خسرو شکیبایی ی حکایت خیلی قشنگیو تعریف میکنه ک میگه

خسرو شکیبایی ی حکایت خیلی قشنگیو تعریف میکنه ک میگه :
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه.
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید.
دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم...
#تکس
فالو!
دیدگاه ها (۰)

𝗜𝗿𝗿𝗶𝗽𝗲𝘁𝗶𝗯𝗶𝗹𝗲یعنی کسی که هر چقدر زمان بگذره بازم واست تکراری ...

اگه بهت ساعتِ دارو و قرصاتو یادآوری میکنه،اگه وسط روز پیام م...

.اگه واقعا بخوادت♡نه میره...ن میزاره بریاگه عیب از خودش باشه...

به شکل باور نکردنی ای دوستت دارم. من دلم میخواد اینقدر دوستت...

تا اونجا سوسک دیدم من از سوسک خیلی میترسم و مثل دیوونه ها رو...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ¹⁰..داهی : برادرش بلافاصله مرد چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط