{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی
موضوع:(وقتی دلش بچه میخاد «تو دختر اون پسر» )
فلیکس/ا.ت

نزدیک دوسالی میشد که باهم ازدواج کرده بودید و خب زندگی خیلی خوبی هم داشتید.
شما دوتا یه ازدواج عاشقانه و معمولی، دقیقا همون طوری که همیشه میخواستید داشتید..!
البته درسته که بخاطر اینکه هرجفتتون شاغل بودید بعضی وقتا به مشکل برمیخوردید اما خب بازم بخاطر عشقی که بینتون بود باهم کنار میومدید و همو درک میکردید.
.
.
نزدیک یه دوهفته ای بود که همش حالت تهوع داشتی و نمیتونستی درست غذا بخوری..
با وجود اون حالت تهوع ها و بقیه علائمی که داشتی دیگه کاملا متوجه قضیه شدن بودی اما خب بازم برای اطمینان بیشتر تصمیم گرفتی بری دکتر و آزمایش بدی..
رفتی آزمایشگاه و بعد از دادن آزمایش نشستی و منتظر جواب آزمایشات شدی..
تقریبا ۲۰ دقیقه بعد کسی که ازت آزمایش گرفته بود صدات کرد که بری پیشش تا جواب آزمایشات رو بگیری..!

پرستار: خانم لی ا.ت تبریک میگم شما دوهفته‌ست که باردارید!

با شنیدن این جمله از پرستار شوک شدی درسته که از قبل خودت فکرشو میکردی ولی خب بازم این خبر خیلی یهویی بود..!
تشکر کوتاهی کردی و بعد از گرفتن برگه از دست پرستار از اون مکان خارج شدی و به سمت ماشینت رفتی.
پشت فرمون نشستی و دستت رو گذاشتی رو شکمت..
اون بچه دوهفته ای که الان به اندازه یه سلول کوچولو بود از الان مامانش رو دچار استرس و ذوق کرده بود..
برگه رو گذاشتی رو صندلی شاگرد و ماشین رو روشن کردی و به سمت خونه رانندگی کردی..
نیم ساعت بعد به خونه رسیدی و در رو آروم باز کردی وارد شدی.‌
خونه هنوز تاریک بود پس احتمال دادی که فلیکس هنوز نیومده باشه خونه..
رفتی سمت مبل و کیفت رو انداختی گوشه مبل و نشستی..
برگه آزمایشات رو دوباره گرفتی دستت و به کلمات نامفهوم روش نگاه کردی..
قطره اشک کوچیکی که از گوشه چشمش پایین ریخت رو پاک کرد و دوباره برگه رو تا کرد و گذاشت تو پاکتش و از جاش بلند شد.‌.
رفت سمت آشپزخونه تا به مناسبت این خبر خوب یه غذای خونگی درست کنه..
دستاش رو شست و آستین هاشو بالا زد و دست به کار شد..
مدتی بعد فلیکس برگشت خونه اما خب از اونجایی که ا.ت غرق آشپزی بود متوجه صدای در و حضور فلیکس نشد.
فلیکس با دیدن ا.ت تو آشپزخونه یکم تعجب کرد چون معمولا ا.ت هیچوقت بخاطر حجم زیاد کاراش غذا درست نمی‌کرد اما اینبار...
اروم به سمتش قدم برداشت و رفت پشت سرش و دستاش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو گذاشت رو شونش.‌
ا.ت با احساس دستای گرم فلیکس دور کمرش سرش رو برگردوند و با چهره خسته فلیکس مواجه شد..

ا.ت: اوه کی برگشتی؟
-متوجه نشدم ببخشید..
فلیکس: چونکه سرگرم غذا بودی
-ولی اشکال نداره
-حالا.‌..غذا برا چیه تو که هیچ وقت درست نمیکردی😅
ا.ت: عامم آره درست نمی‌کردم ولی خب امروز یه روز خاصه
فلیکس: یه روز خاص؟
ا.ت: بله
فلیکس: خب چی باعث شده که امروز یه روز خاص باشه؟
ا.ت: اونشو دیگه بعد شام بهت میگم
فلیکس: با اینکه نمیتونم صبر کنم اما خیلی خب باشه
.
.
ا.ت غذا رو درست کرد و میز رو چید، فلیکس هم که از حموم اومده بود بیرون و الان پشت میز نشسته بود و با چشمای کنجکاو بهت خیره شده بود و منتظر بود..
تو خودتم خیلی ذوق داشتی تا زودتر بهش بگی اما خب باید صبر میکردی..
غذاتونو که خوردید تو ظرفا رو جمع کردی و و گذاشتی تو ماشین ظرفشویی و رفتی پیش فلیکس..
کنارش رو مبل نشستی که فلیکس گوشی رو گذاشت کنار و برگشت سمتت..

فلیکس: خیلی خب حالا..بگو
ا.ت: فلیکس..من..من امروز رفتم دکتر و آزمایش دادم و..و متوجه شدم که نزدیک دوهفتست که باردارم

با شنیدن این توضیحات اشک تو چشماش جمع شد..
دستاشو قاب صورتت کرد و تورو کشید جلوتر و محکم بغلت کرد..

فلیکس: ا.ت این..این بهترین خبر عمرم بود!
-من خیلی خوشحالم
-باورم نمیشه یعنی بلاخره قرارع بابا بشم؟
-من قول میدم ازش به خوبی مراقبت کنم!
.....
یکم بعد شما تو بغل هم نشسته بودید و فیلم تماشا می‌کردید که فلیکس گفت..

فلیکس: ا.ت بنظرت بچه دختره یا پسر؟
ا.ت: نمی‌دونم ولی هرچی که باشه فرقی نداره مهم اینه که سالم باشه
فلیکس: آره اینم مهمه ولی خب من دلم میخاد بچه پسر باشه!
ا.ت: پسر؟ چرا؟
فلیکس: خب نمیدونم ولی..دلم میخاد پسر باشه
ا.ت: ععهع خب پس منم دلم میخاد دختر باشه!
فلیکس: اوو اون وقت به این فکر نکردی که اگه دختر باشه جاتو بگیره؟
ا.ت: مگه قراره جای منو بگیره؟
فلیکس: چیی نهع منظورم این بود که..نهع بخیالش نمی‌دونم چطوری توضیحش بدم
ا.ت: فلیکس
فلیکس: بله؟
دیدگاه ها (۰)

ا.ت: مهم نیست دختر باشه یا پسر اون هرچی که باشه بچه ماعه و ه...

موضوع:( وقتی بهش میگی که میشه خواهر کوچیکترن باشم اما اون......

جونگین/ا.تتو تا آخرش روباه کوچولوی من میمونی حالا چه بخای چه...

واییی خداااا باورم نمیشه ما صدتایی شدیمممممم😭😭😭😭😭😭🥳🥳مرسییی خ...

سناریو واکاسا پارت ۵

love in the dark⑥⑦فردا(شب)کوک: سلام ا/ت: یومی کجاست؟ کوک: سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط