ماه من
ماه من🌙
پارت ۵
وارد مغازه شدند و فروشنده جوانی نزدیکشون شد و سلامی داد هر دو جواب سلامشو دادند و اونجو شروع کرد به انتخاب کردن لباس عروسی.
بعد چند دقیقه گشتن در مغازه چشمش به یه لباس عروس سفید بلند ساتن، با یقه بسته یه کمر هم رنگش دور کمر و آستین های نسبتاً کوتاه پف.
به لباس اشاره کرد و فروشنده براش آورد و رفت کابین تا بپوشه.
بعد پوشیدن لباس، خیلی ازش خوشش اومد و خواست با تهیونگ هم نشون بده ولی با خودش گفت: من که براش مهم نیستم، چرا لباسی که میپوشم مهم باشه!
بعد خریدن همون لباس هر دو از مغازه بیرون اومدند، و خرید های دیگه رو انجام دادند.
یک هفته بعد
همه برای عروسی آماده شده بودند، اونجو تو اتاق رو صندلی میز آرایشش نشسته بود، بورام که بهترین دوستش بود و میکاپ آرتیست هم بود، داشت با آرامش اونجو رو آرایش میکرد.
بعد تموم شدن آرایش، بورام با ذوق به اونجو نگاه کرد و با لبخند گفت: وای دختر خیلی خوشگل شدی خوشگل بودی خوشگلتر شدی، وای اگه تهیونگ ببینتت همینجا از خوشگلیت غش میکنه ها.
اونجو با ناراحتی سرشو خم کرد و زل زد به زمین و لب زد:
ـ بورام، خودت هم میدونی اون منو دوست نداره، فقط به خاطر مادر بزرگ این ازدواج رو قبول کرد.
بورام دوباره لبخندی زد و از چونه اونجو گرفت، سرشو بلند کرد و گفت: عه قشنگم اینجوری نگو، من مطمئنم که اون یه روزی عاشقت میشه، آخه توعه به این خوشگلی و خوش اخلاقی مگه عاشقت نشد.
اونجو لبخندی زد.
بورام شروع کرد به درست کردن موهاش.
نیم ساعت بعد هر دو کامل حاضر شدند و به سمت هال قدم برداشتند.
تهیونگ و مادربزرگ تو هال منتظر اونجو و بورام بودند.
اونجو جلوتر از بورام آروم آروم از پله ها پایین میومد.
تهیونگ که رو مبل نشسته بود، وقتی چشمش به اونجو خورد، ناگهان حسی بهش دست داد مات و مبهوت بهش خیره شد.
چند ثانیه بعد به خودش اومد و رفت نزدیکش و از دستش گرفت.
مادر بزرگ با لبخند نزدیکشون شد و اونجو رو در بغل گرفت و گفت: خیلی ناز شدی عزیزم
با لبخند و ذوق لب زد: مرسی مامانبزرگ
پارت ۵
وارد مغازه شدند و فروشنده جوانی نزدیکشون شد و سلامی داد هر دو جواب سلامشو دادند و اونجو شروع کرد به انتخاب کردن لباس عروسی.
بعد چند دقیقه گشتن در مغازه چشمش به یه لباس عروس سفید بلند ساتن، با یقه بسته یه کمر هم رنگش دور کمر و آستین های نسبتاً کوتاه پف.
به لباس اشاره کرد و فروشنده براش آورد و رفت کابین تا بپوشه.
بعد پوشیدن لباس، خیلی ازش خوشش اومد و خواست با تهیونگ هم نشون بده ولی با خودش گفت: من که براش مهم نیستم، چرا لباسی که میپوشم مهم باشه!
بعد خریدن همون لباس هر دو از مغازه بیرون اومدند، و خرید های دیگه رو انجام دادند.
یک هفته بعد
همه برای عروسی آماده شده بودند، اونجو تو اتاق رو صندلی میز آرایشش نشسته بود، بورام که بهترین دوستش بود و میکاپ آرتیست هم بود، داشت با آرامش اونجو رو آرایش میکرد.
بعد تموم شدن آرایش، بورام با ذوق به اونجو نگاه کرد و با لبخند گفت: وای دختر خیلی خوشگل شدی خوشگل بودی خوشگلتر شدی، وای اگه تهیونگ ببینتت همینجا از خوشگلیت غش میکنه ها.
اونجو با ناراحتی سرشو خم کرد و زل زد به زمین و لب زد:
ـ بورام، خودت هم میدونی اون منو دوست نداره، فقط به خاطر مادر بزرگ این ازدواج رو قبول کرد.
بورام دوباره لبخندی زد و از چونه اونجو گرفت، سرشو بلند کرد و گفت: عه قشنگم اینجوری نگو، من مطمئنم که اون یه روزی عاشقت میشه، آخه توعه به این خوشگلی و خوش اخلاقی مگه عاشقت نشد.
اونجو لبخندی زد.
بورام شروع کرد به درست کردن موهاش.
نیم ساعت بعد هر دو کامل حاضر شدند و به سمت هال قدم برداشتند.
تهیونگ و مادربزرگ تو هال منتظر اونجو و بورام بودند.
اونجو جلوتر از بورام آروم آروم از پله ها پایین میومد.
تهیونگ که رو مبل نشسته بود، وقتی چشمش به اونجو خورد، ناگهان حسی بهش دست داد مات و مبهوت بهش خیره شد.
چند ثانیه بعد به خودش اومد و رفت نزدیکش و از دستش گرفت.
مادر بزرگ با لبخند نزدیکشون شد و اونجو رو در بغل گرفت و گفت: خیلی ناز شدی عزیزم
با لبخند و ذوق لب زد: مرسی مامانبزرگ
- ۳۲۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط