ک ناریو 𝒃𝒂𝒄𝒉𝒊𝒓𝒂×𝒊𝒔𝒂𝒈𝒊
ک ناریو 𝒃𝒂𝒄𝒉𝒊𝒓𝒂×𝒊𝒔𝒂𝒈𝒊
عامل بیکاری من پارت ⓟ²⁸
آین سـنآریو؟ 𝑝𝑎𝑟𝑡¹
اگه ریدم ک میرینم ببخشید دیه
+واستا من از کی تاحالا سناریو درخاستی قبول میکنم؟؟؟؟؟+
ی شب عادی ت بلولاک بچه ها باهم شوخی و بازی میکردن ایساگی خسته شد رفت سر جاش ک بخابه بالشتو بغل کردو رفت ت دنیای خاب.
تو همین وضعیت باچیرا داشت رو ناگی کرم میریخت
☆باچیرا: ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی تنبلی نکننننن بیا بریم موها رئو کوتاه کنیم
(رئو موهاش کوتاهه بچمو اذیت نکن🗿)
☆ناگی: حال ندارممممم برو رو ایساگی کرم بریز رئو گناه داره.
☆باچیرا: اههه فکر بدی هم نیست *لبخند شیطانی میزند* چ کرمی بشه
☆ناگی: اوه اوه معلومه قراره سکته کنه خدا نجاتش بده
☆باچیرا: همینطورههههههههه
یکم بعد باچیرا دستاشو با یخ سردِ سرد میکنه و میره ت اتاق ایساگی
☆باچیرا:*دستاشو میبره زیر لباس ایساگی و بلند داد میزنه* باختییییییییییییییی
☆ایساگی با تعجب از خاب میپره و داد میزنه: یا خدااااااااااااا چیه چی شده چ خبرعههههه
☆باچیرا: باختیییییی قرار بود ببری
☆ایساگی: ها؟ چیو ببرم اصن چی شده. هوف ی لحظه سکته زدم
دراز میکشه و دستشو ب صورتش میگیره و میگه: هوف ی لحظه فک کردم گند بزرگی بالا اوردم.
☆باچیرا: ن بابا مگه میشههههه
*سرشو میذاره رو سینه ایساگی و چشاشو میبنده*
ت خیلی خوبی وقتی کنارتم هیچ حس تنهایی نمیکنم
*مود کرم ریزی باچیرا خابیده ولی دستشو میبره زیر لباس ایساگیو بدنشو نوازش میکنه *
ایساگی ک سرخ سرخ شده بهش میگه: باچیرا. میشه الان کرم نریزی؟
باچیرا: چ کرمی؟*مجدد لبخند شیطانی*بیخیال بابا لبتو بده
ایساگی: چی؟ باچیرا چی داری میگی منظورت چی-
حرفش کامل تموم نشده بود ک باچیرا محکم لبش رو بوسید . ایساگی سرخ شده بود و نمیدونست چیکار کنه و فقد شل کرد و باچیرا با حس عشق و شیطونی شروع میکنه ب مکیدن لبش و ایساگی کم کم از خجالت در امدو دستاشو دور باچیرا حلقه کرد
وقتی لب گرفتن باچیرا تموم شد ایساگی گفت: انتظار نداشتم انقد کرم داشته باشی ولی عالی بود
*سرشو وارد گردن باچیرا کردو شروع کرد ب بوسیدن گردنش*
هردو قرمز بودن و خوشحال انگار شهوت و عشق قاطی شده بودن بدن باچیرا قفل کرده بود و ایساگی با ارامش از مزه باچیرا لذت میبرد ولی همچنان خجالت کشیده بود
ده دقیقه گذشت
باچیرا ب خودش امد و سعی کرد ایساگی هل بده ولی ایساگی باچیرا انداخت زیر خودش و دست برد زیر شلوارش
☆ایساگی: شیطون کوچولو فک نمیکردم بدت بیاد
باسن باچیرا ت مشتش گرفت و کمی فشار داد داشت نزدیک صورتش میشد نفساشون ب صورت هم میخورد باچیرا سرخ بود ولی انگار خوشش میومد بدنش خیلی داغ بود. گرچه ایساگی قرمز قرمز بود خجالت میکشید ولی دیگه نمیتونست جلو خودش رو بگیره
پایان پارت ¹
گشادیم میایه بقیش هفته بعد
عامل بیکاری من پارت ⓟ²⁸
آین سـنآریو؟ 𝑝𝑎𝑟𝑡¹
اگه ریدم ک میرینم ببخشید دیه
+واستا من از کی تاحالا سناریو درخاستی قبول میکنم؟؟؟؟؟+
ی شب عادی ت بلولاک بچه ها باهم شوخی و بازی میکردن ایساگی خسته شد رفت سر جاش ک بخابه بالشتو بغل کردو رفت ت دنیای خاب.
تو همین وضعیت باچیرا داشت رو ناگی کرم میریخت
☆باچیرا: ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی ناگی تنبلی نکننننن بیا بریم موها رئو کوتاه کنیم
(رئو موهاش کوتاهه بچمو اذیت نکن🗿)
☆ناگی: حال ندارممممم برو رو ایساگی کرم بریز رئو گناه داره.
☆باچیرا: اههه فکر بدی هم نیست *لبخند شیطانی میزند* چ کرمی بشه
☆ناگی: اوه اوه معلومه قراره سکته کنه خدا نجاتش بده
☆باچیرا: همینطورههههههههه
یکم بعد باچیرا دستاشو با یخ سردِ سرد میکنه و میره ت اتاق ایساگی
☆باچیرا:*دستاشو میبره زیر لباس ایساگی و بلند داد میزنه* باختییییییییییییییی
☆ایساگی با تعجب از خاب میپره و داد میزنه: یا خدااااااااااااا چیه چی شده چ خبرعههههه
☆باچیرا: باختیییییی قرار بود ببری
☆ایساگی: ها؟ چیو ببرم اصن چی شده. هوف ی لحظه سکته زدم
دراز میکشه و دستشو ب صورتش میگیره و میگه: هوف ی لحظه فک کردم گند بزرگی بالا اوردم.
☆باچیرا: ن بابا مگه میشههههه
*سرشو میذاره رو سینه ایساگی و چشاشو میبنده*
ت خیلی خوبی وقتی کنارتم هیچ حس تنهایی نمیکنم
*مود کرم ریزی باچیرا خابیده ولی دستشو میبره زیر لباس ایساگیو بدنشو نوازش میکنه *
ایساگی ک سرخ سرخ شده بهش میگه: باچیرا. میشه الان کرم نریزی؟
باچیرا: چ کرمی؟*مجدد لبخند شیطانی*بیخیال بابا لبتو بده
ایساگی: چی؟ باچیرا چی داری میگی منظورت چی-
حرفش کامل تموم نشده بود ک باچیرا محکم لبش رو بوسید . ایساگی سرخ شده بود و نمیدونست چیکار کنه و فقد شل کرد و باچیرا با حس عشق و شیطونی شروع میکنه ب مکیدن لبش و ایساگی کم کم از خجالت در امدو دستاشو دور باچیرا حلقه کرد
وقتی لب گرفتن باچیرا تموم شد ایساگی گفت: انتظار نداشتم انقد کرم داشته باشی ولی عالی بود
*سرشو وارد گردن باچیرا کردو شروع کرد ب بوسیدن گردنش*
هردو قرمز بودن و خوشحال انگار شهوت و عشق قاطی شده بودن بدن باچیرا قفل کرده بود و ایساگی با ارامش از مزه باچیرا لذت میبرد ولی همچنان خجالت کشیده بود
ده دقیقه گذشت
باچیرا ب خودش امد و سعی کرد ایساگی هل بده ولی ایساگی باچیرا انداخت زیر خودش و دست برد زیر شلوارش
☆ایساگی: شیطون کوچولو فک نمیکردم بدت بیاد
باسن باچیرا ت مشتش گرفت و کمی فشار داد داشت نزدیک صورتش میشد نفساشون ب صورت هم میخورد باچیرا سرخ بود ولی انگار خوشش میومد بدنش خیلی داغ بود. گرچه ایساگی قرمز قرمز بود خجالت میکشید ولی دیگه نمیتونست جلو خودش رو بگیره
پایان پارت ¹
گشادیم میایه بقیش هفته بعد
- ۴۳۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط