part 5
لانا بهوش اومده بود اما هنوزم گیج بود تنش پر از زخم و کبودی بود.
لارا: بزار خواهرم بره بعدش هر کاری خواستی می کنم خواهش می کنم.(با گریه و التماس )
جیمین: هر چی ؟
لارا: قول میدم.
اون مرد نزدیم اومد و دستش رو نوازش وار
روی گونم کشید . بدون اینکه که چشم ازم
برداره خطاب به بادیگارد زمزمه کرد: تا شب
اماده شه بیاد اتاقم.
و با قدم های بلند از اونجا دور شد.
..........................................................
ویو ادمین :
چند تا از بادیگارد های جیمین اومدن و لارا رو
از اونجا بردن و به یه عمارت خیلی بزرگ بردن . که کلی باردیگارد و خدمتکار اونجا بود .
یکی از بادیگارد ها : خانم هان! بعد یه خانم مسن اومد سمتشون و گفت: با من کاری داشتید؟
بادیگارد یه جعبه رو داد دست خانم هان و گفت: این دختر تا شب اماده شه و این لباس
هم ارباب به شخصه فرستادن که بپوشه
بعدش ببریدش پیش ارباب. خانم هان
تعظیم کوتاهی انجام داد و رو به لارا لب زد :
دنبالم بیا.
لارا پشت سر خانم هان راه افتاد.بعد از با
رفتن از پله هاو طی چند راهرو به در یه اتاق
رسیدن.
خانم هان: از این به بعد این اتاق توعه .
یه پاکت داد دست لارا و گفت این لباس رو ساعت 8 شب بپوشی. لارا پاکت رو گرفت و
گفت : شما می دونید ارباب با من چی کار داره؟
خانم هان : شرمنده ام منم نمیدونم دخترم ولی اینو می دونم که سرپیچی از حرف ارباب عاقبتش مرگه حواست رو جمع کن!...
ادامه دارد...
لارا: بزار خواهرم بره بعدش هر کاری خواستی می کنم خواهش می کنم.(با گریه و التماس )
جیمین: هر چی ؟
لارا: قول میدم.
اون مرد نزدیم اومد و دستش رو نوازش وار
روی گونم کشید . بدون اینکه که چشم ازم
برداره خطاب به بادیگارد زمزمه کرد: تا شب
اماده شه بیاد اتاقم.
و با قدم های بلند از اونجا دور شد.
..........................................................
ویو ادمین :
چند تا از بادیگارد های جیمین اومدن و لارا رو
از اونجا بردن و به یه عمارت خیلی بزرگ بردن . که کلی باردیگارد و خدمتکار اونجا بود .
یکی از بادیگارد ها : خانم هان! بعد یه خانم مسن اومد سمتشون و گفت: با من کاری داشتید؟
بادیگارد یه جعبه رو داد دست خانم هان و گفت: این دختر تا شب اماده شه و این لباس
هم ارباب به شخصه فرستادن که بپوشه
بعدش ببریدش پیش ارباب. خانم هان
تعظیم کوتاهی انجام داد و رو به لارا لب زد :
دنبالم بیا.
لارا پشت سر خانم هان راه افتاد.بعد از با
رفتن از پله هاو طی چند راهرو به در یه اتاق
رسیدن.
خانم هان: از این به بعد این اتاق توعه .
یه پاکت داد دست لارا و گفت این لباس رو ساعت 8 شب بپوشی. لارا پاکت رو گرفت و
گفت : شما می دونید ارباب با من چی کار داره؟
خانم هان : شرمنده ام منم نمیدونم دخترم ولی اینو می دونم که سرپیچی از حرف ارباب عاقبتش مرگه حواست رو جمع کن!...
ادامه دارد...
- ۱۵.۰k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط