{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آنروز ندانست که این گریه زچیست

باغبان آمد ویک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که ازگل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گرگل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۵)

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گداچشم بد دور که هم جانی و هم...

نا دیده میکنی چو فتد دیده بر منت ؛جانم فدای دیده و نادیده کر...

؏ـ.ــشق را بازیچہ ڪردݧرسم بـے انصافهـ.ـاست..دڸ...ڪه سرقت شد ...

اے تـ.ـو اے ارام جـ.ـانم در ڪ.ـنار ڪیستـے اے همـه روح وروان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط