p4
p4
از نگاه اریکا
مدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه راه بود.
به دم در مدرسه رسیدم حتی در زمان کلاس همیشه کلاس پر سر و صدا بود حالا همه جا در سکوتی عجیب فرو رفته بود
پله ها را دوتا یکی بالا میرفتم تا به طبقه سوم رسیدم، دیوار ها کمی خیس بودند و هوا بسیار سرد بود
_اون واقعا پشیمونه؟ معلومه که نه! هیچوقت بهم نگفت....
به دم در کلاس رسیدم یک نفر داشت پشت سر هم میگفت: اریک، داری بهم گوش میدی؟ اریک!
به سرعت در را باز کردم تا ببینم چه خبر شده اریک روی میز کنار پنجره ایستاده بود و با ترس به سری که جلویش بدون بدن روی هوا معلق بود خیره شده بود همان لحظه که میخواستم بپرسم چه خبر شده سر بدون بدن جلوی چشمانم تبدیل به دود شد و به هوا رفت
بدون درنگ به سمت اریک دویدم که از روی میز پایین آمده بود و به جایی که کمی قبل آن سر بود خیره شده بود
شانه هایش را گرفتم و گفتم حالت خوبه؟
او هیچ چیزی نگفت و فقط با چشمانی لرزان به من نگاه میکرد.
روی صندلی نشاندمش و رفتم از جیب کنار کیفش قمقمه آبش را آوردم و به دستش دادم. همان طور که آرام آرام درِ بطری را باز میکرد، با صدایی لرزان و بسیار آرام پرسید:چه خبر شده؟
سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم اما نتوانستم: منم نمیدونم...
کمی مکث کردم، سعی کردم لبخند بزنم و ادامه دادم: یکم آب بخور، آرومتر میشی. باید بریم پیش آیلا، اون باهوشه، شاید فهمیده باشه چه خبره.
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم. شیشه آنقدر بخار گرفته بود که چیزی دیده نمیشد. دستم را روی شیشه کشیدم و بیرون را نگاه کردم. بدنهایی شناور، آرام در رفت و آمد بودند و بعضی از آنها هنوز تا حدی شکل طبیعی خود را حفظ کرده بودند.
نگاهم به گوشه کلاس افتاد، دقیقاً همان جایی که اریک چند دقیقه پیش ایستاده بود. برخلاف بقیه کلاس، آن قسمت هیچ رطوبتی نداشت. دستم را دراز کردم تا دیوار را لمس کنم که ناگهان صدای افتادن قمقمه روی زمین آمد و بلافاصله بعد از آن، داد اریک فضای کلاس را پر کرد.
_اریک!؟
سریع برگشتم.
دست راستش تا آرنج ناپدید شده بود.
برای چند ثانیه فقط به دستش خیره ماندم. ذهنم کاملاً قفل کرده بود. بعد بیاختیار دست سالمش را گرفتم.
باید از اینجا بریم... همین الان!
بدون اینکه اریک فرصت کند چیزی بگوید سریع دویدیم و از کلاس بیرون زدیم.
با عجله از پلهها پایین میرفتیم. اریک با نفسهای بریده گفت: اریکا... منم... منم دارم ناپدید میشم؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم. فقط دستش را محکمتر گرفتم و سریعتر دویدم...
وقتی به پارک جلوی مدرسه رسیدیم، ناگهان زانوهای اریک خالی کرد. داشت روی زمین بیفتد که از پشت، کلاه هودیش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. اما وزنش بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم، تعادلم را از دست دادم و به پشت روی زمین افتادم و اریک هم روی من افتاد.
اریک نفسزنان و با ناله گفت:آخ... من... بیشتر از این... نمیتونم... بدوم
با زحمت بلند شدیم و خودمان را به یکی از صندلیهای پارک رساندیم.
نمیدانستم چه بگویم یا چه کار کنم که ناگهان حرف آیلا یادم آمد:
گوشیتو بردار که در تماس باشیم.
سریع ایستادم، کیفم را از روی شانهام پایین آوردم و با دستهای لرزان شروع کردم به گشتن داخلش
بعد تقریبا یک دقیقه گوشی ام را ته کیفم پیدا کردم و شماره آیلا را گرفتم
آیلا با صدایی فارغ از هرگونه ترس یا عجله ای گفت: سلام اریکا، پس رفتی دنبال داداشت!
_اره ولی....بیخیال شما الان کجایین؟
_من تازه خواهرم رو دیدم میخوایم بریم خونه شما کجایین؟ میتونی بیای خونه ما؟
_نه...ما پارک جلوی مدرسه ایم میتونی خودتو سریع برسونی؟
_باشه دارم میام از اونجا دور نشید و از آدما نصفه نترسید کاریتون ندارن فقط سعی کن به اندام هایی که ندارن دست نزنی
_ چی؟ چرا؟ چیزی فهمیدی!؟
تماس قطع شد.
برای چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم. اریک سرش را روی زانو هایش گزاشته بود. سؤالهای زیادی توی ذهنم میچرخید، اما فعلاً فقط یک کار از دستمان برمیآمد... منتظر ماندن.
از نگاه اریکا
مدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه راه بود.
به دم در مدرسه رسیدم حتی در زمان کلاس همیشه کلاس پر سر و صدا بود حالا همه جا در سکوتی عجیب فرو رفته بود
پله ها را دوتا یکی بالا میرفتم تا به طبقه سوم رسیدم، دیوار ها کمی خیس بودند و هوا بسیار سرد بود
_اون واقعا پشیمونه؟ معلومه که نه! هیچوقت بهم نگفت....
به دم در کلاس رسیدم یک نفر داشت پشت سر هم میگفت: اریک، داری بهم گوش میدی؟ اریک!
به سرعت در را باز کردم تا ببینم چه خبر شده اریک روی میز کنار پنجره ایستاده بود و با ترس به سری که جلویش بدون بدن روی هوا معلق بود خیره شده بود همان لحظه که میخواستم بپرسم چه خبر شده سر بدون بدن جلوی چشمانم تبدیل به دود شد و به هوا رفت
بدون درنگ به سمت اریک دویدم که از روی میز پایین آمده بود و به جایی که کمی قبل آن سر بود خیره شده بود
شانه هایش را گرفتم و گفتم حالت خوبه؟
او هیچ چیزی نگفت و فقط با چشمانی لرزان به من نگاه میکرد.
روی صندلی نشاندمش و رفتم از جیب کنار کیفش قمقمه آبش را آوردم و به دستش دادم. همان طور که آرام آرام درِ بطری را باز میکرد، با صدایی لرزان و بسیار آرام پرسید:چه خبر شده؟
سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم اما نتوانستم: منم نمیدونم...
کمی مکث کردم، سعی کردم لبخند بزنم و ادامه دادم: یکم آب بخور، آرومتر میشی. باید بریم پیش آیلا، اون باهوشه، شاید فهمیده باشه چه خبره.
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم. شیشه آنقدر بخار گرفته بود که چیزی دیده نمیشد. دستم را روی شیشه کشیدم و بیرون را نگاه کردم. بدنهایی شناور، آرام در رفت و آمد بودند و بعضی از آنها هنوز تا حدی شکل طبیعی خود را حفظ کرده بودند.
نگاهم به گوشه کلاس افتاد، دقیقاً همان جایی که اریک چند دقیقه پیش ایستاده بود. برخلاف بقیه کلاس، آن قسمت هیچ رطوبتی نداشت. دستم را دراز کردم تا دیوار را لمس کنم که ناگهان صدای افتادن قمقمه روی زمین آمد و بلافاصله بعد از آن، داد اریک فضای کلاس را پر کرد.
_اریک!؟
سریع برگشتم.
دست راستش تا آرنج ناپدید شده بود.
برای چند ثانیه فقط به دستش خیره ماندم. ذهنم کاملاً قفل کرده بود. بعد بیاختیار دست سالمش را گرفتم.
باید از اینجا بریم... همین الان!
بدون اینکه اریک فرصت کند چیزی بگوید سریع دویدیم و از کلاس بیرون زدیم.
با عجله از پلهها پایین میرفتیم. اریک با نفسهای بریده گفت: اریکا... منم... منم دارم ناپدید میشم؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم. فقط دستش را محکمتر گرفتم و سریعتر دویدم...
وقتی به پارک جلوی مدرسه رسیدیم، ناگهان زانوهای اریک خالی کرد. داشت روی زمین بیفتد که از پشت، کلاه هودیش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. اما وزنش بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم، تعادلم را از دست دادم و به پشت روی زمین افتادم و اریک هم روی من افتاد.
اریک نفسزنان و با ناله گفت:آخ... من... بیشتر از این... نمیتونم... بدوم
با زحمت بلند شدیم و خودمان را به یکی از صندلیهای پارک رساندیم.
نمیدانستم چه بگویم یا چه کار کنم که ناگهان حرف آیلا یادم آمد:
گوشیتو بردار که در تماس باشیم.
سریع ایستادم، کیفم را از روی شانهام پایین آوردم و با دستهای لرزان شروع کردم به گشتن داخلش
بعد تقریبا یک دقیقه گوشی ام را ته کیفم پیدا کردم و شماره آیلا را گرفتم
آیلا با صدایی فارغ از هرگونه ترس یا عجله ای گفت: سلام اریکا، پس رفتی دنبال داداشت!
_اره ولی....بیخیال شما الان کجایین؟
_من تازه خواهرم رو دیدم میخوایم بریم خونه شما کجایین؟ میتونی بیای خونه ما؟
_نه...ما پارک جلوی مدرسه ایم میتونی خودتو سریع برسونی؟
_باشه دارم میام از اونجا دور نشید و از آدما نصفه نترسید کاریتون ندارن فقط سعی کن به اندام هایی که ندارن دست نزنی
_ چی؟ چرا؟ چیزی فهمیدی!؟
تماس قطع شد.
برای چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم. اریک سرش را روی زانو هایش گزاشته بود. سؤالهای زیادی توی ذهنم میچرخید، اما فعلاً فقط یک کار از دستمان برمیآمد... منتظر ماندن.
- ۱۴۳
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط