موضوع:( وقتی بهش میگی که میشه خواهر کوچیکترن باشم اما اون
موضوع:( وقتی بهش میگی که میشه خواهر کوچیکترن باشم اما اون...)
تو هیچ وقت اضافی نبودی!
هیونجین/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تو عضو نهم اسکیز بودی و خب از مکنه هم کوچیک تر بودی برای همین همه اعضا مثل برادر های بزرگترت ازت مراقبت میکردن..
امروز خوابگاه خالی تر از بقیه روزا بود چون چان رفته بود ایتالیا برای ایونت، لینو و چانگبین و فلیکس رفته بودن خرید و سونگمین و جونگین هم رفته بودن قدم بزنن این وسط فقط هان میموند که البته تو اتاقش بود ولی نه برای کار ایشون خوابیدن بودن!😑🥹
آها راستی هیونجین هم تو اتاقش بود داشت یسری کارای مربوط به آلبوم رو انجام میداد..!
تو حوصلت سر رفته و نمیدونستی چیکار کنی، اول گفتی یکم میخوابی ولی خب خوابت نبرد تصمیم گرفتی بری و یکم تو گوشی گشت بزنی..
رو مبل دراز کشیده بودی و گوشیت هم دستت گرفته بودی که یهو با پستی که دیدی یه فکری به سرت زد برای همین سریع بلند شدی و رفتی تو اتاقت و وسایل نقاشیت رو برداشتی و به سمت اتاق هیونجین رفتی..!
تو دختر هنرمندی بودی، معمولا کارای هنری زیاد انجام میدادی و استعدادش رو داشتی و خب از این استعداد تو کمک کردن به اعضا هم استفاده میکردی!
زمانی که به اتاق هیونجین رسیدی آروم به در ضربه زدی و بعد از اینکه صدای آروم هیونجین که گفت بیا تو رو شنیدی در رو باز کردی و رفتی داخل..
هیونجین: اوه ا.ت توعی؟
-چیشده که اومدی اینجا؟
-اتفاقی افتاده؟
ا.ت: نه من فقط یکم حوصلم سر رفته بودی برای همین تصمیم گرفتم نقاشی بکشم ولی خب چون تنها بودم گفتم بیام اینجا و کنار تو نقاشی کنم اجازه هست اینجا بمونم؟
هیونجین: آره حتما بیا اینجا بشین
(به صندلی که در فاصله کمی ازش قرار داشت اشاره کرد)
تو آروم قدم برداشتی سمتش و رو صندلی نشستی..
وسایلت زیاد نبود برای همین زیاد هم جا نمیگرفت، تو فقط یه دفتر برداشته بودی با چندتا مداد..
اونا رو گذاشتی رو میز و بعد از چک کردن اینکه همچی رو با خودت آوردی دفترت رو باز کردی، مدادت رو دستت گرفتی و شروع کردی به کشیدن طرحی که همین چند دقیقه پیش پیدا کرده بودی!
هیونجین هم مشغول انجام کارای خودش بود ولی هر از گاهی نگاهی به تو و نقاشی که داشتی میکشیدی میکرد..
یکم که گذشت فقط مداد رو دستت گرفته بودی و به صحفه سفید کاغذ که حالا با خط های منظمی رنگی شده بود نگاه کردی..
هیونجین برای لحظهای نگاهش افتاد روی تو و وقتی دید که اونجوری تو فکر فرو رفتی صدات کرد..
هیونجین: ا.ت خوبی؟
-چیشده؟
-چرا یهو وایسادی؟
ا.ت: هاا؟؟(گیج و منگ)
-هیچی فقط داشتم فکر میکردم!
هیونجین: به چی فکر میکردی؟(با یه لحن کنجکاو و بازیگوشانه)
ا.ت: اوپا!
هیونجین: بله؟
ا.ت: میشه من خواهر کوچیکترت باشم؟
هیونجین با شنیدن این درخواست از تو اول یکم شوک شد..
توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت..!
بهرحال هیونجین از همون چندماه پیش که به گروهشون ملحق شدی احساسی بیشتر از یه خواهرت بهت داشت ولی خب تا الان چیزی بهت نگفته بود تا مبادا تورو اذیت کنه!
یه لبخند کوچیکی زد و بعد با یه لحن اروم و برادرانه جوابت رو داد..
هیونجین: مگه میشه که نخوام؟
-تو مکنهی مایی حالا چی میشه که خواهرم هم باشی؟
ا.ت: پس یعنی تو مشکلی نداری؟
هیونجین: معلومه که ندارم خانم کوچولو!
ا.ت: پس هیونجین اوپا از این به بعد داداش بزرگتر منه!
هیونجین: و تو هم از این بعد خواهر کوچیکتر منی!
-حالا آبجی کوچیکه نمیخوای ادامه نقاشیتو بکشی؟
-یا شایدم گیر کردی و نمیتونی!🙄
ا.ت: نخیرم گیر نکردم گفتم که من فقط داشتم فکر میکردم الان ادامشم میکشم!
هیونجین: باشهع🙄
-تو نقاشیتو بکش که بعدش باهم بریم بیرون و خوراکی بخوریم!
ا.ت: بریم بیرون؟
هیونجین: بله بریم بیرون!
-تو دلت نمیخاد با داداشت بری بیرون و خوراکی بخوری؟
ا.ت: چرا چرا خیلی دلم میخواد😁
هیونجین: « اگه میدونستی من چقد بیشتر از یه خواهر دوست دارم هیچ وقت همچین چیزی رو ازم نمیخواستی!»(افکار هیونجین)
تو هیچ وقت اضافی نبودی!
هیونجین/ا.ت
P:1
ویو نویسنده
تو عضو نهم اسکیز بودی و خب از مکنه هم کوچیک تر بودی برای همین همه اعضا مثل برادر های بزرگترت ازت مراقبت میکردن..
امروز خوابگاه خالی تر از بقیه روزا بود چون چان رفته بود ایتالیا برای ایونت، لینو و چانگبین و فلیکس رفته بودن خرید و سونگمین و جونگین هم رفته بودن قدم بزنن این وسط فقط هان میموند که البته تو اتاقش بود ولی نه برای کار ایشون خوابیدن بودن!😑🥹
آها راستی هیونجین هم تو اتاقش بود داشت یسری کارای مربوط به آلبوم رو انجام میداد..!
تو حوصلت سر رفته و نمیدونستی چیکار کنی، اول گفتی یکم میخوابی ولی خب خوابت نبرد تصمیم گرفتی بری و یکم تو گوشی گشت بزنی..
رو مبل دراز کشیده بودی و گوشیت هم دستت گرفته بودی که یهو با پستی که دیدی یه فکری به سرت زد برای همین سریع بلند شدی و رفتی تو اتاقت و وسایل نقاشیت رو برداشتی و به سمت اتاق هیونجین رفتی..!
تو دختر هنرمندی بودی، معمولا کارای هنری زیاد انجام میدادی و استعدادش رو داشتی و خب از این استعداد تو کمک کردن به اعضا هم استفاده میکردی!
زمانی که به اتاق هیونجین رسیدی آروم به در ضربه زدی و بعد از اینکه صدای آروم هیونجین که گفت بیا تو رو شنیدی در رو باز کردی و رفتی داخل..
هیونجین: اوه ا.ت توعی؟
-چیشده که اومدی اینجا؟
-اتفاقی افتاده؟
ا.ت: نه من فقط یکم حوصلم سر رفته بودی برای همین تصمیم گرفتم نقاشی بکشم ولی خب چون تنها بودم گفتم بیام اینجا و کنار تو نقاشی کنم اجازه هست اینجا بمونم؟
هیونجین: آره حتما بیا اینجا بشین
(به صندلی که در فاصله کمی ازش قرار داشت اشاره کرد)
تو آروم قدم برداشتی سمتش و رو صندلی نشستی..
وسایلت زیاد نبود برای همین زیاد هم جا نمیگرفت، تو فقط یه دفتر برداشته بودی با چندتا مداد..
اونا رو گذاشتی رو میز و بعد از چک کردن اینکه همچی رو با خودت آوردی دفترت رو باز کردی، مدادت رو دستت گرفتی و شروع کردی به کشیدن طرحی که همین چند دقیقه پیش پیدا کرده بودی!
هیونجین هم مشغول انجام کارای خودش بود ولی هر از گاهی نگاهی به تو و نقاشی که داشتی میکشیدی میکرد..
یکم که گذشت فقط مداد رو دستت گرفته بودی و به صحفه سفید کاغذ که حالا با خط های منظمی رنگی شده بود نگاه کردی..
هیونجین برای لحظهای نگاهش افتاد روی تو و وقتی دید که اونجوری تو فکر فرو رفتی صدات کرد..
هیونجین: ا.ت خوبی؟
-چیشده؟
-چرا یهو وایسادی؟
ا.ت: هاا؟؟(گیج و منگ)
-هیچی فقط داشتم فکر میکردم!
هیونجین: به چی فکر میکردی؟(با یه لحن کنجکاو و بازیگوشانه)
ا.ت: اوپا!
هیونجین: بله؟
ا.ت: میشه من خواهر کوچیکترت باشم؟
هیونجین با شنیدن این درخواست از تو اول یکم شوک شد..
توقع شنیدن همچین چیزی رو نداشت..!
بهرحال هیونجین از همون چندماه پیش که به گروهشون ملحق شدی احساسی بیشتر از یه خواهرت بهت داشت ولی خب تا الان چیزی بهت نگفته بود تا مبادا تورو اذیت کنه!
یه لبخند کوچیکی زد و بعد با یه لحن اروم و برادرانه جوابت رو داد..
هیونجین: مگه میشه که نخوام؟
-تو مکنهی مایی حالا چی میشه که خواهرم هم باشی؟
ا.ت: پس یعنی تو مشکلی نداری؟
هیونجین: معلومه که ندارم خانم کوچولو!
ا.ت: پس هیونجین اوپا از این به بعد داداش بزرگتر منه!
هیونجین: و تو هم از این بعد خواهر کوچیکتر منی!
-حالا آبجی کوچیکه نمیخوای ادامه نقاشیتو بکشی؟
-یا شایدم گیر کردی و نمیتونی!🙄
ا.ت: نخیرم گیر نکردم گفتم که من فقط داشتم فکر میکردم الان ادامشم میکشم!
هیونجین: باشهع🙄
-تو نقاشیتو بکش که بعدش باهم بریم بیرون و خوراکی بخوریم!
ا.ت: بریم بیرون؟
هیونجین: بله بریم بیرون!
-تو دلت نمیخاد با داداشت بری بیرون و خوراکی بخوری؟
ا.ت: چرا چرا خیلی دلم میخواد😁
هیونجین: « اگه میدونستی من چقد بیشتر از یه خواهر دوست دارم هیچ وقت همچین چیزی رو ازم نمیخواستی!»(افکار هیونجین)
- ۱۳۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط