{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# پارت ¹⁴

# پارت ¹⁴

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
یه دوست جدید...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

چند لحظه هر دو ساکت بودن...

باد آرومی بین شاخه‌های درخت‌ها می‌وزید.

مایکی با کنجکاوی به سوزوکی نگاه کرد.

مایکی: از کی تا حالا اینجایی؟

سوزوکی شونه‌هاش رو بالا انداخت.

سوزوکی: نمی‌دونم...

فقط راه رفتم...

خیلی ...

مایکی با تعجب گفت:

مایکی: خسته نشدی؟

سوزوکی با اخم کوچیکی گفت:

سوزوکی: یکم


همون موقع...

«غِرررررر...»

صدای شکم سوزوکی توی پارک پیچید.

سوزوکی همون لحظه صورتش قرمز شد.

مایکی چند ثانیه بهش نگاه کرد...

بعد زد زیر خنده.

مایکی: گرسنه‌ای!

سوزوکی سریع گفت:

سوزوکی: نـ... نه!

همون لحظه...

«غِررررر...»

شکمش دوباره صدا داد.

مایکی دیگه نتونست جلوی خندش رو بگیره.

مایکی: شکمت که یه چیز دیگه میگه.

سوزوکی با خجالت سرش رو پایین انداخت.

مایکی آروم از جیبش یه بسته دانگو درآورد.

دانگو رو جلوی سوزوکی گرفت.

مایکی: بگیر...

برای توئه.

سوزوکی با تعجب به دانگو نگاه کرد.

سوزوکی: واقعاً...؟

مایکی با لبخند سرش رو تکون داد.

مایکی: آره.

سوزوکی چند ثانیه مردد موند...

بعد آروم دانگو رو گرفت.

یه گاز کوچولو زد...

چشم‌هاش برق زد.

سوزوکی: خوشمزستت...

مایکی با دیدن لبخندش، آروم لبخند زد.

شاید...

همون لبخند کوچیک...

ارزش تموم دانگوهای دنیا رو داشت...

پایان

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اهم ... خوبببببر

سوزوکی: حمایت نکنی گلبم می‌شکنه... 💔🤧
دیدگاه ها (۱)

ادیتـ ژدیدد . و بچه ها اگر میخاید زود به زود پارت بدم کامنت ...

# پارت ¹³☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆شروع یه داستان...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

پارت ¹²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆اولین ملاقات...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط