو.
اونجو بدون حرفی سریع رفت کنار تهیونگ و هر دو به سمت مغازه لباس فروشی قدم برداشتند.
- ۸۶۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط