خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۱۵
دارم کم کم به گوه خوردن میوفتم که از سئول تا نیویورک این همه راه اومدم!
کوک: خب پیش اونوو جونت میموندی!
+با من درمورده اون متجاوز حرف نزن!!!
ته: چی؟ متجاوز؟ چیکار کرده مگه؟
کوک: هیچی ته! نمیدونی این مشکل داره؟! تو بحر قضیه نرو!
+یعنی ما هربار با این موضوع سره شماها داستان داریم! اینقدر که شما رو منه سفیدبرفی غیرت دارید لیلی به مجنون نداشت!
جیم: اونا کین؟
+یه کسایی مثه همین رومئو و ژولیت!
جیم: آهاا!
ته: انگار خیلی خوشت میاد با هر جنس مخالفی ارتباط برقرار کنی وانیا جان!
+خب من الان تو اوج جوانیم! به محبت و توجه نیاز دارم..
شوگا: میخوای الان بریم تو اتاق تا صبح بهت محبت کنم؟
+اههههههه! میدونستین اینکارهایی که شماها همیشه با من میکنین تو دین خودم گناهه؟؟
نامجون: یعنی پوشیدن همچین لباسی جلوی ما ۷ تا پسر گناه نیست؟!
به لباسم یه نگاهی انداختم. آاه! خب ... عاممم یک اعتراف اوچولو، من هیچوقت جلو اعضا لباس پوشیده نمیپوشم! خب راحتم دیگه! البته اونا هم به چشم خواهری نگام میکنن (آره جون عمهام! چهارده جفت چشمه شهوتی!!!!) خب لباس بازه س ک س ی که نمیپوشم! یه تاپ و شلوارک سادهاس دیگه! راستی این لباسی هم که الان پوشیدم روش طرح میکی موس داره.. جوون من میکی موس دوست!
+نگاه یه حرفایی میرنین فردا با چادر ملی و مقنعه بشینم جلوتونااا!
جیم: خخخ! شوخی میکنیم عزیزم راحت باش!
+ایششش...
جین: میگم آقا جو رو عوض کنیم! وانی؟
+هاان؟
جین: من اینجا از همه بزرگترما! هان چیه؟
+باشع! جانم نفسم؟
ته: هِی هِی! منه غول که اینجا نشستم یه بارم که شده بهم نگفتی نفسم!
+برو بینیم باو! همتون یه مشت حسودید! باهام خوب رفتار کنین تا قربون صدقهتون برم! یه راست جلوم وایسادن بهم میگن روانی! همین خوبه نه! همینجور پیش بره فردا بهم بیماره اختلال دار روانیه سندرومِ آرمیه بیقرار هم میگین!
کوک: آرمیه بی قرار دیگه چیه؟😂
+یک بیماری رایج در تمام آرمیهای جهان!
هوپ: راستی وانی! تاحالا برامون تعریف نکردی چجوری آرمی شدیا!
شوگا: آره تعریف کن یکم بهت بخندیم
جین: منه آدم میخواستم اینجا یک جوک بگم مثلا!
نامجون: ولشون کن سوکجینم! بعدا به خودم بگو..
جین: لیاقت که ندارن!
+خب حالا باشع! حدوده شانزده سالهام بود، کودکی بودم با جفت چشمانِ درشت آبی!
کوک: شونزده سالت بود کودک بودی؟!
ته: تو کِی چشمات آبی بود ما کور بودیم نمیدیدیم؟!
+اِههههه! مثلا دارم داستان تعریف میکنمهااا! وسطش نپرید
شوگا: بیخیال بابا! این داستان نشد.. من میرم کپ مرگمو میذارم!
هوپ: آره منم خوابم میاد.. امشب تمرین رقصمون سنگین بود..
ته: جم کنید بریم اتاقامون!
+واا پس داستان من چی؟؟؟ اعضااا؟ بنگتن؟ اههههه! واقعا که
....
.
.
.
.
.
.
دارم کم کم به گوه خوردن میوفتم که از سئول تا نیویورک این همه راه اومدم!
کوک: خب پیش اونوو جونت میموندی!
+با من درمورده اون متجاوز حرف نزن!!!
ته: چی؟ متجاوز؟ چیکار کرده مگه؟
کوک: هیچی ته! نمیدونی این مشکل داره؟! تو بحر قضیه نرو!
+یعنی ما هربار با این موضوع سره شماها داستان داریم! اینقدر که شما رو منه سفیدبرفی غیرت دارید لیلی به مجنون نداشت!
جیم: اونا کین؟
+یه کسایی مثه همین رومئو و ژولیت!
جیم: آهاا!
ته: انگار خیلی خوشت میاد با هر جنس مخالفی ارتباط برقرار کنی وانیا جان!
+خب من الان تو اوج جوانیم! به محبت و توجه نیاز دارم..
شوگا: میخوای الان بریم تو اتاق تا صبح بهت محبت کنم؟
+اههههههه! میدونستین اینکارهایی که شماها همیشه با من میکنین تو دین خودم گناهه؟؟
نامجون: یعنی پوشیدن همچین لباسی جلوی ما ۷ تا پسر گناه نیست؟!
به لباسم یه نگاهی انداختم. آاه! خب ... عاممم یک اعتراف اوچولو، من هیچوقت جلو اعضا لباس پوشیده نمیپوشم! خب راحتم دیگه! البته اونا هم به چشم خواهری نگام میکنن (آره جون عمهام! چهارده جفت چشمه شهوتی!!!!) خب لباس بازه س ک س ی که نمیپوشم! یه تاپ و شلوارک سادهاس دیگه! راستی این لباسی هم که الان پوشیدم روش طرح میکی موس داره.. جوون من میکی موس دوست!
+نگاه یه حرفایی میرنین فردا با چادر ملی و مقنعه بشینم جلوتونااا!
جیم: خخخ! شوخی میکنیم عزیزم راحت باش!
+ایششش...
جین: میگم آقا جو رو عوض کنیم! وانی؟
+هاان؟
جین: من اینجا از همه بزرگترما! هان چیه؟
+باشع! جانم نفسم؟
ته: هِی هِی! منه غول که اینجا نشستم یه بارم که شده بهم نگفتی نفسم!
+برو بینیم باو! همتون یه مشت حسودید! باهام خوب رفتار کنین تا قربون صدقهتون برم! یه راست جلوم وایسادن بهم میگن روانی! همین خوبه نه! همینجور پیش بره فردا بهم بیماره اختلال دار روانیه سندرومِ آرمیه بیقرار هم میگین!
کوک: آرمیه بی قرار دیگه چیه؟😂
+یک بیماری رایج در تمام آرمیهای جهان!
هوپ: راستی وانی! تاحالا برامون تعریف نکردی چجوری آرمی شدیا!
شوگا: آره تعریف کن یکم بهت بخندیم
جین: منه آدم میخواستم اینجا یک جوک بگم مثلا!
نامجون: ولشون کن سوکجینم! بعدا به خودم بگو..
جین: لیاقت که ندارن!
+خب حالا باشع! حدوده شانزده سالهام بود، کودکی بودم با جفت چشمانِ درشت آبی!
کوک: شونزده سالت بود کودک بودی؟!
ته: تو کِی چشمات آبی بود ما کور بودیم نمیدیدیم؟!
+اِههههه! مثلا دارم داستان تعریف میکنمهااا! وسطش نپرید
شوگا: بیخیال بابا! این داستان نشد.. من میرم کپ مرگمو میذارم!
هوپ: آره منم خوابم میاد.. امشب تمرین رقصمون سنگین بود..
ته: جم کنید بریم اتاقامون!
+واا پس داستان من چی؟؟؟ اعضااا؟ بنگتن؟ اههههه! واقعا که
....
.
.
.
.
.
.
- ۱۵.۹k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط