{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آی خدای مناین دیگه چه کوفتیه

آی خدای من....این دیگه چه کوفتیه .
دارم سکته میکنم نه...این سکتس . وای نه من هنوز آرزوووو دارم .
احساس می کنم دارم خفمه میشم .
توی این یکسال آیکو شده بود تنها دوستم .... تنها کسی که باهام خوب بود ولی الان....الانه که بمیرم .
بعد این گفت و گوی مسخره همه داخل شک بودن ...سکوت همه جارو گرفته بود .
از تالار اومدم بیرون و داشتم داخل راه رو ها میدویدم که برم بیرون ولی یهو به یکی بر خوردم و نزدیک بود بیفتم ولی اون شخص دستم رو گرفت . سر پاها ایستادم و خواستم عذر خواهی کنم که بازم همون مرده داخل خوابم رو دیدم .
(علامت را+....علامت ایوکی_)
+اوه ...عزیزم،تو اینجایی . همه جارو دنبالت گشتم . وای وای وای نگاه کن ....معذرت میخوام عشقم برات یه لباس نو میخرم . فکر کنم اینجاها یه لباس فروشی بود .
_ داری چی میگی واس...

یهو محکم کشیدم داخل بغلش و دهنشو برد نزدیک گوشم و زمزمه کرد:
+وانمود کن نامزدمی و من رو گم کرده بودی الان هم که پیدا کردی لباست رو با نوشیدنیم خراب کردم و از دستم عصبانی ....اگه این کار رو نکنی هر دوتامون توی دردسر میوفتیم

و ازم جدا شد

+وای نگاه اخماش . گفتم که برات یکی نوش رو میخرم ....حالا بخند .

دوباره بغلم کرد و آروم گفت:

+زود باش...ناز کن ،ادا در بیار که مثلا باهام قهری ،هلم بده عقب ....بجنب وگرنه هردوتامون به باد فنا میریم.

کاری که گفت رو کردم و هلش دادم عقب . یه نگاه به لباسم کرد که به لطف نوشیدنی اقا از رنگ سفید به رنگ گل ارغوان در اومده بود....وای مامان منو میکشه . یادگار مامان بزرگم بود .
وای الانه که واقعا ایست قلبی کنم .
اون از بابا و آیکو ...این که از این ...عجب روز عالی . دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و بله منفجر شدم :
_ای احمق نگا چه بلایی سر لباس عزیز و مامانیم آوردی . اینو خیلی دوست داشتم ...وای خدا .
اشک ها روی گونه هام سرازیر شدن و هق هقم بلند شد . درست الان اتفاق خاصی نیوفتاد ولی این فقط یه لباسه ولی خراب شدنش کافی بود که من برای تمام درد های زندگی کوفتیم گریه کنم .
سرمو گرفتم بالا و به مرده نگاه کردم . قیافعه متعجبش خیلی با نمک بود ...ولی یهو اون تعجبش از بین رفت و جاش رو داد به یه پوزخند از خودراضی و دختر کش .
+هی بیبی ،من که گفتم برات یه نوش رو میگیرم ....برای اینکه ولت کردم هم معذرت میخوام . اینجا خیلی بزرگه .

اشک هامو پاک کرد . دستشو پس زدم و روم رو کرد اون ور .
خوذش گفت ادا دربیارم . نگفت؟
+اوه دارلینگ . نمیدونی وقتی که عصبانی هستی چقدر با مزه میشی .

بعد چونم رو گرفت و صورت رو چرخوند طرف خودش . لباش رو گذاشت رو لبام و بوسیدم . ازم جدا شد و دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوندم بیرون .
+خیلی خوب نقش بازی میکنی . انتظار نداشتم .
_ حالا چرا جونمون تو خطر بود؟

+چی ،مگه ما جونمون تو خطر بود ....راستی تاحالا کسی بهت گفته چقدر خوشمزن ؟
و انگشت اشارشو کشید رو لباش .
+اوه من دیگه باید برم ....خداحافظ ایوکی چان .
و رفت . منم رسیدم خونه لباس هام رو عوض کردم و خودم رو انداختم رو تخت .

_هعی مردیکه عوضی اسکلم کرده بود....ای کثافتتتت .
آیکو ....خدای من باورم نمیشه .
نشستم و این روز رو مرور کردم .
اولش که رفتم توی مهمونی و از بابا حرف های عجیبی شنیدم . بعد داخل دستشویی پشت سرم بد میگفتن . بعدش با ماکوتو مواجه شدم که اونم عجیب رفتار کرد . بعدش سر شام دست آیکو رو شد و من تا مرز سکته رفتم .
بعدش از تالار اومدم بیرون و با یه مرد عوضی و جذاب رو به رو شدم و اونم لباسم رو خراب کرد . بعدش اون مرد بهم گفت نقش بازی کنم . بعدش نقش بازی کرد و اون مرد برای اینکه ضایع نباشه منو بوسید . بعدش که از مجتمع....صبر کن چی؟ اون مرد منو بوسید .
از شدت خجالت و عصبانیت یهو از جا بلند شدم .
_ اون مردک عوضی منو بوسیدددد....اون عوضی . اول لباسم رو خراب کرد بعد گولم زد و بعد منو بوسیدد....خدایااا
______________________________________
این فینگر ها دیگه فینگر نمیشن😔
انگچتانمممم😭
خب مرسی که خوندیش عسیسم . لطفا اون لایک رو بزن داری خیلی پر رو میشی اینو میخونی و لایک نمی کنی حواسم بهت هست😠
دیدگاه ها (۲)

چطور جرعت میکنی رو مغزم راه بری کفاثت 🤨😂

بابا گفت:سلام خوبی؟....خیلی وقت بود که ندیده بودمت . تقریبا ...

فیک : Mafia Jungkook پارت : ۶ ویو ویولت : جونگکوک از اتاق رف...

ویوی ایوکی:نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط