{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹¹

سریع وارد اتاقم شدم و درو محکم پشت سرم بستم
به در تکیه دادم و خود به خود پاهام سست شدو افتادم زمین

« تو نباید اینجا باشی »
« ما تو رو اینجا نمی‌خوایم »
« این چجور محافظت در گرگینه هاست....این زنیکه بیشتر گرگینه هارو جذب میکنه »

صداهاشون تو سرم هی اکو میشد
از الان بهم میگن برم .... مگه تقصیر منه که خاص ترین روح رو دارم
آروم آروم داشتم بغض میکردم اما من به لیا قول دادم که ضعیف نباشم
صدای تقه در اومد
با صدایی نسبتا بلند و جدی گفتم :
ورا : باز چیه ؟
ـ منم کایرا !
سریع خودمو جمع کردم و صورتم که کمی اشکی شده بود رو با دستم تمیز کردم
نفس عمیقی کشیدم و آروم درو باز کردم
صورتش نگران بنظر می‌رسید
کایرا : خوبی ؟
ورا : اره...ممنون
کایرا : میتونم بیام تو ؟
ورا : البته بیا

درو بیشتر باز کردم و اونم آروم آروم اومد تو
همین که کامل وارد اتاق شد درو بستم
ورا : اگه اومدی اینجا بگی از اینجا برم ... از الان بگم من جایی نم‍.....
کایرا : نه ! ..... برای این نیومدم
نفسشو بیرون داد و دستمو گرفت
کایرا : درکت میکنم
بعد لبخندی خونگرم زد منم دیگه نتونستم تحمل کنم نگاهمو ازش گرفتم و گریه کردم
همین که این کارو کردم بغلم کرد ... بغلش حس امنیت میداد دقیقا مثل لیا..
سرم رو نوازش میکرد
ـ تو باید قوی بمونی این مدرسه جای گریه کردن نیست
.
.
.
.
.
یکم آروم شده بودم.... بعدش یه پسر اومد گفت وقته شامه
چه زود ....
منو کایرا یکم صمیمی شده بودیم .... باهم به طرف غذاخوری رفتیم کلی دانش آموز اونجا بود... همین که رسیدیم کایرا گفت :
ـ انگار یکم دیر اومدیم صندلی ها داره تموم میشه ... من برم جا بگیرم .... تو هم بی‌زحمت برام غذا بیار
نیشخندی زد و رفت
منم رفتم غذا بردارم .... دوتا بشقاب برداشتم و غذا هارو داخلش ریختم
مال خودمو زیاد ریختم چون هم گرسنه بودم و هم خوشمزه به نظر میومد (🗿)
همون لحظه کایرا اومد و بشقابشو ازم گرفت
ـ ممنونم دوست عزیز..... بیا جا گرفتم
بعدش رفت .... منم که بشقابم پره باید آروم میرفتم واگرنه می‌ریخت
پس آروم آروم به طرفی که کایرا رفت رفتم و اینم بگم جلومو نگاه نمی‌کردم و کلا حواسم رو بشقابم بود تا غذا نریزه روی زمین ولی با یه لحظه با چیزی برخورد کردم ... همین برخورد باعث شد کمی از غذای توی بشقاب بریزه روی لباسم

ـ خوشگل خانم ..... نمی‌خوای سنتو بگی

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²صداش برام آشنا اومد ولی ن...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹³یه دکه گوشه‌ی حیاط توجهم ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁰همه تک تک رفتن و خودشونو م...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹جای اون زخم هنوز رو دستم مو...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط