# پارت ¹³
# پارت ¹³
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
شروع یه داستان...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سوزوکی هنوز روی نیمکت چوبی نشسته بود؛ نیمکتی که کمی نم داشت.
پاهاش از پنج ساعت دویدن درد میکرد؛ انگار دیگه توان راه رفتن نداشت.
عروسکش رو محکم بغل کرده بود؛ چون نمیخواست دیگه کسی رو از دست بده.
و بیصدا اشک میریخت.
همون موقع...
یه پسر کوچولو با موهای بلوند آروم نزدیکش شد.
چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد روی همون نیمکت چوبیِ نمدار نشست.
چند ثانیه گذشت...
هیچکدوم چیزی نگفتن.
تا اینکه پسر کوچولو سکوت رو شکست.
؟؟؟: چرا گریه میکنی؟
سوزوکی: به تو ربطی نداره... یه چیزی رفته بود تو چشمم.
؟؟؟: من فقط خواستم کمکت کنم.
سوزوکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
نمیدونست...
میتونه بهش اعتماد کنه یا نه.
بعد آروم گفت:
سوزوکی: گم شدم...
پسر کوچولو لبخند زد.
؟؟؟: پس دیگه تنها نیستی.
من کمکت میکنم.
سوزوکی با تعجب بهش نگاه کرد.
سوزوکی: الکی که کسی کمک نمیکنه...
پسر کوچولو خندید.
؟؟؟: من الکی نیستم.
اسمم سانو مانجیروئه...
ولی تو میتونی صدام کنی مایکی.
سوزوکی چند ثانیه ساکت موند...
بعد آروم گفت:
سوزوکی: منم...
سوزوکیام.
تو هم میتونی صدام کنی سوزو.
مایکی با لبخند دستش رو جلو آورد.
مایکی: خوشبختم، سوزو.
سوزوکی یه لحظه به دستش نگاه کرد...
بعد با تردید...
دست کوچولوش رو توی دست مایکی گذاشت.
همون لحظه...
بدون اینکه خودشون بدونن...
داستانی شروع شد...
که قراره زندگی هر دوتاشون رو برای همیشه تغییر بده...
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
✨🎀 امیدوارم گلبای همتون اکلیلی و گیلیلی بشه.
سوزوکی: حمایت نکنی گلبم میشکنه... 💔🤧
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
شروع یه داستان...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سوزوکی هنوز روی نیمکت چوبی نشسته بود؛ نیمکتی که کمی نم داشت.
پاهاش از پنج ساعت دویدن درد میکرد؛ انگار دیگه توان راه رفتن نداشت.
عروسکش رو محکم بغل کرده بود؛ چون نمیخواست دیگه کسی رو از دست بده.
و بیصدا اشک میریخت.
همون موقع...
یه پسر کوچولو با موهای بلوند آروم نزدیکش شد.
چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد روی همون نیمکت چوبیِ نمدار نشست.
چند ثانیه گذشت...
هیچکدوم چیزی نگفتن.
تا اینکه پسر کوچولو سکوت رو شکست.
؟؟؟: چرا گریه میکنی؟
سوزوکی: به تو ربطی نداره... یه چیزی رفته بود تو چشمم.
؟؟؟: من فقط خواستم کمکت کنم.
سوزوکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
نمیدونست...
میتونه بهش اعتماد کنه یا نه.
بعد آروم گفت:
سوزوکی: گم شدم...
پسر کوچولو لبخند زد.
؟؟؟: پس دیگه تنها نیستی.
من کمکت میکنم.
سوزوکی با تعجب بهش نگاه کرد.
سوزوکی: الکی که کسی کمک نمیکنه...
پسر کوچولو خندید.
؟؟؟: من الکی نیستم.
اسمم سانو مانجیروئه...
ولی تو میتونی صدام کنی مایکی.
سوزوکی چند ثانیه ساکت موند...
بعد آروم گفت:
سوزوکی: منم...
سوزوکیام.
تو هم میتونی صدام کنی سوزو.
مایکی با لبخند دستش رو جلو آورد.
مایکی: خوشبختم، سوزو.
سوزوکی یه لحظه به دستش نگاه کرد...
بعد با تردید...
دست کوچولوش رو توی دست مایکی گذاشت.
همون لحظه...
بدون اینکه خودشون بدونن...
داستانی شروع شد...
که قراره زندگی هر دوتاشون رو برای همیشه تغییر بده...
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
✨🎀 امیدوارم گلبای همتون اکلیلی و گیلیلی بشه.
سوزوکی: حمایت نکنی گلبم میشکنه... 💔🤧
- ۴۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط