{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر کسی چیزی در زندگی اش دارد که از آن می ترسد. حادثه ای ک

هر کسی چیزی در زندگی اش دارد که از آن می ترسد. حادثه ای که خیلی اتفاقی در یک چشم به هم زدن، تبدیل به فاجعه می شود. و من از این می ترسم به نسیمی عادت کنم که دیگر نوازشش تکرار نشود. برای همین، سرمای هوا را بهانه می کنم و به خیالی گرم، پناه می برم. در را باز می کنم و آرام آرام ناپدید می شوم. طوری که دیگر کسی یادش نیاید من را در کدام خواب دیده. گاهی باید همین طور آهسته دور شد تا فاجعه ای به بار نیاید. تا مجبور نباشی تمام عمر تاوان نبودن هایت را به روز آخر پاییز پس بدهی. گاهی باید به خاطر بسپاری که همیشه خداحافظی، خداحافظ نمی خواهد. همین که نبودنت پر رنگ تر از بودنت شود، کافی است...



برچسب‌ها: متن خوانی, داوود حیدری, رادیو هفت
دیدگاه ها (۱)

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

نفس می‌کشم. همین. نه برای فردایی که نیامد، نه برای خاطره‌ای ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

p35

پارت ۲۹ |جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.آریانا آرام گفت:ـ...

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۹ | مادرم زنده است — بخش اولهانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط