──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸²
رزا سر تکون داد و گفت:اون کای بود
برای چند ثانیه مغزم واقعاً هنگ کرد.
+کای؟!
رزا دوباره با عجله گفت:آرومتر!
بعد نزدیک اومد و با نگرانی نگاهم کرد.
_بعد از اینکه چند بار بهت زنگ زدیم و جواب ندادی،فهمیدیم یه اتفاقی افتاده..تازه توی مهمونی باخبر شدیم با جونگکوک نامزد کردی..
نفسمو کلافه دادم بیرون و نگاهمو ازش گرفتم.
لبخندش محو شد.
_رینا..حالت خوبه؟
کوتاه جواب دادم:نه..
چشمهای رزا پر از نگرانی شد.
_چی شده؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد همهچیزو براش تعریف کردم.
از اینکه جونگکوک هویتم رو فهمیده بود..
از اینکه گوشیم دیگه دست خودم نبود..
از اینکه اون ازدواج فقط از سر اجبار بود.
در آخر نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:مراسم ازدواج یه هفته دیگهست
رزا با شنیدن این جمله،چشمهاش گرد شد.
_یه هفته؟!
سریع دستشو روی دهنش گذاشت.
بعد خیلی جدی گفت:پس باید یه راه پیدا کنیم
سرمو تکون دادم و گفتم:تو و کای باید یهجوری وارد عمارت بشین..نقشهشو باید کای بکشه
رزا لبخند بامزهای زد و گفت:عالیه..من عاشق مأموریتم
بعد برای لحظهای مکث کرد و گفت:اما یه چیزو نمیفهمم..
+چی؟
_چرا وقتی دارم درباره بیرون بردنت حرف میزنم،قیافت این شکلی میشه؟
خشکم زد.
پرسیدم:چه شکلی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:انگار یکی داره به زور از خونهت بیرونت میکنه
چیزی نگفتم.
چون خودم هم جوابش رو میدونستم.
انگار قلبم..از فکر برگشتن به زندگی قبلیم خوشحال نمیشد.
انگار چیزی درونم به این عمارت گره خورده بود.
شاید به همون سکوت های آزار دهنده..
به دوهیون...
و به تمام چیزهایی که قرار بود فقط بخشی از یه مأموریت باشن..
رزا آهسته دستمو گرفت و گفت:رینا؟..
نفسمو کلافه دادم بیرون و برخلاف خواسته قلبم گفتم:من خوبم..فقط میخوام هرچی زودتر از اون عمارت نفرین شده خلاص بشم
رزا چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار حرفم رو باور نکرده بود.
اما چیزی نگفت.
لبخند کوچیکی زد و به سمت در رفت.
_تو اول برو..منم چند دقیقه دیگه میام
سرمو تکون دادم.
قبل از اینکه درو باز کنم،برای آخرین بار نگاهش کردم.
همون لبخند بامزه هنوز روی صورتش بود..
آروم از دستشویی بیرون اومدم و درو پشت سرم بستم.
چند قدم برداشته بودم که متوجه کسایی که کنار جونگکوک وایساده بودن شدم..
مینهیوک همراه تهیونگ و دوهیون..
نگاهم ناخودآگاه دنبال نفر چهارم گشت.
جیان نبود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁸²
رزا سر تکون داد و گفت:اون کای بود
برای چند ثانیه مغزم واقعاً هنگ کرد.
+کای؟!
رزا دوباره با عجله گفت:آرومتر!
بعد نزدیک اومد و با نگرانی نگاهم کرد.
_بعد از اینکه چند بار بهت زنگ زدیم و جواب ندادی،فهمیدیم یه اتفاقی افتاده..تازه توی مهمونی باخبر شدیم با جونگکوک نامزد کردی..
نفسمو کلافه دادم بیرون و نگاهمو ازش گرفتم.
لبخندش محو شد.
_رینا..حالت خوبه؟
کوتاه جواب دادم:نه..
چشمهای رزا پر از نگرانی شد.
_چی شده؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد همهچیزو براش تعریف کردم.
از اینکه جونگکوک هویتم رو فهمیده بود..
از اینکه گوشیم دیگه دست خودم نبود..
از اینکه اون ازدواج فقط از سر اجبار بود.
در آخر نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:مراسم ازدواج یه هفته دیگهست
رزا با شنیدن این جمله،چشمهاش گرد شد.
_یه هفته؟!
سریع دستشو روی دهنش گذاشت.
بعد خیلی جدی گفت:پس باید یه راه پیدا کنیم
سرمو تکون دادم و گفتم:تو و کای باید یهجوری وارد عمارت بشین..نقشهشو باید کای بکشه
رزا لبخند بامزهای زد و گفت:عالیه..من عاشق مأموریتم
بعد برای لحظهای مکث کرد و گفت:اما یه چیزو نمیفهمم..
+چی؟
_چرا وقتی دارم درباره بیرون بردنت حرف میزنم،قیافت این شکلی میشه؟
خشکم زد.
پرسیدم:چه شکلی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:انگار یکی داره به زور از خونهت بیرونت میکنه
چیزی نگفتم.
چون خودم هم جوابش رو میدونستم.
انگار قلبم..از فکر برگشتن به زندگی قبلیم خوشحال نمیشد.
انگار چیزی درونم به این عمارت گره خورده بود.
شاید به همون سکوت های آزار دهنده..
به دوهیون...
و به تمام چیزهایی که قرار بود فقط بخشی از یه مأموریت باشن..
رزا آهسته دستمو گرفت و گفت:رینا؟..
نفسمو کلافه دادم بیرون و برخلاف خواسته قلبم گفتم:من خوبم..فقط میخوام هرچی زودتر از اون عمارت نفرین شده خلاص بشم
رزا چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار حرفم رو باور نکرده بود.
اما چیزی نگفت.
لبخند کوچیکی زد و به سمت در رفت.
_تو اول برو..منم چند دقیقه دیگه میام
سرمو تکون دادم.
قبل از اینکه درو باز کنم،برای آخرین بار نگاهش کردم.
همون لبخند بامزه هنوز روی صورتش بود..
آروم از دستشویی بیرون اومدم و درو پشت سرم بستم.
چند قدم برداشته بودم که متوجه کسایی که کنار جونگکوک وایساده بودن شدم..
مینهیوک همراه تهیونگ و دوهیون..
نگاهم ناخودآگاه دنبال نفر چهارم گشت.
جیان نبود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶.۰k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط