{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲۴

ویو چویا
دازای: چویا ، بیدار شو ، چویا
چشمام رو باز کردم که صورت دازای رو دیدم. خیلی وقت بود اینقدر راحت نخوابیده بودم.
چویا:چیشده؟
دازای: رسیدیم ، الان باید سوار کشتی بشیم تا بریم جزیره
چویا: ببخشید کل راه رو روی پاهات خوابیدم، حتما اذیت شدی
دازای: نه اذیت نشدم ، بیا بریم بقیه منتظرن
از اتوبوس پیاده شدیم ، چمدون هارو برداشتیم و بعد از چک کردن همه چیز و حضور و غیاب دوباره سوار کشتی شدیم.



باد آروم می‌وزید. به دریا سیاه خیره شدم.خیلی وقت بود که به همچین مسافرت یا اردو نرفته بودم . دلیلی براش نداشتم ولی ایندفعه دازای هست .اون بهم آرامش میده و همیشه کنارمه، امیدوارم در آینده هم کنار هم باشیم
دازای: چویااا(با داد)
چویا: آخ گوشم چرا داد میزنی ؟
دازای: چند بار صدات زدم ولی جواب ندادی
چویا: ببخشید حواسم نبود ، چیکار داشتی؟
دازای: هیچی چند دقیقه ای خبری ازت نبود میخواستم ببینم کجا رفتی
چویا: آها
دازای: به چی فکر میکردی؟
چویا: به اینکه خیلی وقت بود که مسافرت نرفتم ، چون علاقه ای یا دلیلی نداشتم ولی ایندفعه تو بودی و بخاطر همین من اومدم و تا الان که همه چیز خوب و آروم بود
دازای: منم چیزی یادم نیست ولی الان که با تو هستم باعث خوشحالیم هست و بهم گوش میگذره
چویا: خوبه
دیدگاه ها (۰)

قهوه تلخپارت ۲۵چند دقیقه ای در سکوت گذشت که کشتی ایستاد. به ...

دیر گزاشتم ببشید🙃

Soukoku

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

قهوه تلخ 😼🎀پارت 6ویو دازای خیلی خستمممم . ولی بلاخره بابام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط