حاج اسماعیل دولابی رحمه الله علیه
حاج اسماعیل دولابی رحمه الله علیه
می گن پسری تو خونه خیلی شلوغ کاری میکرد، و همه چی رو بهم میریخت ،
وقتی بابا اومد مادرش شکایت اونو به باباش کرد
اون که هم خسته بود و ناراحتی بیرون رو هم داشت،کمربند رو برداشت.
پسره دید مثل اینکه اوضاع خیلی بی ریخته ،همه درها هم که بسته است،هیچ راه فراری نداره.
وقتی باباش کمربند رو بالا برد پسر فکر کرد کجا فرار کنه؟!راه فراری نداره...!
خودشو به سینه باباش چسبوند شلاق هم تو دست باباش شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی ریخته به سمت خدا فرار کنید(و فرو الی الله من الله)
هرکجا دیدید راه فراری نیست راه فرار به سوی خداست
می گن پسری تو خونه خیلی شلوغ کاری میکرد، و همه چی رو بهم میریخت ،
وقتی بابا اومد مادرش شکایت اونو به باباش کرد
اون که هم خسته بود و ناراحتی بیرون رو هم داشت،کمربند رو برداشت.
پسره دید مثل اینکه اوضاع خیلی بی ریخته ،همه درها هم که بسته است،هیچ راه فراری نداره.
وقتی باباش کمربند رو بالا برد پسر فکر کرد کجا فرار کنه؟!راه فراری نداره...!
خودشو به سینه باباش چسبوند شلاق هم تو دست باباش شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی ریخته به سمت خدا فرار کنید(و فرو الی الله من الله)
هرکجا دیدید راه فراری نیست راه فرار به سوی خداست
- ۲.۶k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط