برادرخواندهیمن پارت37:
از بین کارمند ها عبور کرد و خودشو به اتاق جونگکوک رسوند. بدون در زدن داخل رفت و مقابل چشمهای متعجب جونگکوک قرارداد رو روی یکی از صندلیا کوبید. جونگکوک به میزش تکیه داده بود و شوکه شده به تهیونگِ عصبی خیره بود.
_برادر...
حرفش با کشیده شدن قدم های تند تهیونگ به سمتش نصفه موند. تهیونگ بدون لحظهای مکث یه دستشو حلقه کمر پسر کرد و در حالی که دست دیگهشو پشت گردنش میبرد، لبهاشو روی لبهای جونگکوک کوبید. بوسید به عوض تمام لحظاتی که هوس بوسیدنشو داشت و نتونسته بود به لبهاش بوسه بزنه. بوسید به عوض تمام سه سالی که عشقشو پنهان کرده بود. بوسید و لبهاش همخواب لبهای معشوق شد. بوسید و تپشهای وحشیانه قلبشو نادیده گرفت. بوسید و منتظر همراهی موند اما جونگکوک همراهیش نکرد. جونگکوک شوکه بود و نمیدونست باید چیکار کنه. میخواست ببوسه و نمیتونست. میخواست همراهی کنه و نمیتونست... به محض اینکه متقابلا لبهای تهیونگ رو به بوسه گرفت، چند تقهای به در خورد. تهیونگ با جدا کردن لبهاشون دستی به لباسهای پسر کشید و مرتبشون کرد. نگاه کوتاهی به چشمای غرق در شوکش انداخت و قدماشو به سمت در کشید. کتش رو صاف کرد و دستشو گره دستگیره در کرد. با نگاه آخری به جونگکوک، در رو باز کرد و لبخند تصنعیای روی لبهاش نشوند:
_سلام آقای مین. خوش آمدید.
یونگی متقابلا لبخند زد و باهاش دست داد:
_سلام. طبق قرارم با آقای جئون، برای پروژه جدید شرکت اینجام.
تهیونگ با اشاره به داخل گفت:
_بله در جریانم. بفرمایید.
یونگی با ورودش به جونگکوک که مشخص بود حالش عادی نیست هم سلام کرد و با اشاره تهیونگ روی یکی از صندلیا نشست. تهیونگ با نگاهش به جونگکوکی که تکیه زده به میز پشت سرش خشکش زده بود اشاره کرد که کنارش بشینه و بعد از اون، فقط حرفایی درمورد شرایط سرمایهگذاری و پروژه رد و بدل شد.
"همونطور که من التماس میکنم واسه حمایت، الان باید التماس کنید واسه پارت بعد چون معلوم نیست ریاکشن جونگکوک چی باشه هاها خودتون سادیسم دارید😂"
از بین کارمند ها عبور کرد و خودشو به اتاق جونگکوک رسوند. بدون در زدن داخل رفت و مقابل چشمهای متعجب جونگکوک قرارداد رو روی یکی از صندلیا کوبید. جونگکوک به میزش تکیه داده بود و شوکه شده به تهیونگِ عصبی خیره بود.
_برادر...
حرفش با کشیده شدن قدم های تند تهیونگ به سمتش نصفه موند. تهیونگ بدون لحظهای مکث یه دستشو حلقه کمر پسر کرد و در حالی که دست دیگهشو پشت گردنش میبرد، لبهاشو روی لبهای جونگکوک کوبید. بوسید به عوض تمام لحظاتی که هوس بوسیدنشو داشت و نتونسته بود به لبهاش بوسه بزنه. بوسید به عوض تمام سه سالی که عشقشو پنهان کرده بود. بوسید و لبهاش همخواب لبهای معشوق شد. بوسید و تپشهای وحشیانه قلبشو نادیده گرفت. بوسید و منتظر همراهی موند اما جونگکوک همراهیش نکرد. جونگکوک شوکه بود و نمیدونست باید چیکار کنه. میخواست ببوسه و نمیتونست. میخواست همراهی کنه و نمیتونست... به محض اینکه متقابلا لبهای تهیونگ رو به بوسه گرفت، چند تقهای به در خورد. تهیونگ با جدا کردن لبهاشون دستی به لباسهای پسر کشید و مرتبشون کرد. نگاه کوتاهی به چشمای غرق در شوکش انداخت و قدماشو به سمت در کشید. کتش رو صاف کرد و دستشو گره دستگیره در کرد. با نگاه آخری به جونگکوک، در رو باز کرد و لبخند تصنعیای روی لبهاش نشوند:
_سلام آقای مین. خوش آمدید.
یونگی متقابلا لبخند زد و باهاش دست داد:
_سلام. طبق قرارم با آقای جئون، برای پروژه جدید شرکت اینجام.
تهیونگ با اشاره به داخل گفت:
_بله در جریانم. بفرمایید.
یونگی با ورودش به جونگکوک که مشخص بود حالش عادی نیست هم سلام کرد و با اشاره تهیونگ روی یکی از صندلیا نشست. تهیونگ با نگاهش به جونگکوکی که تکیه زده به میز پشت سرش خشکش زده بود اشاره کرد که کنارش بشینه و بعد از اون، فقط حرفایی درمورد شرایط سرمایهگذاری و پروژه رد و بدل شد.
"همونطور که من التماس میکنم واسه حمایت، الان باید التماس کنید واسه پارت بعد چون معلوم نیست ریاکشن جونگکوک چی باشه هاها خودتون سادیسم دارید😂"
- ۱۲۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط