{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به انگشت نخی خواهم بست

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی......
دیدگاه ها (۳)

خدایا..!قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست...

چه زیبا میشد این دنیا اگر شاه و گدا کم بود ...

دلت را بتڪاטּ...اشتباهاتت وقتی ا؋ـتاد روی زمیـטּ...بگذار هما...

. خندیدن یک نیایش است...!!!اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،آموخت...

#دوستت_دارم و دانم که تویی دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده‌ا...

..تو پاییز بودی؛ سرد اما دلنشین، از همان‌هایی که آدمی را مشت...

هالی : اره نانسی بنظر میرسه امروز یه دختر به اسم دمو اومد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط