{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

p2
مدتی میشد که از بیرون صدایی نمی آید اما من جرئت نمیکردم بلند شوم.
با صدای زنگ موبایلم به خود آمدم،گوشی را به طرف خود کشیدم، اریکا بود، اریکا دوست بچگی های من بود و از همان بچگی پر حرف و رمان های فانتزی و تخیلی را خیلی دوست داشت و باور داشت که همه ی آنها واقعی هستند. اگر اینجا بود ممکن بود از این همه هیجان از خوشحالی غش کنه!
تلفنم را جواب دادم، صدای کوبیده شدن در از پشت تلفن به گوش میرسد. اریکا با صدایی که از ترس میلرزد اما همچنان هیجان زیادی در آن موج میزند میگوید: آیلا! همین الان باید بیای اینجا
احساسی به من میگفت او هم دارد تجربه مرا تجربه میکند.
_ لطفا بهم نگو که یه پا داره میکوبه به در!
_ حدست نزدیک بود، ولی نه، دوتا دست و دوتا پا بدون بدنشون دارن میکوبن به در!
_ تو هم...!؟
_چی؟ دنبال تو هم هستن؟
_ آ..آره
_داشتم با خودم فکر میکردم چجوری بگم که حرفم رو باور کنی.
_این اتفاق ها خیلی سریع پیش اومدن باورش واقعا سخته!
_چی؟ تو که الان گفتی دنبال تو هم هستن پس چجوری حرفم رو باور نداری؟
کمی مکث کرد و ادامه داد
_ولی خب....خیلی عجیبه.....ولی خیلی اتفاقای باحالیه!
_باحال؟ تو جدا که دیوونه ای
حرف زدن با اریکا مرا کمی آرام و دلگرم کرد ،خنده ای کوچک کردم.
اریکا با کمی خنده گفت:ما الان تو یه دردسر بزرگی افتادیم، یه چیزی که تاحالا تو دنیا اتفاق نیوفتاده!! پس چرا انقدر بیخیالی و میخندی؟
_ پس تو چرا میخندی؟
زیر لب گفتم :من فقط خوشحالم دوستی مثل تو دارم که میتونم توی این موقعیت های عجیب غریب بهش تکیه کنم
اریکا:چی؟
_آه، هیچی
اریکا جیغی کشید و بلند در تلفن داد کشید: آیلا! من بیشتر از این نمیتونم نگهشون دارم.
درحالی که نفس نفس میزد ادامه داد: حالا چیکار کنیم؟
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم: باید از خونه بیایم بیرون، اینجوری احتمال گیر افتادنمون کمتره
_ولی چجوری؟
_فقط یه راه داره-
حرفم را قطع کرد و گفت: فکرشم نکن! من از پنجره نمیپرم پایین!
میخواستم به اریکا بگوییم اگر میترسد همانجا بماند و ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد اما لحظه ای که در خانه ی روبرو سر پسر عمویم را بدون بدن دیدم که به من خیره شده بود، از ترس تپش قلب شدیدی گرفتم که گوشی از دستم رها شد و از پنجره به پایین، در حیاط پشتی افتاد.
_وایی فقط همینو کم داشتم
دیدگاه ها (۰)

p3فصل دوم (از نگاه اریکا)از این زندگی یکنواخت...

p4از نگاه اریکامدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه را...

p1فصل اول (از نگاه آیلا)شاید اگر فقط چ...

همینحوری یهویی تو ماشین ادیت زدم🤓😂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط