{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲۵
چند دقیقه ای در سکوت گذشت که کشتی ایستاد. به جزیره رسیده بودیم. همگی پیاده شدیم و به سمت هتلی که نزدیک ساحل بود پیاده حرکت کردیم من و دازای پشت سر بقیه راه می‌رفتیم
چویا: حس خیلی خوبیه ، شب باشه و هوا خنک و پیاده روی کنی
دازای: آره



دست همو گرفتیم و آروم قدم زدیم. چون توی زمستون اومدیم هوا سرد بود. لباس گرمی نپوشیده بودم و داشتم میلرزیدم ، که گرمی چیزی حس کردم . دازای بود که لباس گرمش رو انداخت روی شونه هام
دازای: بپوشش گرم بشی
چویا: ولی خودت چی؟
دازای: من مشکلی ندارم ، زیاد سرد نیست
لباس رو پوشیدم . بوی دازای رو میداد و آرامش بخش. به هتل رسیدیم ، بعد اینکه معلم مون کاراهای لازم رو انجام داد و تقسیم بندی مون کرد و به هر کدوم کلید یک اتاق رو داد. منو دازای و دوتا از پسر های کلاس توی یک اتاق بودیم. تخت منو دازای کنار هم بود. بقیه خسته بودن و ساعت یازده بود پس خوابیدن ، منم که توی اتوبوس خوابیده بودم تصمیم گرفتم توی گوشیم فیلم ببینم و بعد بخوابم.
خسته گوشی رو خاموش کردم. خواستم بخوابم که نگاهم به دازای افتاد ، توی خواب خیلی کاوایی بود . همینطور که به صورت دازای نگاه میکردم کم کم چشمام گرم شد و سیاهی....
دیدگاه ها (۸)

قهوه تلخپارت ۲۴ویو چویادازای: چویا ، بیدار شو ، چویاچشمام رو...

دیر گزاشتم ببشید🙃

سال های ماندنپارت سهویو چویااز حرص افتادم دنبالش و اونم فرار...

Soukoku

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط